تبليغاتX
هري پاتر و يادگاران زندگي
هري پاتر و يادگاران زندگي
كتاب هشتم داستان هري پاتر
فصل اول ، بخش دوم... ...  

فصل اول :  وحشت درون

بخش دوم : ترس چندين ساله

 آسمان قـرمز شده بود ، انگار خون آسمان را پوشانده بود. مردم هراسان به هر طرف مي گريختند ، و هر از گاهي كسي به او تنه مي زد. ولي اين برخوردها برايش مـهم نــبـود ، در دلــش آشوبي بود ، اگر براي آشنايانش اتفاقي مي افتاد چه؟ اگر خطري فرزندانش را تهديد مي كرد چه؟ به سرعت بر خـلاف جمعيت به راه افتاد تا به محلي برسد كه آتش و وحشت از آن سرچشمه مي گرفــت. بـعـد از مدتي در اطرافش فقط جنازه مي ديد ، مردي كه نصف صورتش سوخته بود ، دست راستش از بدن جدا شــــده بود و در حال زار زدن بود ، به محض اينكه او را ديد با صـدايـي كه ترس در آن مـــوجب مي زد به او گفت : «‌نرو ، تو رو خدا جلوتر نرو ، اون همه رو مي كشه ، همه رو قتل عام مي كنه ، تو رو خدا نرو »

ولي بايد مي رفت ، بايد خانواده اش را پيدا مي كرد ، پس به راه خود ادامه داد تا به آن مكان برسد ،به سرعت شروع به دويدن كرد ولي صحنه اي كه در رو به روي خود ديد ، او را منقلب كرد.

صدها نفر بر سر نيزه هايي به بلندي 3 متر زده شده بودند ، وقتي در چهره ي آنها نگاه كرد ، فـهميد كه آنها از آشـنــايـان او هـسـتـند ، جلو تــر از همه جسد زني كه حدود 20 سال با او زنــدگي كرد و تمام خاطرات شيرين زندگي اش در كنار او بود را بر ســر نـيـزه ديــد ،‌در اطراف آن زن جسد ســه بچه ي معصوم و بي گناه بر سر نيزه ها بود ،‌پسر بزرگــش جيمز ، پسر كوچـكـش آلبوس سـوروس و دخــتـر نازنينش لي لي ، همين صحنه كافي بود تا شكي را به او وارد كند كه تا آخر عمر مثل يك زنده ي بي تحرك روي تخت بيمارستان بيفته ولي صحنه هاي بعدي او را به كلي از درون نابود كرد .

جنازه ي رون وهرميون و فرزندانــشـان هگو و رز هر يك بـرسر نيــزه اي و جـنازه ي تـد لـوپين فرزند خوانده اش تنها فرزند باقي مانده از ريموس لوپين هم بر سر نيزه اي بود . اينها افـرادي بودنـد كه بر سر نيزه هاي جلويي قرار داشتند و بر سر نيزه هاي عقبي هم چهره هاي آشناي محفــل و وزارتخانه از جمله نويل لانگباتم كه معلم گياه شناسي هاگوارتز و يك دوست قديمي بود ، فرد و جــــــرج ويزلي ، مالي ويزلي ، آرتور ويزلي ، بيل ، چارلي و پرسي ويـزلي ، كيـنـگـزلي شكلبوت ، ابرفوث دامبــلدور ، لــونا لاوگود ، و صدها چهره ي آشنا ي ديگر كه در طي اين 38 سال زندگــي اش بـرايش بهترين خاطره ها را به ارمغان آورده بودند ولي حالا بر سر نيزه ها بودند. مدتي طول كشيد تا هري از بهت اين اتـفـاقـات بيرون آمد و به اطراف نگاهي انداخت ، بي اخـتيـار اشـك ها بـه صـورتـش راه مي يافـتـنـد ، يعني اين حقيقت داشت؟ تمام آشنايانش و عزيزانش مرده بودند ، به چشمان باز و بــي گناه ليلي نگاه كرد كه به مادرش زل زده بود و مادرش هم در مقابل به ليلي نگاه مي كرد.

صدايي از پشت سرش او را از جا پراند ، صداي بي روح و ترسناكي كه انسـان را بـي درنـگ بــه يــاد ديوانه سازها و خاطرات غمناكش مي انداخت . موجودي كه پشت سر او قرار داشت گفت :

« دنبال مسئول اين كار مي گردي هري؟ »

هري به سرعت به سمت صاحب صدا چرخيد و در همين لحظه زخمش سوخت و از خواب پــريد ولي درهمان مدت كم توانست صاحب صدا را ببيند. از چهره اش چيزي به ياد نـداشت فـقـط چشمان سرخ رنگي را ديد كه در عمق آن رنگ سياهي ، سياه تر از هر رنگ سياه دنيا ديد.

با خودش گفت : « همش يه خواب مزخرف بود ، چقدر به جيني گــفـتم شبا بايد شام سبك خورد ، به گوشش كه نمي ره » و از جاي خود بلند شد و به قـصـد خـوردن آب به آشـپـزخـانـه رفت ، در شرايط عادي مي توانست با چوب دستي اش به راحــتي ليواني آب در دستانش ظاهر كند ولي عمداً اين روش را انتخاب كرد ، به دليل اينكه در طول راه هم به بچه ها سري بزند و هـــم به خوابش فكر كند ، ابتدا به اتاق ليلي رفت و لـيلــي كوچـولو را غـرق در خـواب ديد ، در كــنـارش هم جيني به خواب رفته بود ، مشخص بود در حال خواندن داستاني براي ليلي بود كه به خواب رفـتـه ، چـــون كـتـاب داستــان هاي كودكانه ي بيدل زير دستان جيني باز بود ، هري به آرامي بـه سـمـت جـيــني رفت و كتاب را برداشت . هنگامي كه خواست كتــاب را ببندد چيزي ديد كه او را متعـجب كرد ،‌جـيـني داشت داستان هداياي مرگ را براي ليلي مي خوانـد كه خـوابـش برده بود ، كـتاب را بست در كتابخانه ي ديواري كوچـك اتاق دخترش گذاشت مي خـواسـت او را با جــادو بـلـنـد كند و به اتاق خودشان ببرد كه به يادش آمد ليلي بعضي نصف شب ها بيدار مي شود و بهانه ي مادرش را مي گيرد ، به هـميـن جهت با چـوبـدسـت خود پتـوي خود را از اتـاقـش به وسيـله ي جادوي اكسيو بـه اتـاق لـيلي آورد و روي جيني انداخــت ، سپس بوسه اي بر گونه ي جيني و ليلي گذاشت و اتاق را ترك كرد. سپس به سراغ اتاق پسر بزرگــش رفت و جيمز را نيز غرق در خواب ديد ، وقتي درست به او نگـاه كرد ، يك لـحـظـه بـه يـاد چـهـره ي پدرش افتاد ، در حالي كه اسنيپ را در هوا از پا آويزان كرده بود و بــقـيـه بـه او مي خـنـديـدند ، پيش خودش گفت حالا كه شيطنت يك پاتر( پدرش) و شيطنت دو ويزلي ( فرد و جرج ) در خون فرزندش جريان دارد، هاگوارتز و مگ گونكال 4 سال سخت را تحمل كردند و بايد 3 ســال ديگر ايــن بـــلاي خانمان سوز پاتر را تحمل كنند ، از اين فكر خــنده اش گرفـت ، بـوسـه اي بر گونه ي او گذاشت و از اتاق او خارج شد، و وارد اتاق روبه رويي شد ، اتاق پسر كوچكـــش ، او نيز خواب بود ولي در خواب چيزهايي را زمزمه مي كرد،‌هري جلوتر رفت و بي اختيار به حرفـهـاي آلـبـــوس كوچك گـوش كرد. آلبوس در خواب مي گفت : « جيمز، من كه گفتم به اسلايــتـرين نمي رم ، ديدي كه مــنـــم اومـــدم گريفندور »

هري هرگز آن روز را فراموش نمي كرد

  *************

صبح زود از خواب بيدار شد و آمـاده مي شد كه به مــحـل كارش برود كه ناگـهـان از آشپزخانه فرياد آلبوس را شنيد و به سمت آشپزخانه دويد.

آلبوس با فرياد مي گفت : « بابا ، مامان ،‌شما كجاييد؟»

هري به سرعت وارد آشپزخانه شد و داشت از تـعـجـب شـاخ در مـي آورد، سر آلبوس در آتش بود و داشت با او حرف مي زد : «‌بابا من رفتم به گريفيندور »

و صدايش را كمي پايين تر آورد انگار مي ترسيد كسي به غـيـر از پـدرش صـدايـش را بـشـنـود ولــي نتوانست هيجانش را كم كند: « كلاه به من گفت مي خواد من به اسلايترين برم ولي من هــمـون كاري كه شما گفتين رو انجام دادم و بهش گفتم كه من رو بزاره تو گريفندور و اون هم قبول كرد. »

هري از اين بابت خوشحال شد ولي نشان دادن خوشـحاليـش را دلـيـلي بر تاييـد كار خلاف پسرش مي دانست ، پس به همين دليل به آلبوس گفت‌ : «‌تــو چـه طوري از هـاگـوارتـز با من تماس گرفتي؟ تمام شومينه هاي اونجا قفلن. »

آلبوس با لبخندي گفت : « بله همه ي اونها قفلن ، به جز شومينه ي دفتر مدير! »

هري با عصبانيت گفت : «‌تو الآن توي دفتر مدير هستي؟ تنها ؟ »

آلبوس با ترس جواب داد : «‌تنها كه نيستم ،‌جيمز و ارتش هاگوارتز اينجان »

هري جواب داد : «‌ولي اين دليل نمي شه كه روز اول مدرسه قانون شكني كنين و بي اجازه وارد دفتر مدير بشين .»

سپس چيزي يادش افتاد و كمي به حرف آلبوس دقت كرد ، سپس به سرعت از او پرسيد : «‌ارتش هاگوارتز ديگه چيه؟»

آلبوس با خوشحالي جواب داد ، پارسال جيمز با يك گروه از دوستاش ، گروهي به نام ارتش هاگوارتز درست كردن تا بتونن يك كم اسلايتريني ها رو بترسونن »

هري ناخود آگاه خنده اش گرفت ،‌پس پسرانش هم رد پاي پدرشان را دنبال مي كـردنـد ، ايـن حـرف آلبوس او را به ياد روزهـاي خـوب و بد هـاگوارتز و بـچـه هاي ارتش دامبلدور انـــداخــت.هري حالا مطمئن شد كسي كه نقشه ي غارتـگـر را از روي مـيزش برداشته ، جيمز بود ولي به هيچ وجه قصد پس گرفتن آن را نداشت ، آن نقشه برايش خيلي مفيد بود و حالا هم براي فرزنــدانش باعث سرگرمي شده بود. بايد در نامه ي بعدي كه براي جيمز مـي فرستاد جـاي اتاق ضرريات و نحوه ي ورود به آن را به او مي گفت ، البته بعد از آنكه از جيمز قول بگيرد كه چيزي به جيني نگويد در غير اين صورت كاري كه والدومورت نتوانست انجام دهد را جـينـي انـجـام مـي داد و او را در جا مي كشـت. چـون در اين گونه موارد، جيني اخلاقي درست مشابه مالي ويزلي داشت.

 لحظـه اي در افكارش غرق بود كه ناگهان آلبوس گفت : «‌بابا مدير داره مياد ، من بايد برم چون اصلاً دلم نمي خواد روز اول از مدرسه اخراج بشم ! » و به سرعت رفت.

هري پيش خودش گفت يعني اين همون آلبوسي بود كه ديروز از رفـتـن به هـاگـوارتـز وحشت داشت ولي الآن نه تنها از آن نمي ترسيد بلكه آن را مثل خانه ي خودش ميدانست .

***********

يادآوري اين خاطره براي هري ، به او فهماند كه آلبوس سوروس ، چـــقدر به خـودش شـبـيـه اسـت ، مطمئناً همان قدر كه مثل او شجاع است ، به همان اندازه هم در ارتباط با ديگران ( جنس مخالف ) مثل او دست وپا چلفتي است. به طرف او رفت و بوسه بر گونه ي پسرش گذاشت ، پتو را روي او انداخـت و از اتاق خارج شد. و نا خود آگاه به سمت آشپز خانه به راه افتاد ،‌اصلاً نفهميد كه چگونه به آشپزخانه رسيده و چگونه ليواني آب به دستش گرفته. آن قدر در افـكـارش غــرق بود كه اصلاً يادش رفت چرا پايين آمده ، به گذشته فكر كرد ، به دوستاني كه زماني در كنارش بــودنــد ، به او كمك مي كردند و حالا ديگر او را ترك كرده بودند ، پدرش ، مادرش ، سريوس ، دامبلدور ، لوپين ، تانكس ، فرد كه در آخرين درگيري و فرو ريختن قسمتي از قـلـــعـه هاگـوارتز مرده بود ،به سدريـك ديـگـوري ، و افراد ديگري كه مرده بودند و او را تنها گذاشته بودند . ناگـهـان به خـودش آمد و كمي آب خورد ، پارچ و ليوان را روي ميز گذاشت و به طرف اتاق خودش و جيني حركت كـرد ، هـنـگـامـي كه وارد اتاق شد ،‌تمام اتاق را واضح مي ديد ، اتاقي كه 20 سال در آن زندگي كرد ،‌ديـواري با رنــگ روشـن ، با تابلو هاي جادويي زياد ، روي ديوار روبه رو عكس زني موقرمز در لـباس عروس و مردي با موهــاي سياه و آشفته و زخمي صاعقه مانند را ديد.كناراين عكس ،عكسي از4 غارتگر بود كه نفرچهارم آن به از قاب عكس فرار كرده بود و 3 دوست ديگر اصلاً به او توجـه نداشـتـند و مرتـبـاً بـراي هري دست تكان مي دادند. ، در كنار اين عكس هم عكس ديگري بود.

عكسي كه در آن تعدادي بچه ديده مي شد ، پسرش جيمز و فرزندخوانده اش تد لـوپين در سمت چپ تصوير به گونه ايستاده بودند كه براي مصاحبه ي تلويزيوني در حال آماده شـدن هستند ، در نـگـاه اول تد ، مثل ريموس بود كه قدش كوتاه تر است و هيچگونه زخـمي بر روي صورتش نيست ولي وقتي در چهره اش دقت مي كردي ، مي توانستي همان نــــگـاه هـشـداردهـنـده ي تانـكـس را وقتي كسي او را نيمفادورا صدا مي زد ، ببيني. در نزديكي آنها ويكتوريا ، رز وليلي نشسته بودند ، ليــــلي كوچك او را درست به يـاد مادرش مي انداخت و رز هم نـمـــونـه ي كوچك شـده ي هـرميـون ولي با موهاي قرمز بود اما انـگـار موهايش بيشتر به هرميون رفته بود و مـثـل موهاي مادرش موجـدار بود ، ويـكـتـوريـا هم درست به خاله گابريلش رفته بود و شباهت كمي هم به مادرش فلور مي داد. هگو پسر رون وهرمـــيون كه هيچ شباهتي به آنها نداشت و بيشتر شبيه پرسي بود از دور برايش دست تكان مي داد ، در چهـره ي اين ويزلي كوچك همان نگاه خودخواهانه و مغرور پرسي معلوم بود و در آخر هـم آلـبـوس سـوروس پاتر كه هري هر وقت عكس او را مي ديد به ياد خودش مي افتاد چون در بين فرزنـدانـش فقط آلبوس چشمهاي سبز رنگ او را داشت. هــري چشمش را از قاب عكس برداشت و به طرف پنجره رفت و از آن به بيرون نگاه انداخت ، تاريكي همچون حجابي تمام دره ي گودريـــك را در برگرفــتـــه بود ، او كليسا را از دور مي ديد كه همچون فانوس دريايي كه در درياي تاريك قرار دارد ، تاريكي و وحشت اطراف را از انسان دور مي كند ، به ياد روزي افتاد كه با هرميـــون براي پيدا كردن باتيـلدا باگـشـات و دانستن حقيقت به اينجا آمده بود و لي در عـوض با ناجيني رو به روشده بود. تك تك اتـفاقات گذشته جلوي رويش آمد. ناگـهـان ياد خـوابي افـتـاد كه او را آشفتـه كرده بود ، 20 سال بود كه زخــمش تير نكشيده بود و لي امشب اين اتفاق افتاده بود. در ايــن سـالـهـا هروقت ترس از دست دادن عزيزانـش به دلش مي افتاد به خودش ميگفت : « همه چيز تمام شده ، تو اون رو كشتي ، خودت اين كا رو كـردي ، اون ديگه مرده و نمي تونه برگرده ، تو الآن در اماني. »

ولي اين خواب چه معني مي داد؟ نمي توانست آن را فراموش كند ، سالها بود كه ترس با او بود ، به ياد حرفهاي آن روز آن پيرزن افتاد.

**********

قطار شروع به حركت كرد و هري در حالي كه صورت كوچك پسرش را كه از هيجان مي درخـــشيد را نگاه ميكرد ، در كنار آن به راه افتاد ،اگر چه نگاه كردن به پسـرش در حالي كه داشت از او دور مي شد براي هري حالتي نـسـبـتـاً مـانـنـد عـزاداري داشت به لـبـخـنـد زدن و دسـت تـكان دادن ادامـه داد.

آخرين نشانه هاي بخار در هواي پائيزي نـاپديـد شد. قـطـار پـيچيد و ناپديد شد. دست هري هنوز براي خداحافظي بالا بود.

جيني زمزمه كرد: «‌اون حالش خوب خواهد بود »

هري در حالي كه به او نگاه مي كرد. ناخود آگاه دستش را پايـيـن آورد و زخـم صـاعـقـه شـكل روي پيشانيش را لمس كرد.

با خودش گفت : « مي دانم كه اين طور خواهد بود . »

زخم براي 19 سال باعث دردي براي هري نشده بود. همه چيز خوب بود.

دوباره به سمت قطار چرخيد و مسير ريل را دوباره نگاه كرد ، به اميد ايـنــكه قطار خراب شده بــاشد و بتواند دوباره دو پسرش را ببيند ، در همين لحظه دستي را روي شانه اش حس كرد ، دستي بسيار مهربان ، از خدا تشكر كرد كه جـيـنـي را به او داده است ، به طـرف صـاحـب دسـت چـرخـيـد ولي برعكس تصورش او جيني نبود ، جيني ، رون و هرميون كمي دور تر با هم صحبت مي كردنه و لي لـــي مـحـو صحبت مادر و داييش در مورد امتحان رانندگي بود و با اشتياق به آنها نگاه مي كرد.

پيرزن با صدايي بسيار مهربانانه به او گفت : «‌ ترس هميشه با آدمه ، مهم اينه كه بهش غلبه كني ! »

هري از اين حرف او تعجب كرد ، پيرزن چگونه فهميده بود او از چــه مي ترسد. هـزاران سوال برايش 

پيش آمد ،‌از پيرزن پرسيد : « يعني ترس من بي مورده ؟ اون ديگه رفته؟ »

پيرزن گفت : «‌فكر نكنم در وجودش انسانيتي داشت كه بميره ، ولي من هم مطمئن نيستم ،فقط مطمئنم روزگار سختي در پيش داريم ! وقتش كه بشه زخمت بهت هشدار مي ده »

***********

و حالا كه از آن روز يك سال گذشته بود ، بالاخره زخمش به او هـشـدار داد كه روزگـار سـخـتي در پيش دارد ولي اين بار خيالش راحت بود ، حداقل اوضاع مثل دفعه ي قـبل نبود ، مثل 20 سال پيش كه كه ولدومورت در اوج قدرتش بود ، غول ها را در اختيار داشت ، صدهــا مرگ خوار داشت ، وزارت خانه دست او بودوغيرازتعداد اندكي كه اورا مي شناختند، بقيه به دنبال پيداكـردن او وكشتنش بودند تا جايزه بگيرند . اين بار اوضاع فرق مي كرد ، طي اين 20 سال فقط يك وزير عوض شد و وزير جديد ، يكي از بهترين وزراي تاريخ انگلستان بود ، اسمش الفياس پيرگــوان بود ، مــرد با ليـاقـتـي كه اعـضاي ويزنگاموت همگي به او راي دادند و او وزارتخانه را از مقري براي احـمـق هـا به خــانه ي سوم مردم ، (البته بعد از هاگوارتز كه هنوز به خاطر نابــــودي والـدومـورت در آن به عنوان خانه ي دوم مردم بود)

تبديل كرد. اگر رون و هري هم اكنون در وزارت خـانــه خدمت مي كردنــد به خاطر اين بود كه به او اعتقاد داشتند و او توانست بعد از مدتي ، تا حدود كمي جاي دامبلدور را در شـرايــط نا آرام در قـلـب هاي مهتاج صلح و آرامش مردمان بگيرد ،‌البته اوآن قدر متواضع بود كه هميشه دامبلدور را استاد خـود مي دانست و هرگز خود را با مردي به بزرگي او مقايـسه نـكرد ولي همين كار باعث شد كه او محبوب تر از هر وزيري در تاريخ باشد. در اين زمان ديگر هـيـچ ديـوانـه سازي وجود نداشت ، وزير درسـت 2 روز بعــد از قبول پست وزارتش ، ديوانه سازها را به دنيايي كه از آن آمده بودند برگرداند و مـــردم را از دست آن موجودات رها ساخت ، او بـا غولها صلح كرد و با پافشاري بر اينكه تمام گرگـيـنـه هـا بـد نـيستند ، نظرجامعه را در مورد آنها تغيير داد ، 20 سال آرامش همان چـيزي بود كه هري پاتر آرزويش را داشت ، اين آرامش حق او بود ، و به خاطر داشتن همين آرامـش براي پنـجمين بار از قبـول رياسـت آرورهاي وزارتخانه سر باز زد و به وزير گفت كه آرامش برايش از مقام مهم تر است.

الفياس او را درك مي كرد ، هر كس ديگري جاي او بود واز لحـظه ي تولد تا 18 سالگي فــقط مرگ دوستان و عزيزانش را مي ديد ، حال فقط به دنبال آرامشي بود كه از بچه گي نداشت.

هري و رون اكنون در وزارت خانه و در مقر آرور مشغول به كار بودند ، بعد از مرگ والدمورت ، تنها اتفاقي كه براي آنها افتاد جنگ با باقيمانده ي لشكر گرگينه ها بود كه در طي اين جنگ 3 تا از آرورها كشته و 2 تن از آنها زخمي شدند. و بعد براي 20 سال آرامش برقرار بود. و اكنون هيـجـان انگـيز ترين كاري كه آنها در مقر آرور انجام مي دادند اين بود كه مـنتــظـر مرگ مشـكـوكي شوند تا پاي آنها به ماجرا كشيده شود كه اغلب هم مصوب آنها مرگ خوارهاي قـديـمـي بودنــد كه بعد از مردن اربابشان براي تفريح ، هر از گاهي خودي نشان مي دادند كه البته بي درنگ توسط آرورها دستگير و به آزكابان فرستاده مي شدند.

هري دوباره به ياد خوابش افتاد ، خوابي كه او را به هم ريخته بود ، مي ترسيد دوباره بخــــوابد و همان خواب را ببيند ، اودر اين سالها كابوسهاي زيادي را مي ديد و كابوس نديدن از كابـوس ديـدن ،برايش عجيب تر بود ولي اين بار اوضاع فرق مي كرد ، بعد از سالها زخمـش درد گرفت واين خيلي عـجـيـب بود. در افكارش غرق بود و اصلا ً متوجه نشد كه خورشيد بالا آمده و نور طلائي رنگش را بر روي دره گودريك مي اندازد و به مردم نويد يك صبح زيبا را مي دهد.

صدايي از كنار در او را از جا پراند.

- به چي فكر مي كردي؟

هري سريع به طرف صاحب صدا چرخيد و بعد از اينكه صورت زيبا و مهربان جيني را ديد ، آرام شد.

هري با خود زمزمه كرد : « به گذشته ها » ولي مطمئن بود كه جيني حرفش را شنيد چون به طـرف آمد و سرش را روي شانه هاي او گذاشت.

هري روزي هزار بار خدا را به خاطر بهترين نعمتش يعني جيني شـكر كرد ، دسـتـي روي موهاي جيني كشيد و بوسه اي بر گونه ي او گذاشت.

جبني آرام گفت : « بازم كابوس ديدي؟ »

هري با ناراحتي گفت : « هيچي رو نمي شه از تو پنهان كرد. »

جيني لبخندي زد كه باعث آرامش هري شد. سپس به هري گفت : « مــن يه ويزلي ام ديگه ، ويزلي ها هميشه زرنگ بودن. »

هري گفت : « و البته كمي ابله »

جيني با عصبانيت و با صداي هشدارگونه اي گفت : « هري پاتر ... دفعه آخـرت باشه كه به من مي گي ابله! »

هري باخنده گفت : « واسه اين گفتم ابله ، چون بين اين همه آدم من رو انتخاب كردي »

جيني كه حالا موضوع را فهميد. از جايش بلند شد، بوسه اي بر گونه ي هري گـذاشـت و بــه سـمــت آشپزخانه به راه افتاد ، هنوز از اتاق خارج نشده بود كه به سكت هري چرخيد و گفت : « اگه انـتـخـاب تو به عنوان همسرم ، كار ابلهانه اي بود ، من كاملاً از اين ابله بودنم خوشحالم. حالا بـيـا پـايـين صبحانه بخور! »

هري لباس خــوابش راعوض كرد ولباس رسمي اش را پوشيدكه بعد ازخوردن صبحانه به وزارت خانه برود. در كمد خود به دنبال لباس گشت و بعد از مـدتي فـكر كـردن در مـورد اينكه چـه لباس بپوشد ، سرانجام تصميم گرفت لباس هايي را بپوشد كه هفته ي پيش جيني برايش خريده بود ، لباس يكــدست مشكي بود و فقط يك خط سـفـيد از كناره ي آن مي گذشت ، زماني كه شـلوار و ردايـش را پوشيد ، چهره اي پر ابهت پيدا كرده بود ،به سمت پايين به راه افتاد. آشپزخانه ساكت بود و اين نشان مي داد كه هنوز بچه ها خواب بودند. جيني برايش صبحانه حاضر كرده بود و روي صـندلـي نشسته بود و منتظرش بود. هري كنارش نشست وشروع به خوردن صبحنه كرد ، در اين مدت جيني فقط او را نگاه مي كرد و تنها موقعي حرف زد كه هري غذايش را تمام كرده بود.

جيني گفت : «‌خوب؟»

هري گفت : « خوب كه چي؟ »

جيني گفت : «‌يعني نمي خواي كابوست رو برام تعريف كني؟ »

در واقع هري دلش مي خواست كابوسش را برايش تعريف كـنـدو ازطـرفـي هـم نمي خــــواست او را نگران كند. پس به دروغ گفت : « فراموشش كردم »

جـيني گفت : «‌تو هنوز ياد نگرفتي به من دروغ بگي؟ مي دونم كه مو به مو ي خوابهات يادت مي مونه ، ولي نمي خواي به من بگي ! » و چهره اي ناراحت به خود گرفت.

هري ناراحت گفت : « از دست تو جيني ! آره يادمه ولي يه كابوس مسخره بود ديگه ، خواب ديدم كه جيمز از روي چوب جارو افتاده و دستش شكسته ، فقط همين ! »

جيني با شك پرسيد : «‌فقط همين »

هري گفت : «‌ باور كن ! »

جيني گـفـت : « مـي دونـم كـه داري دروغ مـي گي ولي حتـماً واسـه ايـن كارت دليـــلي داري ، باشه قبول كردم كه خوابت همين بود »

هري گفت : « حالا شدي دختر خوب ، من ديگه بايـد بـرم وزارتـخـونه ،مواظب بچه ها باش واز طرف من ببوسشون! »

قبل از رفتن بوسه اي بر گونه ي جيني گذاشت ، به طرف شومينه رفت و همين كه خواست پودر فلو را در آتش بريزد ، ناگهان آتش سبز شد و سر رون در آتش پيدا شد.

 رون به سرعت گفت : « هري زود بيا وزارتخونه ! يه اتـــفاقي افتاده ! » و به همان سرعتي كه ظاهر شده بود ، ناپديد شد و هري را با هزاران سوال تنها گذاشت. هر اتفاقي افتاده بود مـربـوط به وزارتخانه بود ، جواب سوالهايش را حتماً آنجا پيدا مي كرد ، چهره ي رون بسيار آشفته بود و اين نشـان از خبر خـوبي نبود ، پس بي خود نبود كه امروز خيلي آشفته بود ، به سرعت مشتـي پــودر در شـومـيـنه ريـــخـــت و هنگامي كه شعله ها به رنگ سبزدر آمدند ، وارد شعله ها شد و باصدايي نسبتاً بلند گفت : « وزارتخانه »