تبليغاتX
هري پاتر و يادگاران زندگي
هري پاتر و يادگاران زندگي
كتاب هشتم داستان هري پاتر
فصل سوم ... ...  
 

فصل سوم : رازي پنهان در پيشگويي

 

هري پرسيد : « نوبرت دي سنتو ديگه كيه ؟ »

الكساندر گفت : «‌ يكي از بزرگترين جادوگرهاي تاريخ شناس آلبانيه ، من از پيـشـگـويي چـيـزي يادم نمي ياد ولي مطمئنم چيزي در اون بود كه مي تونه به دست نوبرت حل بشه »

 هري گفت : « حالا اين نوبرت رو كجا مي شه پيداش كرد؟ »

الكساندر گفت : « فعلاً نمي شه ، اون خارج از وزارتخونه هست ، بايد با هيئت امنيت صحبت كنم تــــا اجازه خروج از وزارت و وارد شدن به شهر رو بهت بده. »

هري ياد چيزي افتاد ، پس اون نامه اي فانور بهش داد ، اجازه ي ورود به وزارت خانه نبود ، بلكه اجازه ي خروج از وزارت خانه بود. هري نامه را از جيب داخل شلوارش بيرون آورد و به الكساندر داد.

هري گفت : « فكر كنم اين همون اجازه نامه باشه »

الكساندر با خوشحالي گفت : « بله خودشه ، بازم الفياس رو دست كم گرفتم ، اون مرد باهوشيـه. با اين كارش ، باعث شد كارت چند روز جلو بيفته. » حالا هري فهميد كه آن آرم ناشناس ، آرم وزارتـخـانـه ي آلباني بود.

براي هري سوالي پيش آمد، او سوالش را از الكساندر اينگونه پرسيد: « مگه شما وزير نيستين؟ پس چرا هيئت امنيت بايد اجازه ورود افراد رو بده ؟ اصلاً هيئت امنيت چي هست؟ »

الكساندر گفت : « هيئتامنيت همان ويزنگاموت شماست،خودم اين قانون روگذاشتم ، چون تاقبل از من افراد وزارت خانه اجازه داشتن هر كسي رو به كشور وارد كنن و ايـن خـطـر ناك بود ، به همين خاطر اجازه ي اين كار رو به هيئت امنيت دادم . حالا ديگه بلندشو ، وقـت كمي داريم ، بايد بريم به ورودي شمالي تا از اونجا وارد شهر بشيم.

هري بلند شد و همراه الكساندر از دفتر خارج شد . آنـهـا به سـمــت دروازه ي شمال رفـتند ، دروازه به اندازه ي در ورودي هاگوارتز بود ، با اين تفـــاوت كه آرم بزرگـي از وزارت خـانه ي آلباني روي آن بود. در كنار در بزرگ يك ميز قرار داشت كه زنـــي پشت آن نشسته بود و در حال خـواندن روزنـامـه اي به نام پلي نيوز(play news) بود. از دور كه نـوع چــاپ روزنـامـه ي ديـلـي پرافــيـت بود ولي با نزديك شدن ، هــري فهميد كه روزنامه اي ورزشي بود.

وقتي به دو قدمي زن رسيدند ، الكساندر گفت : « آنا چه خبر؟ تيمت برده با نه؟ »

آنا گفت : « نه ، احمقا از يه تيم ته جدولي باختن ، دلم مي خواسـت جـارو هـاشـون رو تـوي سـرشـون خورد كنم. كاري داشتي؟ »

الكساندر نامه را به دست آنا داد و گفت : « اين دوست ما قصد داره به شهر بره ، اجازه هست؟ »

آنا گفت : « بسه ديگه الكس ، از هيئت اجازه داره و تو هم با ورودش موافقي ، مگه مـي تـونـم جلوش رو بگيرم؟ پس چرا از من اجازه مي گيري؟ »

الكساندر با خنده گفت: « شرط ادب »

آنا در را باز كرد به الكساندر گفت: « ‌زبون بازي بسه ديگه ، مـي تـونـيـن برين ، فــقط يادت باشه شب خونه ي مامانم دعوتيم ، يادت نره بري دنبال بچه ها »

الكسندر گفت : « چشم قربان »

و هري را به دنبال خود به محوطه كشيد. محوطه ي بزرگي بود و بر خلاف وزارت انگلسـتان در وسـط شهر قرار داشت ، وزارت آلباني در جايي در دامنه ي كوه قرار داشت ، در سمت چپ او جنگلي بسيار زيبا با شكوفه هايي زيبا تر قرار داشت و دشتي لبريز از چمن و گلهاي زيبا درجلوي رويش قرار داشت.

هري حسرت مي خورد كه چرا جيني و بچه ها اينجا نيستند و اين دشت را ببينند. حرف الكساندر او را به خودش آورد . الكساندر زير لب زمزمه مي كرد: « انگار اون وزيره و مـــن كارمندش ، اصلاً مـونـدم چرا باهاش ازدواج كردم ! »

هري كه تازه متوجه حرف هاي آنا شده بود از الكساندر پرسيد : « اون همسرت بود ؟ »

الكساندر گفت : « بله ، خوب حالا ديگه بايد بريم پيش نوبرت ، دستت رو به مـن بده تا آپارت كنيم ، فكر نكنم جايي كه مي خواهيم بريم رو تا حالا ديــده باشي » هري دسـت الـكـس را گرفت و در يك لحظه همان احساس خفگي ناشي از آپارت به سراغش آمد ، بعد از 20 سال هنـوز به آن عادت نـكـرده بود. آپارات متوقف شد و هوا به ريه هايش بازگشت ولي انگار اشتباهي پيش آمده بود ، جـنگــل هنوز در طرف چپ او قرار داشت. هنگامي كه خوب دقت كرد ، ديد كه خبري از وزارتخانه نيــــست و در عوض كلبه اي در آن نزديكي قرار داشت. الكساندر به طرف كلبه به راه افتاد و هري هم به دنبالش راه افتاد. الكساندر ضربه اي به در زد ، در كسري از ثانيه ، هري چهره ي پير ترين مردي را كه تا حالا ديده بود، در قاب در مشاهده كرد ، بر عكس صورت و دستان چروكيده اش ، صداي مـهـرباني داشت و رو به الكساندر گفت : « خوش اومدي مرد جوان ، چه مشكلي پيش اومـده كـه بــه من پيرمرد سر زدي؟ »

الكساندر گفت جلو رفت و نوبرت را در آغوش گرفت و به او گـفـت : « نوبرت ، دوسـت خوب من ، برات يك مشكل تازه پيدا كردم كه حلش كني ، از اون مشكلاتي كه خيلي دوست داري.»

الكساندر به طرف هري چرخيد و نوبرت را به هري معرفي كرد ولي هنگامي كه خواســت هــري را به نوبرت معرفي كند ، نوبرت گفت : « هري پاتر ، پسري كه زنده ماند ، كـسـي كـه شـر ولدومورت را از سر همه ي دنيا كم كرد ، بيا تو پسرم ! »

از چارچوب در كنار رفت و به هــري اجازه ي ورود داد ، الكساندر هري را به آرامي به جلو هل داد و در گوشش گفت : « برو تو »

سپس رو بـه نوبـرت كرد و گفت : « من بايد برم ، كاري رو بـــــايـد انـجـام بدم ، زود بـرمـيـگـردم به وزارتخونه ، هري صحبتاتون كه تموم شد، به وزارت خونه برو و ايـن نامـه رو به آنـا نـشـون بده ، پيش دوستات برو تا وقتي كه برگشتم ، راه شومينه رو براي برگشتتون باز كـنم ، خـوب ديگه خداحـافـظ» و نامه اي را كه هري از فانور گرفته بود را به او پس داد. سپس با نوبرت خداحافظي كرد ورفت.

هري وارد كلبه شد ، كلـبه بيش از اندازه آرامش بخش بود و او را به ياد كلبه ي هاگريد مي انداخت. به دعوت نوبرت روي صندلي نشست ، نوبرت از هري پرسيد : « قهوه يا چاي آقاي پاتر؟ »

هري گفت : « چيزي ميل ندارم. »

به همين خاطر مرد در صندلي رو به رو نشست و به هري گفت : « از دست من چه كاري بر مياد؟ »

هري به پيشگويي فكر كرد سپس با ترديد پرسيد: « شما مي دونين پيشگويي شيطاني چيه؟ »

چهره ي نوبرت از هيجان درخشيد : « چرا مي خواي بدوني؟ »

هري گفت : « پس در موردش مي دونيد؟ »

نوبرت گفت : « بله مي دونم ، سالها پيش يه پيشگويي شيطاني انـجـام شـد كـه كـسـي از جزئياتش خبر نداره ، اون پيش گويي در زمان پدر پدربزرگم اتفاق افتاده بود. اون براي پدرم تعريف كرده كه بعد از اون پيشگويي تقريباً تمام كره ي زمين رو به نابودي رفت ولي ناگهان جنگ پـايان گـرفت و هـمـه چيز عادي شد. »

هري گفت : «‌ديشب يه پيشگويي شيطاني ديگه انجام شد »

هري به وضوح لرزش كمر پيرمرد را ديد ، نا باوري در چهره ي نوبرت موج مي زد ، با صدايي كه از ترس اشباع شده پرسيد : « راست ميگي؟ اين امكان نداره ، در مورد چي بود؟ »

هري گفت : « شاهزاده ي مرده گان »

ديگر ترس به وضوح در چهره ي نوبرت مشخص بود ، و او هيچ تلاشي براي پنهان كردن آن نداشت ، هري هم از چهره ي او يكه خورد ، پس اين شاهزاده ي مـــرده گـان هـركسي بود ، به هـمان ترسناكي ولدومورت بود و يا طبق پيشگويي صدها بار بدتـر ازاو. هـري بـا تـرديـد پـرسـيـد : « شـمــا اون رو مي شناسيد؟ »

نوبرت گفت : « اگر اون رو مي شناختم كه الآن زنده نبودم ولي افسانه ها مي گه ، اون كسي هست كه به مرده گان و ارواح خـبـيـث دسـتـور مـيـده ، صدايش همان تأثير ديوانه سازها را بر انسان داره ، چون ديوانه سازها از دنياي مرده گان به اين دنيا ميان ، آتـش بـرايـش مـثـل يـخ خـنـك و يخ براي مثل آب مطلوب است. با چشمانش عمق وجود انسان را پيدا مي كند و اگر ذره اي خوبي در شخص باشـه ، اون رو در جا مي كشه ، تمام موجودات خبيث از او اطاعت مي كنند و از همه مهم تر اينكه اون نمي ميره ! چون با مرگ هم پيمان مي شه و مرگ هم راه بازگشت به اين دنيا رو براش باز مي زاره! ولي اينـهـا در حد افسانه بود و صدها ساله كه كسي اونو نديده ! افسانه ها مي گن مردم عادي در برابر قدرت اون هيچ تواني ندارن ، و مبارزه با پيشگويي محاله، پيش گويي بالاخره انجام مي شود ، فقط مـيـزبان پيـشـگويي مي تونه اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بيندازه! مطمئني كه پيشگويي رو درست فـهـمـيـدي ؟ اگــه اين طور باشه بايد هرچه سريعتر به دنبال ميزبان بگرديم وگرنه خيلي دير مي شه ! »

هري گفت : « من خودم ميزبانم »

نوبرت با تعجب گفت : « خودت ؟ از كجا مي دوني؟ »

هري گفت : « الكساندر بهم گفت ، وقتي پيشگويي را فـهـمـيـدم رو زمـين افـتـادم و وقـتـي بلند شدم ، الكساندر گفت كه من ميزبانم »

نوبرت خيالش راحت شد. به هري گفت : « سوال ديگه اي نداري؟ »

هري گفت : « وظيفه ي ميزبان چيه؟ »

نوبرت گفت : « من هم نمي دونم ولــي چـيـزي كه مي دونم ميزبان هم نمي تـونه جـلوي شـاهـزاده ي مردگان رو بگيره ، فقط مي تونه ، اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بندازه ! »

هري گفت : « چطوري بايد جلوي اون شاهزاده رو بگيرم »

نوبرت جواب داد : « اگر من مي دونستم كه من الآن مـيـزبـان بودم. جواب رو بـايـد خودت پيدا كني ، چون كسي غير از ميزبان از اين جواب اين سوال خبري نداره ! »

هري گفت : « با اين وضع فكر نكنم ديگه سوالي باشه كه بتونين بهش جواب بدين ، مـن بايد برم. »

نوبرت گفت : « از ديدنتون خوشحال شدم آقاي پاتر ، فقط بدون اگه تو ميزبان باشي ، ايـن پيـشـگـوييه كه تو رو انتخاب كرده و معمولاً پيشگويي ها اشتباه نمي كنن. »

هري نمي دانست چرا او ميزبان اين پيشگويي شده ولي اگر افـسـانه ها درسـت باشد ، مي تواند آن را به تعويق بيندازد. هري چيزهايي كه بايد مي دانست را دانست ووقـتش بـودكه ازنوبرت خداحافظي كند ، به طرف در رفت ولي ناگهان چيزي به يادش افتاد ، الكساندر به او گفته بود كه نوبرت تاريخ دان است پس حتماً مي توانست جواب اين سوالش را بدهد.

هري از نوبرت پرسيد‌: « شما مي دونين ملكه ي تاريكي ها كيه ؟ »

نوبرت با شك پرسيد : «‌چرا مي خواي بدوني ؟ »

هري گفت : « توي پيشگويي يه چيزهايي در مورد اون بود. »

نوبرت كه شكش رفع شده بود گفت : «‌اون كسي بود كه اون قدر در جـادوي سـيـــاه پيش رفت كه به ملكه ي تاريكي معروف شد ، اون مي تونست به باسيـلـيسـك تبـديـل بشه و اولين باسيليسك رو هم به وجود آورد. »

هري گفت : «‌ باسيليسك؟ ببينم اون با سالازار اسليترين نسبتي داشت؟ »

نوبرت گفت : « بله اون مادر سالازار بود. »

قلب هري فرو ريخت. به ياد پيشگويي افتاد . « ... نواده ي ملكه ي تاريكي ها با مــرگ هـم پـيـمـان مي شود تا زنـدگان را نابود كند ... » پس اگر سالازار فرزند ملكه ي تاريكي ها بود ، پس ولدومورت هم نواده ي ملكه ي تاريكي ها بود. ولدومورت داشت با مرگ هم پيمان مي شد ،‌نه اين امكـان نداشت ، ترس هاي هري داشت به واقعيت مبدل مي شد. يعني ولدومورت مي توانست دوباره زنده شود؟

پس به همين دليل بود كه هري ميزبان اين پيشگويي بود چون سرنوشـت هري و ولدومورت به هم گره خورده بود. بايدفكري مي كرد ، نبايد اجازه مي داد ولدومورت دوباره به اين دنيا بازگرددولي چگونه؟

چگونه بايد جلوي كسي را مي گرفت كه هنوز زنده نشده و معلوم نيست كه چه زماني هــم زنده شود. بايد هرچه سريع تر به الفياس خبر مي داد. مي خواست از كلبه خارج شــود كه صـداي نوبرت او را در جايش ميخ كرد.

نوبرت گفت : « هري شايد برات جالب باشه بدوني كه استاد مـلـكه ي تاريكـي ها كي بوده ! » هري به جادوگران قدرتمند دنيا در سالهاي گذشته فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه الآن نوبرت استـاد ملكه ي تاريكي ها را مرلين معرفي مي كند ولي اسمي كه از دهان نوبـرت خارج شـد ، ذهـن هري را فلج كرد.

نوبرت گفت : « استاد ملكه ي تاريكي ها بيدل شاعر بود »