تبليغاتX
هري پاتر و يادگاران زندگي
هري پاتر و يادگاران زندگي
كتاب هشتم داستان هري پاتر
فصل دوم ... ...  
 

فصل دوم : ميزبان پيشگويي

هري به سرعت از شومـينـه بيرون آمد . بـه سـمـت ميــز كـنـار آسـانـسـور رفت و رو به نگهبان گفت :

 « پيتر اتفاقي افتاده؟ »

پيتر جواب گفت : « جناب وزير از من خواستن موقعـي شـمـــا اومدين ، به شما بگم به دفترشون برين! گفتن كار خيلي مهمّي با شما دارن! »

هري سوار آسانسور شد و دكمه طبقه اي كه دفتر وزير در آن بود را فـشـار داد، آسانسور با صداي ترق تروقي به راه افتاد و اورا همان طور كه به مسائل مختلف فكر مي كرد ، به طبقه اي كه دفـتروزير در آن بود ،رساند . هري از آسانسور پياده شد و رو به روي سـالـنـي را ديد كه در طول اين سال ها زياد به آن رفت و آمد مي كرد. آرام به راه افتاد. از مقابـل در اولي كـه در سمت چپ سالن بود عبور كرد و روي آن اين پلاكارد را ديد « مسئول روابط بين الملل : فانـور مرچي سان » و درست رو به روي اين در هــم دري وجود داشت كه با پلاكاردي مشابه ولي با نـام «‌ معاون وزير : دبــون ويـلـيـام لـفـا » ، دبون مردي بودكه شـباهـت كمي به الفياس پيرگوان داشت و هـمـيـشـه سعي داشت كه خــودي نشان دهـد و او را به يـاد فــاج مي انـداخـت. ولي هري با هيچ كدام از آنها كاري نداشت و مـسـتـقيمـاً به طرف دري كه درست در انــتـهاي سالن قرار داشت و روي آن نوشته شده بود : «‌ وزيرسحروجادو : الفياس پي مرگان داينا مونه پير گوان »

هري به آرامي ضربه اي به در زد و صدايي زنانه از پشت در گفت : « سر وزير شلــوغه ، اگر كار مهمي نداريد ، بگذاريد براي بعد »

هري گفت : «‌من با وزير كار مهمي ندارم ، اون با من كار داره ، لونا »

در باز شد و چهره ي لونا لاوگود كه از آن لاوگود بي خيال قديمي به لونـاي جديد و كامــــلاً خشك تبديل شده بود ، در قاب در مشخص شد ، مرگ پدرش ضربه بدي به او زد ولي نـويـل تـوانـسـت او را آرام كند.

هري گفت : « از نويل چه خبر؟ »

لونا گفت : « مي خواستي چه خبر باشه ، الآن كه خونـسـت و داره از آرماندو مـراقـبت مي كنـه ، طفلي سرماخورده و درمانگر گفته بايد استراحت كنه ! »

هري گفت : «‌خوب مي شه ، ناراحت نباش ، گفتي وزير سرش شلوغه؟ كسي توي دفتره؟ »

لونا گفت : « كس خاصي نيست ، دبون و مرچي سان پيش وزير هستن والبته پيتر »

هري با تعجب گفت : « پيتر راسنو، رئيس ويزنگاموت؟ پس حتماً مسئله ي مهميه كه اومده ، مگه نه؟ »

لونا جواب داد : «‌آره ، خيلي هم مهمه ،‌برو تو كه خيلي وقته منتظرتن !‌ «

هري گفت : « پس فعلاً خداحافظ » و به سمت اتاق جلسات راه افتاد ، با ضـربـه ي مـلايـمـي وارد شد.

در همان نگاه اول هري فهميد كه هر چهار نفر در حال بحث كردن بودند ولي با ورود هري بحثشان را خاتمه دادند ، الفياس به هري گفت : « هري ، پسرم چرا ايستادي ؟بيا اينجا بشين و نزديك ترين صندلي را عقب كشيد تا هري كنارش بنشيند. هري راه افتاد و روي صندلي نشست.

الفياس چهره ي مهرباني داشت ، با موها ي بلند سفيد و ريش نسبتاً كوتاهي ، كنار گونــه ي چپش يك بريدگي بود و چشماني به رنگ خاكستري داشت كه هري را به ياد نگاه سدريك مي انداخت ،‌همواره سعي داشت همه را شاد كند و يكي از شـباهـت هاي بـي نـظيـر او به دامـبـلدور اين بود كه او هم مانند دامبلدور ديوانه بود و علاقه ي عجيبي به لطيفه تعريف كردن داشت.

هري به او گفت : « با من كاري داشتين جناب وزير؟ »

الفياس گفت : « بله ، اتفاق مهمي رخ داده ، وزير سـحر و جادوي آلـبـانـي پـيـغـام داده كه اتـفـاقي در جنگلي كه سالها پيش ولدومورت اونجا پيدا شده ، افتاده .»

دل هري فرو ريخت ، از خود پرسيد جنگلي كه ولدومورت اونجا پنهان بود؟ پس تمام ترس هايش بي مورد نبود ، چيزي كه بيشتر از همـه ازش مي تـرسـيـد اتـفـاق افـتـاده بود ، با صـدايي كه مطمئناً صداي خودش نبود و نا اميدي در آن مورد مي زد از الفياس پرسيد: «‌چه اتفاقي؟ كسي مرده؟ نكنـه اون دوباره برگشته؟ بايد همه رو خبر كنم. » و خواست كه از جـايـش بلند شود و به رئيس آرورها خـبـر بدهد كه دستي او را سر جايش نشاند ، و آن دست الفياس بود.

الفياس با خنده گفت : « تو حالت خوبه هري؟ منظورم از اتفاق يك پيشگويي بود! »

هري با تعجب پرسيد : « پيشگويي؟ در مورد چي؟ » و ثانيه اي بعد با شك گفت : « يا كي؟»

الفياس گفت : «‌ما هنوز نمي دونيم ولي الكساندر عقيده داره چـون مـحـلي كه پـيـشگويي در آن انجام شده ، محل اختفاي ولدومورت بوده ، بايد وزارت سحروجادوي انگلستان به اون رسيدگي كنه ! »

اين حرف به نظر هري منطقي مي آمد ولي سوالي تازه در ذهـنـش شكل گرفت. او از الفياس پرسيد : « الكساندر ديگه كيه؟ »

الفياس گفت‌: « الكساندر گرونا ، وزير سحروجادوي آلباني ، اون از دوستاي منه! آماده شو بايد با يك تيم از آرورها به اونجا بري ! »

هري گفت : « من ؟ آخه چرا من؟ »

در اين زمان بود كه دبون ، معاون وزير به حرف آمد و گفت : « من هم همين را گفتم ، چرا يك آرور بايد انجام اين كار را به عهده گيرد؟ من به عنوان معاون وزير بايد مسئول اين كار باشم . » از صـدايـش جاه طلبي مي باريد و مشخص بود براي يه دست آوردن اعتبار هر كاري مي كند. دبــون مردي شـيـك پوش بود و هميشه لباس هاي گران مي پوشيد تا در چشم باشد و از نظر وقـت شـنـاسي و رعايت قوانين مي توانست حريفي براي پرسي محسوب شود ويا حتي از او هم قانون مدار تر بود.

در اين زمان پيتر ، رئيس ويزنگاموت گفت : « ما در اين مورد بحث كرديم و به توافق رسيديم كه هري بهترين شخص براي انجام اين كاره و پيشگويي پيش او امنه ! »

چهره ي پيتر هري را به ياد كينگزلي شكلبوت مي انداخت با اين تفاوت كه كلاهي بر سـر نداشت و به جاي آن موهايي سياه رنگ روي سرش رشد كرده بود و سبيل نســبـتاً كلفتي داشت. او جدي صـحبت مي كرد ودر صدايش رئيس بودن موج مي زد ولي همواره درمقابل الفياس احترامي خاص در صدايش بود.

دبون با دلخوري گفت : « پس موضوع اينه كه به من اعتماد ندارين؟ »

اينبار فانور، مسئول روابط بين الملل بود كه شروع به صحبت كرد: « دبون مـسـئـله اصلاً اعتماد كردن و نكردن نيست ، مسئله اينه كه هري باعث شد اون بميره و حالا هم حق اونه كه مسـئـول اين قضيه باشه! »

مثل هميشه حرفهاي فانور بر روي دبـون تـأثـيـر گـذاشت و هري مي دانست اين گونه صحبت كردن از روشهاي خاص فانور بود والفياس بي خود او را به عنوان روابط بين الملـل انـتـخـاب نكرده بود ، او مي توانست با چهره ي جذاب ، چشمان سياه و نافذ خود و زبان چرب و نرمش هر كسي را راضي كند و او را تحت تأثير قرار دهد.

دبون با صدايي كه شكست را پذيرفته بود ، گفت : « باشه ، بـالاَخره شـما بـردين و من باختـم ، من بايد برم به كارهام برسم» و از جايش بلند شد و بيرون رفت. بـعد از خروج او از در ، فانور به الفياس گفت : «‌من تعجب مي كنم كه چرا اون رو معاون خودت كردي ! »

الفياس جواب داد : « يك كمي دست و پا گير هست ولــي كارهايي كه از پيرمردي مثل من بر نمي ياد رو خوب انجام مي ده ! »

پيتر گفت : « مثلاً چه كارهايي انجام مي ده كه تو نمي توني؟ »

الفياس گفت : « كارهاي زيادي ، مثلاً تمام كارمندها رو از اول صبح تا پايان وقت كارشون تحـت نـظر داره و بهشون هي غر مي زنه ! قانون هاي بين اتاقي وضع مي كنه ولي خبر نداره كه همــشـون رو نقض مي كنم! »

هر چهار مرد خنديدند. هري به ياد ماجراي پيشگويي افتاد و گفت : « حالا بايد چي كار كرد؟»

الفياس گفت: « كاريش نمي شه كرد ، بايد باهاش كنار اومد ، بر عكس ظاهرش پسر خوبيه ! »

هري گفت : «‌منظورم پيشگوييه »

الفياس كه تازه يادش افتاد چرا آنجا ايستاده اند ، به فانور گفت : « نامه رو بده به هري »

فانور نامه اي از داخل ردايش بيرون آورد و به هري داد ، هري نامه را نگاه كرد ، نامه اي زرد رنگ بود كه رويش آرم وزارتخانه ي انگلستان و يك آرم نا آشناي ديگر بود مشخص بود ، هري پرسيد : «‌با اين چي كار كنم؟ »

فانور گفت : « نيم ساعت ديگه از شومينه ي اتاق آرورها راهي به وزارتخانه ي آلباني باز مــي شه ، اين مجوز ورود و اقامت يك روزه شما در آلـبانـيـه كه با بدبختي تونستم بگيرمـش ، مـجـوز بـراي خودت و دو نفر ديگه كه جمعاً سه نفر مي شين » و رو به الفياس كرد و گفت : « كافيه؟ »

الفياس گفت : « مسلماً كافيه ، من اگه تو رو نداشتم چيكار مي كردم فانور؟ »

فانور گفت : « تو ديگه نمي خواد از شيوه ي خودم بر عليه خودم استفاده كني ، اگه مي خواي جـــبران كني بايد يه مرخصي خوب برام كنار بزاري! » و از اتاق بيرون رفت .

هري هم گفت : «‌من بايد برم آماده بشم و او هم راه افتاد‌ ، قبل از اينكه از در خارج بشه ، نگاه الفياس و پيتر را ديد كه به گونه اي هشدارگونه به او خيره شده اند .

در راه بين دفتر وزير و مقر آرورها غرق در فكر بود كه اين پيـشـگويي چيـسـت و چـرا پيتر و الفياس ، آنگونه مشكوك به او نگاه مي كردند. آنقدر در فكر بود كه جلوي مقر آرورها نـاگـهــان به سيمـوس برخورد كرد ، سيموس فينيگان زير لب ناسزايي گفت و همان طور كه به ورق هاي ريخـته شده اي كه در اثر برخورد با هري به زمين ريخته بود ، نگاه مي كرد ، گفت : « حواست كجـاست احـمـق ، اگه من ... » و ناگهان هري را شناخت ،به همين خاطر گفت : « اوه ، هري تويي؟ حواست كجاسـت مرد؟ بيشتر دقت كن ! » و با تكاني به چوب جادو تمام ورق ها را جمع كرد و به اتـاقـش در دو طـبقـه پـايين به راه افتاد. هري وارد اتاق شد . در اتاق بزرگ چهار ميز قرار داشت كه روي هركدام نام شخصي نوشته بود.

روي ميز جلويي نوشته بود: « آرور : ژوزف لانگ من » و در ميز كنار آن كه به فاصـله ي يــك و نيــم متر از آن فاصله داشت نام ديگري مشخص بود : « آرور: دين توماس » و بر روي ميزي كه آخر اتاق و نزديك به دري كه به اتاق رئيـس آرورها بـاز مي شد. پـلاكـاردي بود به نام « آرور : هري پـاتر » و در كنار ميز هري هم مـيـزي قرار داشت كه اگـر پـلاكــارد « آرور : رون ويزلي » روي آن پيدا نبود ، مرد موقرمزي كه در حال خواندن گزارش بود ، صاحب ميز را به همگان مي شناسند. هــري به سـمـت رون رفت و گفت : « سلام رون ! »

رون با عجله پرسيد : « چه خبر شده ؟ الفياس باهات چي كار داشت؟ به من گفت سريع پيدات كنم »

هري گفت : « يه مأموريت بيرون مرزي برام داشت ! »

رون گفت : « خوش به حالت ،‌من كه از بي كاري مردم ! »

هري پرسيد : « سيموس اينجا چي كار داشت؟ »

رون اين بار سرش را بالا آورد ، گزارش ها را به سمت هري داد و گفت : « سيموس يك نـوع جـانور پيدا كرده كه حدس مي زنه با جادوي سياه به وجود اومده و ربطي به بخش حيوانات جادويــي كه اون رئيسشه ، نداره ! »

 هري گفت : « واقعاً ؟ حالا اون چه موجودي هست؟ »

رون گفت : «‌ به نظر مياد مخلوطي از اوكمي و ايرامپنته ولي قدش به اندازه ي كف دست هم نيست ، ببين كار ما به كجا رسيده كه بايد به دنبال جك و جونورها راه بيفتيم ! »

هري ناگهان ماجراي سفر به آلباني را به ياد آورد واز رون پرسيد : « تام هنوز نيومده؟ »

رون گفت : « نه با همسرش قرار گذاشته بود برن بيرون ! »

تام ناتل ، رئيس بخش آرور ها بود . و هفته 2 يا 3 بار به بـهـانه هاي مخـتلف جـيـم ميشد و كارها را بر دوش ديگر آرور ها مي گذاشت !

هري به رون گفت : «‌حاضري يه سفر بريم آلباني؟ »

رون با ترديد گفت : « آلباني براي چي؟ »

هري داستان را برايش تعريف كرد و اتفاقات دفتر وزير را برايش گفت. بعد از ايـنـكه ماجـرا را برايش تعريف كرد .رون با شك پرسيد : « هري يعني به نظر تو ، اون دوباره ... »

هري پاسخ داد : « خودم هم نمي دونم ولي تا به اونجا نريم به جوابي نمي رسيم ! »

رون گفت : « خوب نفر سوم كيه؟ »

هري پاترونوسي فرستاد و بعد از چند ثانيــه پـاتـرونـوسي به شكـل اردك وارد اتاق شد. و درست روبه روي هري ايستاد و بعد از چـنـد ثـانـيـه محـو شد . هري به رون گـفـت : « ژوزف گـفـت كه دين براي مأموريت رفته و خودش هم الآن پيش پدرته و داره مياد تا با هم بريم ! » دقـايقي گـذشــت و بـالاخـره ژوزف پيدايش شد. لباسي به رنگ قهوه اي روشن داشت و معلوم بود كه امروز صورتش را تراشـيده ، اگر موهايش بلند تر بود نگاهش كمي تيز تر بود ، او را به ياد اسـنيـپ مي انداخت ولي اين چــهــره او را فقط به ياد ژوزف مي انداخت. ژوزف با هري دست داد و از او پرسيد : « جريان چـيـه؟ گـفـتي مـي خواي بري سـفـر؟ »

هري ماجرا را برايش تعريف كرد و وقتي تمام كردن ماجرا به پايان رسيد. حدوداً پنـج دقــيـقه سكوت برقرار شد ، كه ناگهان آتش به رنگ سبز درآمد ، هري فهميد كه وقـتــش شـده ، از جـايـش بلند شد وقبل ازاينكه واردآتش شود،يادش آمدبه جيني خبرنداده كه به آلباني ميرود ، به همين خاطر پاترونوس به شكل گوزن خودش را درست كرد تا به جيني خبر بدهد و سـپــس پا به درون آتش گذاشت ، همان حس آزار دهنده به سراغش آمد ولي اين بار بيشتر از هـر باري طـول كشيد و بعد از حدود سه دقيقه از اجاق به بـيـرون پرت شد و لي توانست در آخرين لحظه خودش را كنترل كند و زمـين نخـورد ، بعد از چند ثانيه دوستانش هم آمدند ، آنها به اتاق خلوتي آپارات كرده بودند كـه رنـگ آن سبز روشن بود و در حـاشـيه ي ديـــوارها حروفي نوشته شده بود ، در همين زمان در اتاق بـاز شـد و مــردي ميان سال با چهره اي كه به هر بيننده اي مي فهماند با يك آرور پير و ورزيده طرف است ، عـضـلاتـش به صورت محو از زير لباسـش مـعلوم بود و با شنلي نقره اي رنگ كه پــشت سـرش تاب مي خـورد وارد شد. اين مرد موهاي قـــهوه اي رنـگ و پر پشتي داشــت. او به سـمـت هـري آمـد و با او دسـت داد و بـه هـري گـفـت : « به كشور من خوش آمديدآقاي پاتر ، من الكساندر گرونا هستم ، وزيرسحروجادوي آلباني »

هري از اينكه آن قدر به آنها احترام گذاشته بودند و وزير خودش براي استقبال از آنها آمده ، خوشحال بود او هم به وزير گفت : « من هم از ديدن شما خوشبختم آقاي گــرونا ، ايـن دوسـتـم رون ويـزلـيـه و ايشون هم ژوزف لانگ من » ژوزف سري به علامت احترام تكان داد.

الكساندر به هري گفت : « ترجيح مي دم من رو به اسم صدا بزنين »

هري گفت : « پس شما هم بايد من رو به اسم صدا بزنين »

الكساندر گفت : « از اين طرف هري » و خودش به جلو راه افتاد وراه را به هري وهمكارانش نشان داد. در طول راهرو ها كسي صحبت نكرد و سـه همـراه مـحـو وزارتخـــانه ي آلباني بودند ! اگر هري قصد داشت وزارت خانه ي آلباني را با جايي مقايسه كند ، مسلماً با هاگوارتـز مـقـايـــسه ميكرد. اين وزارت خانه برعكس وزارت سحر و جادوي انگلستان كه چـنـديـن طـبـقـه داشت ، فقط داراي يك طبقه بود.

و هري را به ياد خاطرات هاگوارتز مي انداخت. آنها در سالن بزرگي پيش مي رفتند ، در نزديكي آنها در بزرگي بود كه روي آن نوشته شده بود. « مقر مدافعين »

هري از نوشته تعجب كرد و از الكساندر پرسيد : « مدافعين ديگه كيا هستن؟ »

الكساندر گفت : « همون آرور هاي كشور شما » بعد از گفتن ايـن حــرف ايسـتــاد و به هري گــفت : « شايد همراهان شما علاقه داشته باشن با اونا صحبت كنن ! » و به رون و ژوزف نگاهي كرد.

هر دويشان به خوبي معني حرف الكساندر را فهميدند و متوجه شدند كه الـكـسـاندر فـقـط با هري كار دارد ، بنابراين رون گفت : « آره ، خيلي دلمون مي خواد با اونا صحبت كنيم »

الكساندر به طرف در رفت و بـا ضــربـه اي وارد شد. در گـوشـه اي از اتـاق هـفـت مرد نشسته بودند و مشخص بود كه داشتند به موضوعي مي خنديدند. ولـي وقتي وزير را ديـدنـد به سـرعت از جـاي خـود برخاستند و به او احترام گذاشتند.

الكساندر با خنده گفت : «‌باز تيموتي رفته مأموريت ، شما دور هـم جـمـع شـديـن و خاطره تعريف مي كنين؟ »

شرمندگي در چهره ي هر هفت مرد مشخص شد. وزير به مردي كه لـباس سبز رنـگ و رداي بـنـفـشي پوشيده بود گفت : «‌آرتور تا من به كارهام رسيدگي مي كنم از دوسـتـان آقــاي پاتر به خوبي مـراقبت كنيد و البته اين دفعه اجازه مي دم كمي خاطره بـراشـون تـعـريـف كني! » و بـه طرف راه افـتـاد ، بـرق خوشحالي در صورت مردان مشخص بود . وزير به هري گفت : « بريم؟»

هري با شك گفت : «‌بله » و به دنبال وزير خارج شـد. در مـيـانـه ي راه وزير به هـري گفت : « نـگـران دوستات نباش ، با اخلاقي كه من از آرتور سـراغ دارم ، اون قـدر به دوسـتـات خوش مي گذره كه اگه حاضر نشن باهات به انگلستان برگردن ، تعجب نمي كنم ! »

آنها بعد از گذشتن از راهرويي به جايي رسيدند كه دري مانند در اتاق اسرار وزارت خانه ي انـگـلستان داشت . وزير دستش را روي در گذاشت وردي زير لب گفت و وارد شد ، هري هم به دنبال او با شك وارد شد. هري انتظار داشت همان اتاق مدور را ببيند ولي در عوض جلويش سه در سياه يك دست بود ، وزير به طرف در سمت چپي رفت كه رويش نوشته شده بود : « واحد پيشگويي »

در را باز كرد و هري هم به دنبال او وارد شد ،درمقـابل هـري هزاران قفسه مثل همان قفسه هايي بودكه سال پنجم هاگوارتز در وزارت خانه ديده بود و تمام آن خاطرات بـرايش زنده شد . دلش از اندوهي پر شد و ناگهان به ياد سريوس افتاد. وزير با صداي بلند فرياد زد : « جرج مهمون داريم »

ثانيه اي گذشت و جواني نابينا به سمت وزير آمد. جرج درست جلوي وزير ايـسـتـاد و گـفـت : « با من كاري داشتين قربان؟ »

الكساندر گفت : « آقاي پاتر براي تحويل گرفتن اون پيشگويي كه ديشب انجام شد اومدن اينجا ! »

جرج گفت : « اوه ... قفسه ي 267 ، طبقه ي سوم ، شماره 7 ! خدوم الآن ميارمش » و در بيـن قـفـسه ها پنهان شد. الكساندر گفت : « درسته كه نابيناست ولي بدون اون من توي اين همه قفسه ي جـور وا جور گم مي شدم ! » دقيقه ها گذشت و سرانجام جرج پيدايش شد با پيشگويي كه به اندازه توپ تنيسي بـود ولي چيزي در مورد آن اشتباه بود ، به جاي اينكه غبار درون شيشه سفيد رنگ باشد ، به رنگ قرمز بـود و اين باعث تعجب هري شد . از الكساندر پرسيد : «‌چرا قرمزه ؟ »

الكساندر گفت : «  بريم دفترم تا تمام اتفاقات ديشب رو برات توضيح بدم ! »

آنها با جرج خداحافظي كردند و به طرف دفتر وزير به راه افتادند ! »

از در اتاق اسرار خارج شدند و به طرف چپ پيچيدند ، در انتهاي راهرو و روبه روي آنها دري به رنگ نقره اي بود كه رويش نوشته شده بود « دفتر وزير : الكساندر تيلور گرونا »

آنها وارد شدند ، براي هري جالب بود كه وزير منـشـي نـداشت. انگار وزير ذهنش را خوانده بود چون بلافاصله گفت : «‌تعـجـب كردي، نه؟ ولـي من بـــدون منشي راحت ترم ، آخه خيلي دست و پا گيره »

دفتر وزير از رنگ هاي شاد پر بود و بيشتر از همه رنگ هاي روشن قرمز و زرد به چـشم مي خـورد كه هري را به ياد دفتر دامبلدور مي انداخت. هري وارد شد و در گوشه اي ايستاد.

وزير پشت صندلي اش نشست و با دست هري را براي نشاندن دعوت كرد. هنـگامي كه هـري نشست ، بلافاصله پرسيد : « ماجراي اين پيش گويي چيه؟ »

الكساندر گفت : « به اين گونه پيشـگـويـي ها ، پيشگـويي هـاي شـيطـاني مي گن ! بر عكس پيشگويي هاي ديگه كه فقط افراد درگير در پيشـگويي مي توانند از آن استفاده كنند ، اين پيش گـويي هـنـگامي كه به طور كامل از فردي به فرد ديگر انتقال داده مي شه ، از حافظه ي شـخـص اول پاك مي شه و اون شخص چيزي از اون به ياد نداره ولي همه ي افراد مي تونن اون رو بفهمن. فكر كنم مثل اين پيشگويي فقط يك بار ديگر رخ داده داده بود. »

هري پرسيد : « كي؟ »

الكساندر گفت : «‌نمي دونم كي ! من هم از پدر بزرگم شنيدم ولي اون هم از پدربزرگش شنيده بود! »

هري گفت : « خوب اين چه طوري به دست شما رسيد؟ »

الكساندر گفت : « ديشب در جنگل سياه ، نور قرمزي تابيد ، شعاع نور آن قدر زياد بود كه تا اينـجا هم رسيد ، به سرعت با يك گروه از مدافعين به اونجا رفتيم تا با حمـله ي احتمالي مرگ خوارهـا مـقـابـلـه كنيم چون مرگ خوارها ي سابق فهميدن كه ارباشون روزي توي اين جنـگـل مـخـفي بـوده و هنوز به برگشتش اميد دارن ولي در عوض اونجا دو تا سانتورجوان ديديم كه دارن از جـنـگـل خارج مي شن ، وقتي فـهـمـيـدن كه من وزيرم ، پيش گويي را به من گفتن. و هنگامي كه مطمئن شدم اين پيشگويي از ذهـنـشـان پـاك شده ، فهميدم كه پيشگويي رو كامل بهم گفـتـن ، هـمـون مـوقـع بـه دفـتــرم اومدم و پيشگويي رو ديدم ، من هم چيزي از اون يادم نيست چون اون رو داخل اين گوي ريختم و بـه الـفـياس خبر دادم كه نيرويي را به اينجا بفرسته تا گوي رو بهش تحويل بدم! »

هري جواب داد : « شما گفتين اين پيشـگويي در محلي انجام شـده كه ولدومورت سـالـها اونـجا مخفي بود؟ »

الكساندر گفت : « بله »

هري گفت : « دقيقاً كجاي اون جنگل ؟‌»

الكساندر گفت : « زماني كه ولدومـورت تـوي جـنـگـل بود داخـل قـديمي ترين درخت جنگل رو با جادوي ضعيفي كه از خوردن خون تكشاخ ها به دست آورده بود ، خالــــي كرد و جسد تكشاخ ها رو اونجا نگه مي داشته » زماني كه الكساندر اين حرف را مي زد ، انزجار در چشمانش مشخص بود.

هري گفت : « مي تونم پيشگويي رو ببينم؟ »

الكساندر گفت : « البته ! » وبه سمت هري رفت ، دسـت هـري را روي پـيـشـگـويي گـــذاشت و دست خودش را روي دست هري ، زمزمه ي كوتاهي كرد و دستش را برداشـت ، بـخـار قـرمـز رنـگ داخـل شيشه تكاني خورد و از محلي كه دست هري روي آن بود ، جذب پوست دست هري شد و بعد از ثانيه اي ، شيشه خالي بود و لي در عوض چشم هاي هري هـمـچـنـان بسته بود ، چـيـزي حدود يك دقـيـقـه گذشت كه ناگهان هري روي زمين افتاد و شروع به نفس نفس زدن كرد ولي ناگهان چشمانش باز شد ، مردمك چشم ناپديد شده بود ، چشمانش دوباره بـسـتـه شد و با يك نفس بلند از خـلسـه بيرون آمد، الكساندر جرأت نكرد به چشمان هري نگاه كـنـد ولي بر خـلاف ميلش به آنها نگاه كرد ومردمك سبز رنگ چشمان هري به جاي خود برگشته بود. الكساندر لحظه اي پنداشت كه اين جادوي سياهي بوده ولي ناگهان ياد حرف هاي پدر بزرگش افتاد.

هري از جايش بلند شد و روي صندلي نشست ، با تعجب پرسيد : «‌چه اتفاقي افتاد ؟ »

الكساندر ديگر نمي ترسيد ، خيالش راحت شد ، روي صندلي اش نشست و با خيالي راحت جواب داد : « تو ميزبان اصلي بودي . »

هري با تعجب پرسيد : « ميزبان اصلي ديگه چيه ؟ »

الكساندر گفت : « يعني كسي كه پيشگويي فقط بايد به دست او مي رسيد. و مـقـصـد نهـايي پيشگويي شيطاني ،رسيدن به دست ميزبان است  »

هري با درماندگي گفت : « من از اين پيشگويي چيزي نمـي فهمم ، فـقـط هـشـدار داده ، چي كار بايد بكنم؟ »

الكساندر گفت : « چيزي در پيشگويي برايم جالب بود كه همان موقع جوابي براي آن پيدا كردم ، يك لحظه صبركن .» و به سمت كشوي ميزكارش رفت وكاغذي از آن بيرون كشيد وجلوي هري گذاشت.

روي كاغذ نوشته بود: « ‌نوبرت دي سنتو »