تبليغاتX
هري پاتر و يادگاران زندگي
هري پاتر و يادگاران زندگي
كتاب هشتم داستان هري پاتر
فصل پنجم ... ...  
فصل پنجم : به دنبال ارثيه ها

مدتي طول كشيد تا هري از بهت حرف هرميون بيرون بيايد ، يعني بالاخره مي توانست پيشـگويـي را به تعويق بياندازد و اجازه ي بازگشت ولدومورت را به اين دنيا ندهد. به سرعت بلندشد، و به طـرف سالن ورودي به راه افتاد پودري سيـاه رنگ از گلـدان كنار شومينه برداشت و داخل آتش ريخت ، وقتي كه آتش به رنگ سبـز در آمـد وارد آتـش شد،به آشپزخانه ي منزل رون وهرميون فكــــركـرد،آن رابراي خودمجسم كردوگفت: « گـودريك هالو »

هرميون روي صندلي آشپزخانه نشسته بود ، در كنار دستش كتاب بيدل باز بود و يـك قلم پر و تعدادي كاغذ و كتاب رمز گشايي هرميون روي ميز بود. هري به سرعت به سمت هرميون رفت و گـفـت : « چه خبر ؟ پيداش كردي؟ »

هرميون گفت : « بله پيداش كردم و همين نـيـم سـاعـت پـيـش رمـز گـشـاييـش كردم ولي چيزي ازش نفهميدم ، شايد تو چيزي از اون بفمهي ! »

هرميون صفحه اي از كتاب را باز كرد كه مسلماً در اواخر كتاب بود.  صفحه ي نسبتاً شلـوغـي بود،  در حاشيه ي صفحه نقش هايي از گلهايي پيچك بود كه روي آنها گل هاي ديگري رويـيده بود و اطراف يك متن را پوشانده بود ، در حاشيه ي صفحه علاوه بر گل ، نقش هاي ديگري بود مثل يـك جمجمه ، يك قلب و نقش هاي ديگري كه تمام آنها از يك تنه ي درخت سرچشمه مي گرفتند. مـتـني كـه در وسط بود ، مسلماً از نوشته هاي بسيار قديمي بود و هركس نمي توانست آن را بخوانـد ، انـگــار بـيـدل قصد داشت آن را طوري بنويسد كه كسي نتواند بخواند. مسلما در آن متن رازي بود كه بسيار محـرمانه بود ولي هري به هرميون اعتماد كامل داشت كه مي تواند از عهده ي اين كار بر بيايد. و او هــم جواب اين اعتماد هري را داده بود و توانسته بود اين راز را كشف كند.

هري هنوز هم محو نوع نوشتن بيدل بود .

 


 

هري گفت : « اين نوشته ها چه معني ميده ؟ »

هرميون گفت : « چيزي كه من ازاين متن فهميده بودم رو اينجا نوشتــم »‌وورقـه اي كه روي ورقـه هاي ديگر بود را برداشت و به هري داد.

« زماني كه پيشگويي شيطاني رخ دهد ، ارثيه ها بايد به مبدأ خود برگـردند واگر اين اتفاق نيفتد ، ارثيه ها در مقابل هـم مي ايستنـد و دنـيـا را نابـود مـي كـنـنـد. زمان رخ دادن آن پيشگويي ، اين كتاب را حتماً به دست ميزبـان بـرسـان تا در مقابل پيشــگويي مقـابـلـه كـنـد و شاهزاده ي مردگان را به دنيايي كه از آن آمده برگرداند »

هري چندين بار متن را خواند تا توانست آن را متوجه شود ، همين چند بار خـواندن كـافي بود تا او اين نوشته را حفظ كند و ديگر نيازي به خواندن از روي آن نداشته باشد. او به اين حرف بيدل فكر مي كرد ،« زماني پيشگويي شيطاني رخ دهد ، ارثيه ها بايد به جاي خود برگـردد وگرنـه در مقـابـل هـم قرار مي گيرند و دنيا را نابود مي كنند. » هري به كلمه ي ارثيه فكر مي كرد. معني اين كلـمه چـه بود ؟ هري در مورد تنها ارثيه هايي كه مي دانست ، ارثيه هـــاي وارثـان هاگـوارتـز بود. يـعـني منـظـور بيدل ، شمشير گودريك ، حلقه ي گانت ، جام هافلپاف و تاج راونكلا بود؟ اگر منظورش همين بود بايد زودتــر آن ها را به دست مي آورد به مكان اصلي شان بر مــي گردانــد ، هـري از مبدأ اصـلي شـمـشـير گريفندور مطمئن بود و مي دانست كه بايد آن را به كلاه گروه بندي برگرداند ولي بايد از مبدأ ديگـر ارثـيـه ها با خبر مي شد ، تنها كسي كه مي توانست جواب سوال او را بدهد نوبرت بود كه او هم كيلومتر هــا از او دور بود ، بايد فكري مي كرد ، او به دنبال كسي بود كه از تاريخ هاگوارتز و مؤسسـان آن با خـبر باشد و از همه مهم تر اين اطلاعاتي را كه هري مي خواست در اختيار او قرار دهد ، ذهنش فقط يك جواب به او داد و آن هم آلبوس دامبلدور بود ، ولي او كه مرده بود ، بايد فكري ديگر مي كرد. مشـغـول فـكر بود كه ناگهان دستي بر پيشانيش زد و با خود گفت : « من چقدر خنگم ! خوب مي تــونم بـا تـــابـلوي دامبلدور كه توي دفترش و در هاگوارتزه صحبت كنم ! »

هري با صداي هرميون از افكارش بيرون آمد . هرميون به او گفت : « هري چيزي متوجه شدي؟ من كه چيزي نفهميدم ، ولي بايد طبق گفته ي بيــدل به دنبال ميزبان باشيم ، و اين كتاب رو بـه اون بـديم ،‌اون مي تونه به ما كمك كنه ! »

هري به او گفت : « لازم نيست دنبالش بگرديم چون اون درست جلوت وايساده »

هرميون شكه شد : « چي تو ميزباني؟ اصلاً ميزبان چي هست؟ »

هري گفت : « ميزبان كسيه كه پيشگويي نهايتاً به دست اون مي رسه وميزبان بايد پيشگويي رو به تعويق بندازه ! »

هرميون كتاب را از روي ميز برداشت و به طرف هري رفت و كتاب را به سمت او گرفت گفت : « اگه تو ميزباني ، اين كتاب بايد پيش تو باشه چون بيدل گفته كتاب رو حتماً به ميزبان بده ! »

هري گفت : « من كه رمزگشايي كتاب رو بلد نيستم ! پس پـيـش تـو باشه بهتره ، بازم بگرد ببين چيزي پيدا مي كني؟ » و وقتي اين حرف را زد به طرف شومينه رفت و مشتي پودر فلو از گلدان پايـيـن و كنار شومينه برداشت وداخل آتش ريخت. سپس به هرميون گفت : « من بايد به وزارتخونه برم ، خداحافظ »

هري وارد آتش شد ، شومينه هاي وروديرا در ذهنش تجسم كرد و با فريادي بلند گفت : « وزارتخانه »

هنـگـامي كـه از شومـينـه ي ورودي خارج شـد ، به طـرف مقر آرورها به راه افتاد، هنگامي كه به آنجا رسـيـد، اتـاق را خلوت ديد. مي خـواست هرچه سـريع تـر به سمت دفتر وزير راه بيفتد و اجازه نامه اي براي ديدن مدير هــاگوارتز از او بگيرد ، سريع به راه افتاد و از راهروي خلوت طبقه ي آرورها گذشت و با آسانسور به طرف دفتر وزير به راه افتاد.

هنگامي كه از آسانسور خارج شـد ، الـفـيـاس و دبـون را در راهـرو ديد كه در مورد مسـئـلـه اي بـا هم صحبت مي كردند ، هنگامي كه هري به آنها نزديك شد صداي مشاجره آنها را مي شنيد.

دبون به الفياس گفت: « من كه بهتون گفتم جنـاب وزير ،  اونـجـا خـيـلي مـشـكـوك شـده ، بايد براي سركشي به اونجا بريم »

الفياس به دبون گفت : « بهت گفتم كه اونجا امنه ، خودم اين رو برات تضمين مي كنم »

هري تقريباً به آن دو مرد رسيده بود و با سرفه اي بودنش را به آنها فـهـماند. الفياس هري را ديد و به او گفت : « اوه ... هري خوب شد كه ديدمت ، اين دبون مـغز مـن رو خـورد ، فانـور هم نيست كه اون رو راضي كنه »

هري گفت : « مشكل چيه دبون؟ »

دبون با دلخوري به هري گفت : « دارم به وزير مي گم كه سالين گفته يه وسيله از اتاق زمان گـم شـده ولي وزير مي گن كه دو روز پيش اونجا رو گشتن و چيزي كم نشده »

هري گفت : « به نظر من بايد يه نگاهي بندازيم ، شايد مشكل اساسي پيش بياد ، نظر شما چــيه قربان ؟»

الفياس گفت : « اين دفعه من تسليم ، بريم به بخش اسرار »

و هر سه به طرف اتاق اسرار به راه افتادند. هنگامي كه سوار آسانسور شدند هري از الــفـيـاس پرسيد: « جناب وزير مي تونين يه قرار ملاقات با مدير هاگوارتز برام بزارين؟ »

 الفياس گفت : « هاگوارتز كه الآن تعطيله ،‌كار مهمي با مينروا داري؟ »

هري گفت : « هم بله و هم نه ، چون با آلبوس كار دارم و براي ورود به دفتر مدير به مـيـنروا نياز دارم »

دو مرد( دبون و الفياس) با تعجب به او نگاه كردند ، الفياس گفت : « آلبوس ؟ »

هري كه متوجه اشتباهش شد گفت : « منظورم تابلوي آلبوس در هاگوارتز بود »

خيال دو مرد راحت شد. الفياس گفت : « باشه ، ترتيبش رو مي دم ! بعد از اينكه خــيـال دبـون از بابت اتاق اسرار راحت شد ، ميتوني به ملاقات مينروا بري! »

در همين لحظه آسانسور ايستاد و هري در مقابلش راهرويي تـمـامـاً سـياه را ديد كه روي ديوارهاي آن هيچگونه تابلويي نبود ، اين منظره هري را به ياد سال پنجم هاگوارتز انداخت ، انـگـار همين ديروز بود كه با بچه هاي ارتش دامبلدور به اين مكان آمده بودند تا جان سيريوس را نجات دهـند. ابـتـدا الـفـياس وارد اتاق شد ، بـــه دنبال او دبون و در آخر هم هري وارد شد. پس از بسته شدن در توسط هري سـالن مدور شروع به گردش كرد ، هنگامي كه ديوار از حركت ايستاد ، هري نيرويي بـسـيـار قـوي از پـشـت سرش حس كرد كه كه او را به سمت خود مي كشد. هـري به در پـشـت سـر خود نـگـاه كرد ، پس از مدتي به سمت آن به راه افتاد دستش را به طرف در دراز كرد ، به محض برخــورد دسـت هـري بـه در هري فشاري در بدنش حس كرد كه نزديك بود دست او را از جا بكند.ولي اين اتفاق در زمان كم تـر از يـك ثـانـيـه طول كشيد چون الفياس به سرعت او را از دور كرد و به او گفت : «ديوونه شدي هري؟ تـو اصـلاً مـي دونـي چه چيز وحشتناكي تــوي اون اتاق هست كه مي خواي واردش بشي؟ بهتره ديگه اين كار رو نكني !‌ «

الفياس به سمت در ي كه در طرف چپش قرار داشت رفت و آن را باز كرد. هـري دوباره آن اتـاقـي را ديد كه سال پنجم سيريوس در آن كشته شد. با همان پرده در وسط و پله هايي دور تا دور آن پرده . الفياس گفت : « هميشه اين اتاق رو با اتاق زمان سنج ها اشتباه مي گرفـتم » و خواســت در رابـبـندد كه دست هري را بر شانه اش حس كرد ، الفياس مي دانست كه هـري پـدر خوانده اش را در ايـن اتــاق از دست داده و به او حق مي داد كه ثانيه اي در اين اتاق بماند. او با نگاهـش به هـري فهماند كه مي تواند لحظه اي در اتاق بماند . هري وارد اتاق شد و به طرف پرده رفت ، بعد از چندين سال ، پرده هـم چـنان فريبنده تكان مي خورد و ديگران را به سمت جذب مي كرد ، هري نمي دانست چـنـد دقـيـقـه بـه پرده خيره شده و به گذشته ها فكر مي كرد. به روزي كه آن سگ سياه و بزرگ را در پارك نزديـك خـانه ي خاله اش ديده بود و اتفاقاتي كه در سال سومش افتاد و به وقايع سال چهارم و به اتفاق آن روز شـوم كه او در همين مكان سريوس را از دست داده بود ، او هنوز هم اميد داشـت كه سـريـوس بـا آن لبـخند دوستانه اش پرده را كنار بزند و بازگردد ولي اين يك توهم بيشتر نبود ، هري به سـمت در به راه افـتـاد زماني كه خواست از در خارج شود ، همان زمزمه هايي كه 22 سال پيش و در همين مكان شنيده بـود ، به گوشش رسيد. ولي اين بار زمزمه ها فرق مي كرد ، انگار هزاران نفر از او كمك مي خواستنـد ، هـر كسي از او خواسته اي داشت ، ولي در اين همهمه چيزي نمي شنيد ، كاش تعدادي از آنها سـاكـت مي شدند وفقط يكي از آنها حرف مي زد. همهمه ها هنوز زيـاد بـــود وسـر او را درد مي آورد ، دلش مي خواست از اتـاق خـارج شـود ولي نمي تـوانست در خـواست كمـك آنها را هم ناديده بگيرد ، كم كم اين شلوغي داشت اعصابش را خورد مي كرد ، ناگهان طاقتش تمـام شـد و فـريـاد زد : « ساكت ، يكي تون حرف بزنه بفهمم چي مي گين »

هري اين حرف را از روي عصبانيتش زده بود ولي ناگهان سكوت سردي را كه بر اتاق سايه افكنده بود حس كرد. چهره ي تعجب زده ي دبون و الفياس را ديد ولي برايش مهم نبود ، چون ديگر صداها قطـع شده بود . هري با خود گفت : « حتماً توهم بود. » دوباره به طرف در به راه افتاد ولي صدايي درمانده از پشت سرش شنيد كه دل هر شنونده اي را آب مي كرد صدا به او گفت: « شاهزاده داره مياد، بايد عجله كني ! »

هري يكه خورده بود ، به طرف صدا چرخيد ، به نظر مي رسيد كه صـــدا از پشت پرده مي آيد. هــري گفت : « تو چي گفتي؟ »

صدا دوباره گفت : « شاهزاده داره مياد ، بايد عجله كني ، ارثيـــه هـا رو پـيـدا كـن و به مبدأ برگـردون وگرنه اگه به دست اون بيفتن ، دنيا رو نابود مي كنه ! »

صدا گفت : « دو تا از اونا در هاگوارتزه ، پيداشون كن ! »

هري پيش خود گفت : « بله درسته ، شمشير گودريك وتاج ريونكلا توي هاگوارتزه ولي جـاي فنجان و حلقه ي گانت ها را نمي دانست. »

صدا گفت : « اون ارتش مردگان رو همراه خودش مياره ، جلوي اون رو بگير چون فقط تو مي تـوني ، چون تو ميزبان و دشمن خوني اون هستي »

هري گفت : « چي كار بايد بكنم ؟ به من كمك كن »

ولي ديگر صدايي نيامد ، هري دانست كه صدا ديگر نمي تواند بـه سـوالـهـاي او پـاسـخ بدهد. به همين دليل به طرف دبون و الفياس به راه افتاد ، دو نـــفر از او سوالي نپرسـيـدنـد ولي در نگـاهشـان تـعـجـب موجب مي زد ولي هري مي دانست كه آنها از صدا چيزي نفهميدند ، هري تا زمانـي كـه از اتاق خارج شدند و وارد اتاق زمان سنج شدند ( اتاق زمان سنج همان اتاقيست كه در سال پنجم پر از ساعـت بود و تعداد زيادي زمان برگردان در آن وجود داشت ) ، و الفياس و دبــون مشغول شمارش زمان برگردان ها بودند ،در افكارش غرق شده بود. نهايتاً با صداي الفياس بــه خـودش آمد كه به او گـفـت : « هري بايد بريم »

آنها از در اتاق زمان برگردان خارج شدند و وارد اتاق مدور شدند ، هـري هـنوز آن كشش را از طرف در احساس مي كرد و لي سعي كرد تا با اين حس مبارزه كــنـد و موفـق هـم شـد ، هنـگـامـي كه وارد آسانسور شدند هري يادش افتاد كه اصلاً براي چه به اتاق اسـرار رفتــه بودند از الفياس پرسيد : « چيزي گم شده بود ؟ »

الفياس كه ناراحتي در صدايش موج مي زد گفت : « بله يه زمان برگردان ساده گم شده ، دبـون راست مي گفت ، بايد حواسمون رو بيشتر جمع كنيم ! خدا رو شكر كه زمان برگردان مادر گم نشده ولي چيز مهمي نيست چون كسي كه بايد اون رو فعال كنه ، خودمم ! هركس بوده آدم احمقي بوده ،كه همچين اشتباهي كرده. ولي در هر حال بايد حواسمون رو بيشتر جمع كنيم ! »

هري نمي دانست زمان سنج مادر چيست ولي آن قدر موضوع براي فكركردن بـود كه گـم شـدن يـك زمان سنج مزخرف برايش هيچ اهميتي نداشت ! هنگامي كه آسانسور در طبقه اي كه دفتر وزير درآنجا بود توقف كرد ، دبون به سمت دفترش رفت و وارد آن شد ، هري و الفياس هم به دفتر وزير رفتند. هنگامي كه هري وارد شد از الفياس پرسيد : « لونا كجاست ؟ »

الفياس گفت : « حال آرماندو كوچولو كمي بـدتر شـده،بهـش مرخصي دادم بره خونه!چرا وايـسـادي؟ بشين » و به صندلي كناريش اشاره كرد. هري روي صندلي نشست. الفياس چوبش را درآورد ، كـنـــار پنجره رفت و پاترونوس خود را كه به شكل يك عقاب بود در آسمان رها كرد و بـه جـاي برگـشـت و نشست و به هري گفت : « يه پيغام واسه مينروا فرستادم ، به زودي خبر ميده ! راسـتـي هـري تـوي اتـاق اون اتاق با چه كسي حرف مي زدي؟ »

هري گفت : « با يه صدا كه باهام حرف زد. »

الفياس گفت : « مي دونستي من اون ديوانه سازها رو از اون اتاق به دنياشون...»

در همين موقع يك پاترونوس به شكل گربه از پنجره به سرعــت وارد شـد و چنان الـفـيـاس و هـري را ترساند كه هر دو از جا پريدند و الـفـيـاس بـقـيـه ي حرفش را ناتمام گذاشت ! گربه ي شفاف رنگ به طرف الفياس رفت ، لحظه اي در مقابل او ايستاد و سپس ناپديد شد. الفياس به هري گـفـت : « مـينــروا گفته توي هاگوارتز منتظرته ، الآن به جيمي مي گم شومينه ي اتاق مدير هـاگـوارتـز رو بـه اينجا وصل كنه ، هر وقت شومينه ي اتاق من سبز شد ، مي توني بري ، فـعـلاً خداحافظ » او با هري دسـت داد و از اتاق خارج شد ، حدود سه دقيقه طول كشيد تا شومينه ي اتاق وزير به رنگ سبـــز در آمـد. هـري وارد شومينه شد ، دفتر مدير هاگوارتز را با همان رنگ هاي زيبا تصور كرد و بلند فرياد زد : « هاگوارتز ! »

هنگامي كه از شومينه خارج شد ، همان اتاق آشنا را ديد . درست همانطور كه 20 سـال پـيـش بـعــد از صحبت با دامبلدور از آن خارج شد وبه سمت اتاق ضروريات رفت. هنوز هم آن روز را به ياد داشـت.

روزي كه ولدومورت براي هميشه از بين رفته بود. به ياد آن روز افتاد كه جسد ولــدومورت را از سالن اصلي برداشته بودند و دور از جسد هاي فرد ، تانكس ، لوپين ، كلين كريوي و پـانـزده نفر ديـگركه در راه مبارزه براي او مرده بودند ، قرار داده بودند. به آن لـحـظـه ي زيـبـا فكر كرد و ميدانست كه تا آخر عمرش نمي تواند آن صحنه را فراموش كند. آن روز مگ گونكـال مـيـزها را برگرداند ولي هيچ كس طبق گروه بندي ننشسته بود، هـمـه در كـنـار هـم نـشـسته بودند. معلم ها و شاگردان ، ارواح و والدين ، سانتورها و جن هاي خانگي ، فايرنز در گوشه اي دراز كـشـيـده بــود و گراوپ از ميان پنجره به داخل نگاه مي كرد. و همه غذا ها را در دهان خندانشان مي ريختند. هنوز هم اين خاطره ها برايش اميدي بود كه در بدنش به جريان مي افتاد و به او معني عشق را مي فهماند ، همان عشقي كه دامبلدور از ان دم مي زد. آن روز بود كه هري عشق واقعي را ديد . عشقي كه مثل خورشيـد تـابـناك بود ولي ابري سياه و بد قواره به نام ولدومورت آن را پنهان كرده بود و با نابــود شـدن ولدومورت آن ابر نابود شده بود و عشق به اين دنيا برگشته بود.

هري با صداي سرفه ي مگ گونكال از تفكراتش بيرون امد. چقدر دلش براي ديدن اين زن تنگ شده بود ، سه ماه پيش او را در وزارتخانه ديده بود ولي باز هـم دلـش بـراي او تنگ شده بود ، چروك هاي صورتش به وضوح مشخص بود ولي هنوز همان نگاه مهربان و گرم را داشت !!!

مگ گونكال به هري گفت : «‌با من كاري داشتي هري؟ وزير گفتن موضوع مهمي پيش اومده ! »

هري گفت : « بله ، موضوع مهمي پيش اومده كه بايد با آلبوس صحبت كنم ! اجازه هست‌؟ »

مگ گونكال گفت : « البته اگه خواب نباشه ، خودش هم مي خواست تا باهات صحبت كنه ! »

هري صداي گرمي از پشت سرش شنيد صدايي كه هنوز بعـد از 20 سال بـه او آرامـش مـي داد و او را غرق اميد مي كرد. صدا به او گفت: « هري ... با من كاري داشـتي؟ از يـه پـيـرمرد مـثـل مـن چه كاري واست بر مياد؟ »

هري به سمت تابلو رفت. تابلو هنوز هم مثل سابق بود و چهره ي آرام و مهربان دامبلدور آن را زيـبا تر كرده بود. هري به اندازه ي 20 سال با اين پيرمرد حرف داشت ولي هنوز يادش نرفته بود كه كار مهمي داشته. هري گفت : « مي تونم چند تا سوال ازتون بپرسم؟ »

دامبلدور گفت : « البته پسرم بپرس »

مگ گونكال با توجه به اينكه هري بعد از 20 سال تابلوي مدير سـابـقـش را ديـده ، بـه آرامـي از اتـاق خارج شد تا آنها با هم تنها باشند.

هري از دامبلدور پرسيد : «‌الآن شمشير گودريك كجاست ؟ »

دامبلدور پرسيد :‌« براي چه مي پرسي؟ »

هري گفت : « كار مهمي باهاش دارم. »

دامبلدور گفت : « 20 سال پيش بعد از اينكه از دفترم رفتين ، مينروا شمشير روازآقاي لانگ باتم گرفت

و داخل كلاه گروه بندي قرار داد. البتـه مـن ازش خـواسـتـم كـه ايـن كـار رو بكنه. نگفتي چرا اين رو پرسيدي؟ »

هري گفت : « شما مي دونيد مبدأ ارثيه هاي وارثان كجاست ؟ »

دامبلدور گفت : « اگر منظورت از مبدأ‌ ، محل قرار داشتن اونا باشه ، محل شمشير در كلاه گروه بنـدي و محل تاج ريونكلا در دست مجسمه ي ريونكلا و در اتاق گـروه ريونكلاست ولــــي فكر نكنم بقـيـه ارثيه ها مبدأ ديگري داشته باشند. »

هري كمي فكر كرد ، مگر مي شد فنجان هافلپاف و حلقه ي گانت ها مـبـدأ يي نـداشته باشد ، اگر اين طور باشد ،‌حتماً مشكلي وجود داشت .

هري كمــي فكر كـــرد ، هري به مبدأ ارثيه ها توجهي نكرده بود. ناگهان هري موضوع را فهميد. اصلاً منظور بـيـدل ارثيه هـاي موسسان هاگـــوارتــز نبوده. هري به آن صفحه از كتاب بيدل بيشتر فكر كرد، ناگهان تصوير مـاتي از آن صفحه جلوي چشـــمش پديدار شد. بيدل استاد سه برادر پيويرل بود و حالا هري مي دانست كه منظور بيدل از آن شكل ها در حاشيه صفحه چه بود. هري در حاشيه صفحه چوب جادويي را ديده بود. ناگهان آن صدايي كه در اتاق اسرار از پشت پرده شنيده بود را به ياد آورد ، صدا به او گفته بود: « دو تا از آنها در هاگوارتزه . اونا رو پيدا كن و برگردون » هري بالاخره فـهميد ، منظور بيدل از ارثيه ، هداياي مرگ بود. و منظور صدا از اينكه گفته بود دو تا از آنها در هاگوارتــــزه ، مسلماً چوب الدر كه در اتاق ضروريات بود و سنگ احيا كننده كه در جنگل افتاده بود. پس بايد آنـها را پيدا مي كرد ولي چگونه؟

برداشتن چوب الدر آسان بود ولي سنگ احيا كننده چه ؟ مسلماً نمي توانست آن سنگ را بــعـد از 20 پيدا كند ،‌ ولي بايد حتماً آن را پيدا مي كرد چون بيدل گفته بود اگر به مبدأ شان بر نگردند دنيا را نابود مي كنند.

هري از دامبلدور پرسيد : « راهي هست كه بشه چيزي رو كه 20 سال پيش گم كردم در جنگل ممنوعه ، پيدا كنم »

دامبلدور منظور هري را فهميد و دانست كه او به دنبال سنــگ احـيـا كـنـنده است . او با ترديد به هري گفت : « اون رو براي چي مي خواي؟ مي دوني كه اون خطرناكه »

هري گفت : « نمي خوام ازش استفاده كنم ،‌ بايد از اينجا دورش كنم »

دامبلدور گفت : « دورش كني؟ هري خيلي مشكوك شدي ، نمي خواي به اين پيرمرد حرفي بزني؟ »

هري نگاهي مشكوك به ديگر تابلو ها كرد كه با اشتياق به حرف آنها گــوش مي كردند. دامبلدور كه اين شك هري را ديد ، بـه او گـفـت :‌ » اونـهـا قـابـل اعـتمـادند ولي اگر باز هم شك داري يك طلسم سكوت روي خودت و من بزار و هري هم همين كار را كرد . هنگامي كه اين طلسم را انجام داد خشم  و ناراحتي را به وضوح در چهره هاي افراد درون تابلو ها مي ديد.

هري كمي فكر كرد. دامـبلدور قطعاً مي توانست كمكش كند به همين خاطر به او گفت : « مطمئنم كه مي دونين پيشگويي شيـطـاني چـيـه ! چـند وقــت پيش يه پيشگويي شيطاني انجام شد. و من ميزبان اون پيشگويي بودم »

حالت چهره ي دامبلدور ناگهان عوض شد. انگار وحشتناك تـرين چـيـز عـمرش را شنيده ديگر در آن چشمهاي آبي فقط ترس ديده مي شد. او به هري گفت : « پيشگويي در مورد چي بود ؟ »

هري گفت : «پيشگويي گفته كه شاهزاده مردگان برمي گرده و من مطمئنم كه اون شاهزاده ولدومورته »

دامبلدور كه سعي كرد خودش را كنترل كند و موفق هم شد گفت : « از كجا مي دوني؟ »

پيشگويي گفت : « اون شخص نواده ي ملكه ي تاريكيه،‌شماچندتا نواده ملكه ي تاريكي مي شناسين؟ »

دامبلدور گفت : « تو اين اطلاعات رو از كجا ميدوني؟ »

هري گفت : « از يه دوست به نام دي سنتو »

دامبلدور گفت : « پس بالاخره نوبرت رو پيدا كردي ؟ »

هري كه جا خورده بود گفت : « شما اون رو مي شناسين؟ »

دامبلدور گفت : «‌معلومه كه مي شناسمش ، اون يه زماني معلمم بود »

براي هري جالب بود . پس نوبرت معلم دامبلدور بود. پس هرچه او ميدانست ، دامبلدور هم مي دانست . هري گفت : « شما مبدأ اصلي هداياي مرگ رو مي دونين؟ »

دامبلدور گفت : « از اسمش معلومه هري. هداياي مرگ از سرزمين مرگ آمدند ، الـــبـتـه به دست سه برادر پيويرل ، مطمئناً مبدأ آنها در همان سرزمينه. »

هري يكه خورد. پيش خود گفت سرزمين مرگ؟ مگر سرزميني با اين نام هــم وجود دارد. دامبلدور از چهره ي هري به تمام افكار او پي برد ، به همين خـاطر به هري گفت : « دنــيـاي مردگان هري ! دنيايي كه قلمروي مرگه و مرگ اون هدايا رو براي شاهزاده كنار گذاشته بود كه بـه دسـت بـرادران پـيـويـرل افتاد ، نمي دونم چطوري ولي مطمئناً اونا به اون سرزمين سفر كردن. »

هري گفت : « اگر اين طوري باشه بايد هدايا رو هر چه زودتر پيدا كنم.  جاي شنل كه امنه ، اون شـنـل پيش جيمزه. چوب الدر هم در اتاق ضرورياته ولي جاي سنگ مشخص نيست ، مطمئنم داخل جنگـلـه ولي نمي دونم كجاي جنگل ! » هري باخود انديشيد كه زمان زيادي را از دست داده ، اون صدا بـهـش گفته بود كه شاهزاده نزديكه. بايد كاري مي كرد. هري به دامبلدور گفت : « من بايد برم به دنبال چوب دستي ، الآن برمي گردم ! » و از اتاق خارج شد. هنگامي كه روي پله هاي متحرك دفتر دامبــلدور كه الآن ديگر متعلق به مگ گونكال بود پايين آمد . مگ گونكال را ديد كه پشت مـجـسـمـه ايـسـتــاده و منتظره كه بحث هري و دامبلدور تمام بشه.

هنگامي كه مگ گونكال هري را ديد گفت : « صحبتت با آلبوس تمام شد؟ »

هري گفت : « از اين كه مزاحمتون شدم معذرت مي خـوام ، بايد كـاري انـجـام بـدم و بـرگـردم » و به سرعت از مگ گونكال دور شد. و به طرف اتاق ضروريات به راه افتاد. هاگوارتز هيچ تغـيـيـري نكرده بود ، هنوز هم همان چهره هاي آشنا در تابلوها بودند ، با هم حرف مي زدند و اگـر بـيـنـنده اي پيدا مي كردند به او غر مي زدند. هري وارد راهرويي شد كه اگر به سمت چپ مي پيچيد به راهرويي مي رسيد كه اتاق ضروريات در آن بود. ناگهان چيزي شفاف از راهرو پيــچيد و از درون هري عبور كرد ، انگار پارچ آب سردي روي او ريخته بودند. او تا به حال بد عنق را اين قـدر وحشت زده نديده بود. ترس در چهره ي آن رو مشخص بود هر چه بود او را حتي بيشتر از اسم بارون خـونين تـرسـانـده بود ( قديما بد عنق با شنيدن نام بارون خونين از يكي از معلم ها دست از كار زشت خود بر مداشت و از آن مـحل مي رفت ) هر چه بود بد عنق را تا حد مرگ ترسانده بود و هري مطمئن بود كه اگر بد عنق الآن زنده بود ، دوباره از ترس مي ميرد. با خارج شدن بدعنق از انتهاي سالن جـيـغ هــاي او هــم مـحـو شد و سالن را سكوتي مرگبار دربر گرفت. هري به راه افتاد و به سمت چپ پيچيد آن روز را به خاطر آورد كه نصف اين راهرو فرو ريخت و فرد ويزلي همين جا مرده بود. ياد فـرد او را غمگين كرد ، اگر الآن زنده بود او هم مثل جرج ازدواج مي كرد و شايد مثل او يك دختر و يك پسر داشت.

آن روز بعد از آنكه به دامبلدور گفت كه مي خواهد چوب را جايي قرار دهد تا كسي آن را پيدا نكـند ، به فكر اتاق ضروريات افتاده بود. بعد از آنكه از دفتر خارج شده بودند با هرمين و رون به اين راهــرو آمدند. چيز جالب اين بود كه راهرو از وسـط نـصـف شـده بود ، آن نـصـفـه كـه اتـاق ضـروريـات در محدوده ي آن بود پا بر جا بود و نصف ي ديگر به كـلـي نابود شده بود و بـر روي زمين ريخته بود . و هاگوارتز را وحشتناك كرده بود. هنگامي كه وسـط سالن مي ايستادي حـس مي كردي كــه از يــك پرتگاه به پايين نگاه مي كني. هـري به يـاد آورد از اتـاق خواسـته بود جايي به او بدهد كه چوب براي سالها در آن پنهان باشد و فقط خودش بتواند آن را پيدا كند. و حالا بعد از 20 سال در همان راهرو قرار داشت. كار مگ گونكال خوب بود يـعـني مي توان گـفــت عالي بود ، هفته ي بعد او با همكاري وزير موقت آن زمان يعني كينگزلي بازسازي هاگوارتز را از سر گـرفته بود و حالا هري مي ديد كه آن سالن را بدون هيچ تغييري بازسازي كرده اند.

هري سه بار رو به روي جايي كه حدس مي زد در اتاق باشد حركت كرد و درذهن خودگفت : « آمده ام تا وسيله ام را پس بگيرم »

در اتاق ظاهر شد وهري وارد آن شد. او وارد اتاق سياهي شده بود كه در وســط آن سكويي بود و نور كمي بر آن مي تابيد ، هري خوشحال بود كه بعد از ماجراي آن آتــش جادويي كه كراب در اين اتاق به راه انداخته بود ، اتاق خود را بازسازي كرده بود .هري به سمت سكو رفت. حــس غـريـبـي داشت ، حس مي كرد هزاران چشم در حال پاييدن او هستند و مواظب اند كه او دست از پا خطا نكند ، هري به يك قدمي سكو رسيد ، ولي چيزي كه ديد مغز او را منگ كرد ، چوبدسـتـــي الدر در جاي خود نبود.