فصل چهارم : در جست و جوي حقيقت
مغز هري كار نمي كرد ، در جاي خود ميخكوب شـده بـود ، مـگـه مي شـد كه يك شـاعر و نويسنده ي داستان كودكان ، استاد مادر سـالازار اسـلـيـتـرين باشد ، نه اين محاله ! نمي تونه حقيقت داشته باشه ! به نظر هري اين يه شوخي مسخره از طرف نوبرت بود تا او را كمي بـخـنـداند ولي چـهـره ي نوبـرت نـشـان نمي داد كه اين حرف شوخي باشد ، هري با صدايي ناباورانه گفت : " اين محاله ! "
نوبرت گفت : " چيه ، تعجب كردي؟ ولي اين حقيقت داره "
هري گفت : " يه شاعر و داستان نويس ، چطوري مي تونه استاد ملكه ي تاريكي ها باشه ؟ "
نوبرت گفت : " اون از اول بيدل شاعر نبود ، بلكه يك جادوگر بود كه در جادو آن قدر پيشرفت كرد كه خيلي از جادو ها را خودش اختراع كرد. من از اطمينان حرف هايي كه اكنون به تو مي زنم مطمئــنم ، پدر پدر بزرگم از شاگردانش بود ، اون اين حرفها را به فرزندش گفت و به او گـفـت كـه اين اطـلاعـات رو نـسـل بـه نــسـل به فرزندانش بده تا اگر روزي دوباره وحشت به اين دنيا برگشت ، مردم از گذشته با خبر باشند. بيدل هفـت شاگرد داشت كه پدر بزرگ من يك از آنها بود. دو زن و پنج مرد. "
هري گفت : " شما نمي دونيد بقيه شاگردانش كيا بودن؟ "
نوبرت گفت : " البته كه مي دونم ، از هفت شاگرد اون ، يكي پدر پدر بزرگ من وليام پريتو دي سنتو ، ملكه ي تاريكي ها يا اليزابتين پي راش تاندان ، سه برادر به نام هاي آنتوييچ ، كادماس و اينجنـوتاس پيـويرل ، مارگـرت بينكلزي و آخرين نفر هم سينايلوس لامترن ، اينها هفت شاگرد بيدل بودند. "
هري تعجب كرد ، نام آن سه برادر را جايي شنيده ناگهان به يادش آمد، برادران پيـــويرل ، همان اسمي كه پدر بزرگ تام ريدل به آن افتخار مي كرد ، در خاطراتش به دنبال چيزهاي مختلفي گشت و ناگهـان تمام اطـلاعات بيست سال پيش جلوي چشمش آمد. خاطره ي آن روزي كه با رون و هرميون به خانه ي لاوگود ها رفتـه بودند وبا آقاي لاوگود صحبت كردند . به ياد آن صحبت ها افتاد و پيش خود گـفـت : " آنـتـويـيــچ پيويرل ، صاحب چوب الدر ( چوب دستي برتر ) ، كادماس پيويرل ، صاحب سنگ احياكـننــده و اينجـــنوتاس پيويرل ، صاحب شنل نامرئي كننده و جد او " ولي جايي از كار مي لنگيد ، مگر در خاطره اي كه دامــبلدور به او نشان داده بود ، پدر بزرگ ولدومورت به اينكه از نسل پيويرل هاست ، اعتراف نكرده بود ، پس چگونه ولدومورت مي توانست با ملكه ي تاريكي هم نسبت داشته باشد !!! هري يادش آمد كه دامبلدور سنگ احيا كننده رو از حلقـه ي گانـت ها بيرون آورده ، پس مسلماً ولدومورت از نسل كادماس بود.
هري از نوبرت پرسيد : " كادماس پيويرل چه نسبتي با ملكه ي تاريكي داشت؟ "
نوبرت گفت : " پس از تاريخ گذشتگان هم چيزي مي دوني " و از پنجـره به بيرون خيره شد : " اين ماجرا بر مي گرده به سالها پيش ، به زماني كه بيدل هفت شاگرد داشت. او بسـيار به اليزابـتين( ملكه ي تاريكي) علاقه داشت ( فكر بد نكنين ، بيدل جاي پدر بزرگ اليزابتين حساب مي شد . نويسنده ) چـون قـدرت را در چـشـمـان او مي ديد. مطمئن بود كه روزي اليزابتين بزرگترين جادوگـــر دوران مي شود ، حتي از او هم قوي تر به همين خاطــر او جادوي سياهي كه خودش مي دانست و كمتر كسي از آن خبر داشت را بـه او آمـوخت، ولـي او اشـتباه كرد. اليزابتين در مقابل جادوي سياه شكست خورد و نتوانست با آن كنار بيايد، اليزابتين آنقدر به قعر تاريكي رفت كه راه بازگشـتي براش نـمونده بود. بيـدل كه متوجه ايـن موضوع شد ، با او به مقابله پرداخت و توانست اليزابتين را شكست دهد. پدرم پدر بزرگش از مردم شنيده بود كه بيدل دلش برايش الـيزابـتـيـن سـوخـته و او را نكشته ولي مطمئن بود كه بيدل به يك جادوگر سياه رحم نمي كند. ولـي موضوع هرچه بود ، اليزابتين دوباره بازگشت ولي اين بار مخوف تر و وحشـتـنـاك تر. هـــزاران نفر را كشت ولي بيدل باز هم او را شكست داد. هيچكس نفهميد بيدل چگونه او را شكست داد ! از رابطه ي بـين كادماس و اليزابتين پرسيدي ، كادماس اليزابتين را خيلي دوست داشت ، قبل از اينكه اليزابتين به سمت سياهــي برود ، با پا در مياني بيدل ، آن دو با هم ازدواج كردند، زماني كه بچه ي آنها 2 ساله بود ، اليزابتين به دست بـيـدل كـشـته شد. بعد از كشته شدن اليزابتين ، كادماس و برادرانش از پيش بيدل رفتند ، بعد از مدتي كادماس سنگي به دست آورده بود كه با آن مي توانست مردگان را ملاقات كند. او بي نهايت عاشق اليزابتين بود.آنقدربا آن سنگ سرگرم شدكه نهايتاً ديوانه شـد و خـودش را كـشـت. سـالازار كوچك توسط عموي كـوچك تـرش بـزرگ شـد. سالازار بـزرگ شــد و سنگ را به دست آورد. ولي هرگز از آن استفاده نكرد ، انـگـار هوش عـمـويـش اينـجـنوتاس روي او تأثير گذاشته بود. او جادوگر بزرگي بود ، به بزرگي و هوش گودريك گريفندور. او باهوش بود ولي كمي خودخواه ، او فقط به نژاد اصيل اهميت مي داد و به خاطر همين عقيده اش با دوست ديـريـنه و خـوبـش گـودريـك به مجادله پرداخت. او خيلي باهوش بود ولي احمق نبود. او مي دانست كه سنگ چه بلايي سـر پـدرش آورد ، به همين خاطر به پيشنهاد عمويش حلقه اي به نام حلقه ي احيا ساخت و سنگ احياكننده را درون آن قرار داد تا به فرزندانش برسد. "
هري گفت : " اگر كادماس با ملكه تاريكي ازدواج كرد ، چرا نام خانوادگي فرزندشان پيويرل نيست ؟ "
نوبرت گفت : " در واقـع پـيـويـرل هـست هـري ! به تـو گفـتم كه اليزابتين بعد از شكست اولش ، وحشتناك تر بازگش و هزاران نفر را كشت به همين دليل مردم از الـيـزابـتـيـن و هرچه به او ربط داشت متنفر بودند ، برايشان اصلاً مهم نبود فرزند او دستي در قتل هايي كه او انجام داده نداشت بـه همين خاطر از فرزندش هم متنفر بودند ، به همين دليل سالازار نام واقعي خود را از همه پنهان كرد ، نام واقعي او سـالازار اسـليترين كادماس پيويرل بود "
هري گفت با خود گفت : " همه چيز درسته ولي بايد از كجا شروع كنم ؟ "
نوبرت كه انگار ذهن هري را خوانده بود گفت : " اون اليزابتين رو به خوبي مي شناخت و مي دونست خطرناك تر از اين حرفاست. درسته كه قـدرتـش رو از داده بـود ولي هنوز دانـشش رو داشت. بيدل بعد از اين كه قدرت جادويـيـش را از دسـت داد ، بي دليل به دنبال نوشتن كتاب نرفت ، بـايـد نـسـخه ي اصلي كتاب او را پيدا كني ، شايـد در آن سـر نـخــي بـراي مـيــزبان گذاشته بـاشه كه چـگونه اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بيندازد. "
هري به حرف هاي نوبرت فكر كرد ، مسلماً نظرش درست بود ، او داستان كلي قديسان را هم از كـتـاب بـــيدل فهميده بود و احتمال داشت رمز گشايي نسخه ي اصلي كتاب بيدل كه پيش هرميون بود ، براي مأموريتش مـفيد باشد، تصميم گرفت به محض برگشتن به انگلستان به ملاقات هرميون برود وازاو بخواهد كه نسخه ي اصــلي را رمز گشايي كند.
او تمام صحبت هاي آنروز را در ذهنش مرور كرد ، ولي هنوز هم خيلي چـيزها برايش گنــگ بود. اين هـجـوم ناگهاني اطلاعات او را به هم ريخته بود . او حالا فهميد اگر پيشگويي اتفاق بيفتد ، ولدومورتي به اين دنيا بازمي گردد كه با ولدومورت قبلي هزاران فرسخ فاصله داشت. هري خوابي را كه ديده بود به خاطر آورد. در نگاه آن شخص كه مسلماً ولدومورت بود ، ديگر هيچ تحقيري مشاهده نمي شد . لحن ولدومورت ديـگـر آن طـور نـبود كه گويي با يك بچه صحبت مي كند. ولدومورت ديگر هري را شناخته بود و از درستي پيشگويي كه تريلانــي انجام داده بود مطلع شده بود، اوديگرهري را بچه نمي پنداشت ، اورا قاتل خود مي دانست و برايش نيم احترامي قائل بود ، براي كسي كه توانسته بود ولدومورت را در يك دوئل شكست دهد ، بـايـد هـم احــترام قائل مي شد ولي در پشت اين حس احترام كم ، انتقامي بود كه ولدومورت را صدها بار وحشتناك تر مي كرد. ولــدومورت از هري متنفر بود و اگر باز مي گـشـت ايـن بار ديــگـر او را دست كم نمي گرفت و اين به ضرر هري بود. حالا ديگر دشمنش بـا چشـمان باز او را مي ديد و از غروري كه سالها پيش ولدومورت نسبت به هري در خودش مي ديد خبري نبود ، او يـك بـار هـري را دست كم گـرفـتـه بود و ايــن اشتباه باعث شد كه او بتواند تمام جاودانه سازهايـش را نـابـود كند ولـي ايـن بـار ديگر هيچ اشتباهي نمي كرد. هري حالا فهميده بود كه جنگ هنوز تمام نشده ، بـلكه جنـگي بدتر در پيش است ولي او اين بار آماده بود ، سالها بود كه ترسش را بـــا خـوانـدن كـتـاب هاي ورد و انــجـام آنـها تسـكـين مي داد ، هـمـيشه به خود مي گفت منتظرم تا ولدو مورت دوباره بـرگـردد تـا انـتقـام آن 17 سال بدبختي را با زجر دادنش بگيرم ! ولـي اگر پيشگويي درست باشد ، نبايد به او اجازه دهد تا با برگشت دوباره اش بـه ايـن دنـيـا ، دنيايي كه سالها براي زيبا كردنش تلاش كرده بود را نابود كند.
در افكارش غرق بود كه دستي روي شانه اش حس كرد ، چهره ي پيرمرد ، بيش از اندازه مهربان بود ، لحظه اي فكر كرد در چشمان نوبرت ، تلالؤ چشمان آبي دامبلدور را ديد ، اين توهم به او حس خوبي داد ، حسي داد كه او به خودش اميدوار شد. دوست داشت الآن دامـبلدور جــلـويـش بود و ايـن حرفـي را كه الآن مي خواسـت به نوبرت بگويد ، به او مي گفت : " من نمي ذارم اون آشغال آرامشم رو به هم بريزه ! برش مي گردونم به هـمـون جهنمي كه ميخواد از اونجا بياد ، اينو قول مي دم ! "
نوبرت گفت : " بهت گفتم كه پيشگويي هيچ وقت توي انتخاب ميزبان اشتباه نمي كنه ، مطـــمئن باش كه موفق مي شي ! "
هري از نوبرت به خاطر اين اطلاعات ممنون بود با او خداحافظ كرد و از كلبه خارج شد ، خـورشـيــــد در حال غروب كردن بود و منظره ي زيباي جلويش را هزار بار زيباتر كرده بود. پرندگـانـي كه بر سر شاخه هاي جنگل سر و صدا مي كردند و ابرهايي كه نصف آسمان را پوشانده بودند ، اميد را در خـون او به جـريان مي انداختند ، و اينها گوشه اي از زيبايي اين دنيا بود ، بعد از 20 سال آرامش و آسايش .
زيبايي هاي جهان نا تمام بود ، زيبايي هايي كه انگار بعد از مرگ ولدومورت به اين دنيا دميده شده بود ، انــگار بعد از مرگ ولدومورت ، علاوه بر انسانها پرنده ها و گل ها و درختان هم آزادي را حــس كرده بودند ، آزادي كه از عشق سرچشمه مي گرفت ، عـشق به زنـدگي و دوري از نـابودي و تباهـي ! عشق به زنده ماندن ، عشق به زندگي كردن و عـشـق به عـشـق ورزيــدن. اين دنيايي بود كه هري دوسـت داشت ، دنيــايي كه عشق به زيبايي مقصد آن باشدولي يك مشكل وجود داشت ،ولدومورت ازدنيــايي كه ايـن شكلي باشد ، دنيايي كه از عشق پر باشد و همه ي مردم با هم مهربان باشند تنفر داشت ، او تمام مردم عاشق و مـهـربان دنيا را مصوب بدبـختـي هاي كودكي اش ميدانست و گناه يتيم بودنش را برگردن آنها انداخته بود. فردي كه دربدبخـتي هايش همه را مقصر مي دانست به جز خودش ! طبق پيشگويي در آينده ولــدومورتي صدهابار بـدتر از ولدومورت قــبـل ظـهور مي كرد وهري بايدهرطورشده جلوي او را مي گرفت نه فقط به خاطراينكه پيشگويي او را ميزبان دانسته ، نـه فـقـط به خاطر اينكه ولدومورت پدرش ، مادرش ، دامبلدور ، سـيريوس ، سـدريك و صدها نفر را كـه مـي تــوانستند زندگي كنند ، كشته بود. فقط و فقط به خاطر آرامش همسرش ، فرزندانــش و هزاران انسان ديگر كه بعد از 20 سال تازه طعم آزادي را چشيده بودند. ديگر جن هاي خانگي مانند برده گان نبودند و كمتر جني پيدا مي شد كه او را مجبور كنند تا كاري را كه دوست ندارد انجام دهد. حالا ديگر جن هاي خانـگي به دوسـتـان و پـرستاراني براي كودكان تبديل شده بودند و با عشق به انسانها خدمت مي كردند ! غول ها نظرشان راجع به انسان ها عوض شده بود و با انسانها كنار آمده بودنـد ، سانتورها از غرور بسياري داشتند كـاسـتـه بودند وبه هـمـكـاري با انسانها پرداخته بودند ، ديگر گرگينه بودن جرم نبود ،بلكه ي گرگينه ي بد بـودن جـرم بـه حساب مي آمد. هـيـچ كس ديگر تـسترال هارا بـد يمن نمـي دانـست و هيچ كس ديگر حتي فكر بي احترامي و كشتن هـيـپـوگـريـف را به سرش را نمي داد. اگر ولدومورت باز مي گشت ، تمام اين عشق ها از بين مي رفت و دوباره ترس و وحشت،اين آرامش را بر هم مي زد ، پس بايد با آن مبارزه مي كرد ، حتي اگر در اين راه شكست مي خورد.
صداي هوهوي جغدي به هري فهماند كه خورشيد غروب كـرده و شـب فرارسـيـده. ولي انگــار بــعـد از مرگ ولدومورت شب هم زيباترشده بود ! ديگر شب كسي را نمي تـرساند ، شب هـا آسمان پـر از سـتـاره مـي شـد و زيباييهايش را به همگان هديه مي كرد. هري از تماشاي آسمان شب سـير نمي شد ولـي ديگر بايد برمي گشت ، در ذهنش دروازه ي ورودي وزارتخانه ي آلباني و آن دشت زيبا را تصور كرد و آپارات كرد ، همان حس آشنا به هري رخ داد و نفسش بند آمد. هنگامي آپارات متوقف شد ، هري دشـت را جـلـوي چشمانش ديد ولي حتي شب هم نمي توانست زيبايي گل ها را درتاريكي خود پنهان كند ، هري به طرف در رفت ، ضـربه اي به در زد ، بعد از ثانيه اي مردي در را باز كرد و گفت : " شما؟ كاري داشتين؟ "
هري گفت : " با آنا كار داشتم ، الكساندر به من گفت اين نامه رو بهش بدم "
مرد نامه را از دست هري گرفت و بعد از كمي مطالعه گفت : " به آلباني خوش آمديد آقاي پاتر ، آنا رفته خونه و من به جاي اون سر پستش وايسادم ، مي تونيد بياين داخل " و از جلوي در كنار رفت.
هري وارد شد ، برايش جالب بود كه قلعه هنوز هم مثل زمان خروج او از قلعه روشن بود ، انگار در قلعه شب وجود نداشت. سوالي براي هري پيش آمد: " ببخشين آقاي ... "
مرد دستش را به طرف هري دراز كرد و گفت : " فـينـتـرايد هستم آقاي پاتر. "
هري به او دست داد و گفت : " وزارتخانه ي جالبي دارين ، حتماً كاركردن توي همچين مكاني لذت بخـشه ، نه ؟ "
فينترايد گفت : " مسلماً ، از سه سال پيش كه وزير ، وزارتخانه را از داخل كشور و اون محل خفه كننده بـه اينجا آورد ، كاركردن براي همه ي ما جالب شده ! "
هري با فينترايد خداحافظي كرد و به طرف مقر مدافعين به راه افتاد ، حالا كه از بهت پيشگويي در آمده بود ، در طول راهرو ها اتاق هاي زيادي را مي ديد كه روي در هركدام اسم هاي متعددي نوشته بود. هري به طـرف چپ پيچيد و در انتهاي راهرو در اتاق مدافعين را ديد ، صداي خنده ي مردها از اتاق به بـيـرون مي آمد ،اين شادي و خوشحالي دوستانش ، او را هم سر حال آورده بود. به آرامي در زد و وارد شد ، پنج نفر داخل نشسته بودنـد و با صداي بلندي مي خنديدند. دو تن از آنها ژوزف و رون بودند. و از هفت نفر مدافع ، فقط آرتور و دو نفر ديـگر باقي مانده بودند. "
هري لحظه اي كنار آنها نشست به خاطره اي كه آرتور تعريف مي كرد مي خنديد كه ناگــهـان الكساندر وارد شد ، چهره ي او هم از مشاهده ي چهره ي شاد هري و دوستانش شاد شد ، با ورود الكساندر هر شـش نـفـر بلند شدند و به او احترام گذاشتند.
الكساندر از هري پرسيد : " جواب سوالاتت رو پيدا كردي ؟ "
هري گفت : " بله ، تا حدودي "
الكساندر گفت : " خوب وقت رفتنه ، به نظر مياد شما دو نفر قصد رفتن نداريد ! " و به ژوزف و رون كه هنوز به حرف هاي آرتور مي خنديدند ، نگاه كرد.
رون صادقانه جواب داد : " نه ، ولي اگه امشب دير برسم خونه ، هرميون من رو كباب مي كنه "
تمام مردها از لحن رون به اين نتيجه رسيدند كه هرميون الآن درخانه براي كشتن او نقشه مي كشد وهمـه ناخـود آگاه به اين فكر خنديدند.
شومينه ي اتاق مدافعين به رنگ سبز در آمد. هري ، رون و ژوزف از سه مدافع و وزير خداحافظي كردنـد . و به طرف شومينه به راه افتادند. قبل ازاينكه هري وارد شومينه شود ، الكساندر به اوگفت : " به الفياس سلام برسـون " هري وارد شومينه شد و تا وقتي كه از شومينه به بيرون پرت نشده بود ، چرخش او همچنان ادامه داشت ، هنـگام خروج از شومينه سعي كرد تعادلش را حفظ كند و موفق شد .
پشت سرش رون وسپس ژوزف از شومينه بيـــرون آمدند. رون به هري گفت : " خوش به حال اون مدافـعــيـن ، حداقل هفته اي يه بار با يه گرگينه ي وحشي يا يك غول وحشي مي جنگن ولي ما چي؟ بايد مگس بپــرونـيم " هري ناخودآگاه به رون گفت : " نگران نباش به زودي اون قدر كار سرت مي ريزه كه نتوني جـمـع و جورشون كني"
رون پرسيد : " منظورت چيه ؟ "
هري گفت : " هيچي بابا شوخي كردم ، جنبه داشته باش ! "
وبه طرف شومينه ي رو به رويي به راه افتاد ، خلوت بودن وزارتخانه نشان از تعطيلي آن بود ولي پيتر هنوز هم بر سر پستش بود و از دور براي هري سري تكان داد ، هري وارد شومينه شد و فرياد زد : " دره ي گوديك "
و همان حس براي سومين بار در يك روز به او دست داد ولي بيشتر از دو ثانيه طول نكشيد و بعد از اين دو ثـانيه او در آشپزخانه ي منزلش بود. بوي غذاي خوشمزه ي جيني در خانه پيــچـيـده بـود واين موضوع را به ياد هري انداخت كه از صبح تا حالا چيزي نخورده بود ، در اين زمان بود كه صداي آلبوس در خانه پيچيد: " مامان فكــر كنم بابا اومد ، من گشنمه ! "
درآشپزخانه باز شد و آلبوس ، جيمز و لي لي كوچولو وارد شدند ، هري آنها را يكي يـكي در آغوش كشيد بر گونه ي هر كدام بوسه اي گذاشت. در اين زمان جيني وارد شد ، هري بر گونه ي او نـيز بوسه اي نهاد. جيني به طرف قابلمه رفت وهمان طور كه با چوب جادويش غذا را در ظرف ها مي ريخت از هري پرسيد : " مأموريتت انجام شد؟ "
هري به يادش آمد در پيغامي كه براي جيني فرستاده بود ، فقط به او گفته بود مأمـوريــــتـي داشته وشب بـرمي گردد. مي دانست اگر اسمي از آلباني ببرد ، او را مي تـرساند ، بـنـابـراين به او گفت : " بـله خـوب انـجام شـد " خانواده مشغول شام خوردن شدند ، درابتدا جيمز شروع به اذيت كردن آلــبـوس كرد و مي گـفـت كه آلـبوس توي هاگوارتز يك بار ظرف غذا را روي خودش خالي كرده و لي او اين اتفاق را تكذيـب مي كرد ، كـمي كه بحث آنها بالا گرفته بود. جيني با صدايي كه مشخصاً از مـادرش بـه ارث برده بـود گفت : " جيمز راحتش بزار " خانواده غذايشان را خوردند وهر كس به اتاق خودش رفت ، ولي مثل هميشه صداي جر و بحث جيمز و آلبوس در خانه پيچيده بود ، هري خسته بود ، به طرف رختخواب رفت و بعد از عوض كردن لباسش روي تخت افــتاد. او غرق در افكارش بود و به تمام اتفاقات آن روز فكر مي كرد ، در اين زمان بود كه جيني وارد شد و به سمـت تخت به راه افتاد ، هنوز 2 متر با تخت فاصله داشت كه صدايي در سرش پيچيد. همان صدايي كه او را از خواب پرانده بود و حالت ديوانه سازها را تداعي مي كرد. صدا به هري گفت : " اون مي ميره ! "
هري داشت از تعجب مي مرد . ولي چيزي به روي خودش نياورد ، فـقط در مـغــزش جـواب صدا را داد ، " من نمي ذارم تو موفق بشي آشغال " جيني در رختخواب دراز كشيد و به زودي خـوابـــش بــرد ، هري لحظـه اي به چشم هاي زيباي او و صورت معصومش نگاه كرد ، معني اون حرف چي بود ولي هرچي بود هري اجـــازه نمي داد كسي به جيني صدمه بزند ، در اين افكار بود كه او هم خوابش برد.
پرتوهاي زيباي خورشيد پلك هايش را گرم كرد و باعث شد كه از خواب برخيزد ، امروز كـار مهـمي داشت ، بايد به ديدن هرميون مي رفت و از او مي خواست تا دوباره نگاهي به كتاب بيدل بياندازد. تا او آماده شـد ولباس پوشيد ،جيني صبحانه را آماده كرده بود و بعد از خوردن صبحانه از جيني خداحافظي كرد و از خانــه خارج شد تا پيش رون و هرميون برود. او مي توانـسـت بـه آنـجا آپـارات كـنـد ولـي دلـش مي خـواست كـمي در دره ي گودريك قدم بزند ، كمي پايين تر بچه هايي در محوطه ي جلو كليسا در حال بازي بودند ، هري به طرف آنـها رفت ، در بين كودكان به دنبال چهره اي آشنا گشت و نهايتاً كسي را كه مي خواست پيدا كرد. به طرف بچه ها رفت و هگو ، پسر كوچك رون و هرميون را صدا زد ، هگو از دوستانش جدا شد و بـه سرعـت بـه طـرف هري دويد و در آغوش او جاي گرفت ، و به هري گفت : " سلام عمو هري "
هري به هگو گفت : " سلم عزيزم ،مامانت خونست؟ "
هگو جواب داد : " بله "
هگو از بغل هري جدا شد و براي ادامه ي بازي به طرف بچه ها رفت. و هـري هـم به طـرف خانه اي با در قرمز كه كمي پايين تر بود حركت كرد. ضربه اي به در زد ومنـتـظـر هرميون شد ، بعد از مدتي در بـاز شد وچهره ي هرميون در قاب در مشخص شد. چهره اي كه از گذشته تا حالا فقط كـمـي تـغـيير كرده بود و لي اين هرمـيـون تفاوت چنداني با آن هرميون قديم نداشت .
هرميون با خوشحالي گفت : " اوه ... هري ، از اين طرفا ! جيني خوبه؟ بيا تو ، رون هم داشت حاضر مي شد كه بره به وزارتخونه " و از چارچوب در كنار رفت.
هري وارد شد و رون را ديد ، در حالي كه مشغول پوشيدن كفش هايش بود ، رز دختر رون و هرميون هم از پله ها براي هري دست تكان داد و بلند گفت : "سلام عمو "
هري هم برايش دست تكان داد. رون كفش هايش را پوشيد و به هري گفت : " خيلي خوب بريم؟ "
هري گفت : " يك لحظه صبر كن رون " و به طرف هرميون چرخيد و به او گفت : " هرميون كتاب بيــدل شاعر هنوز پيش توئه ؟ "
رون گفت : " من كه خودم يكي براي تولد لي لي خريدم ،مگه گمش كرده "
هرميون كه تقريباً موضوع رو فهميده بود، گفت : " رون چقدر خنگي ، منظور هري نسخه ي اصليه "
هري گفت : " داريش يا نه "
هرميون گفت : " معلومه كه دارمش "
هري گفت : " ببينم مي توني بقيه صفحاتش رو رمز گشايي كني "
هرميون گفت : " كار سختي نيست ، تقريباً نصفش رو توي وقتاي بي كاريم رمز گشايي كردم ، ولي واســه چي دوباره به اون علاقه مند شدي؟ "
هري گفت : " دو شـب پيش يه پيـشـگويي شـيـطـاني انجام شد كه به نظر من بايد توي اون كتاب چيزي در اين مورد باشه "
ترس در چهره ي هرميون مشخص شد ، او با ناباوري گفت : " پيشگويي شيطاني؟ ولي اين امكان نداره ! "
رون گفت : " اون طور كه هري به من گفت ، متاًسفانه امكان داره "
هرميون يك نگاه به شوهرش انداخت ، دهانش را باز كرد كه حرفي بزند ولي كلمه اي پيدا نكرد تا حـــسش را بيان كند ، دوباره به طرف هري گشت و از اوپرسيد : " از من چي مي خواي؟ "
هري گفت : " گفتي نصفش رو رمز گشايي كردي ، توي اون احياناً اسـمـي ازشاهـــزاده ي مرده گان، ملكه ي تاريكـي ها ، پيـشـگـويي شيطاني ويا ميزبان پيشگويي نبود ؟ "
هرميون گفت : " درست يادم نيست ولي تا اون جا كه يادمه همچين چيزي نبود "
هري گفت : " چقدر طول مي كشه تا بقيه اش رو رمز گشايي كني ؟"
هرميون گفت : " حدود سه هفته "
هري با تعجب گفت : " سه هفته ؟ اين خيلي زياده ، وقت ما كمه ، نمي توني زودتر تمومش كني؟ "
هرميون گفت : " اگر عجله داري شايد بشه يه كاريش كرد ، اگر چيزي پيدا كردم ، بهت خبر ميدم ! "
رون گفت : " خوب ديگه بريم هري ، كارا رو بسپر دست هرميون تا ببيني معجزه مي كنه !من كه شب ها همين كار رو مي كنم ... ( اين دفعه مي تونين فكر بد بكنين. نويسنده) "
رنگ هرميون به خاطر اين حرف رون برگشت و مشخص بود كه از اين حرف هم خوشش آمـده و هم خجالت كشيده . رون و هري به بيرون از خانه رفتند و با صداي ترقي ناپديد شدند و در جلوي وزارت خانه ظاهر شدند و كيوزك زرد رنگ تلفن را در مقابل خود ديدند ، رون گفت : " پيش به سوي كار " و به سمت كيوزك به راه افتاد، هري هم او را دنبال كرد.
*********
از آن روز 10 روز گذشته بود وهري دردفتركارش نشسته بود و مشغول مطالعه گزارشي بود كه بايدتا دو ساعت ديگه روي ميز تام مي گذاشت. توي اين ده روز اتفاق خاصي نـيــفـتاده بـه جــز اينكه لانـه ي جانـوراني را كه سيموس به آنها معرفي كرده بود را پيدا كرده بودند و از شر اين موجودات راحت شده بودند.
هري براي پنجمين بار گزارشش را خوانده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه گزارشـش از اين بهتر نمي شود. كه ناگهان پاترونوس رون وارد اتاق شد. صداي رون كاملاً مشخص بود. او گفت : " هري ، هرميون به من خبر داد ، چيزي كه مي خواستي رو پيدا كرده ، الآن هم توي خونه منتظرته ! "
كتاب هشتم داستان هري پاتر
فصل چهارم ... ...
