فصل اول : وحشت درون
بخش اول : پيشگويي وحشتناك
در يك شب مهتابي و در يك جنگل تاريك و مخوف كه
درختــاني سياه و بزرگ به زحمـت سـعي مي كردند اجازه عبور نور مهتاب را از بين
شاخه هاي خود ندهـنــد جـغدي در حال هو هو كردن بود . انگار سالها كسي به اين
قسـمت از جنگل پا نـگـذاشته بود . در اين
تاريـكي هر كـس به اين مكان مي آمد تصور مي كرد درختان قصد دارند هريك ، قوي تر
بودن خود را نسبت به ديگران با وحـشـتـنـاك نشان دادن خود ثابت كند. آيا اينها
همان درخــتـاني بـودند كه روزي اهالي منطقه به آن بهشت سبز مي گفتند؟ آيا اين جا
هـمان جايي بود كه اولين تك شاخ دنـيـا در آن به وجـود آمد؟ آيا اين جنگل سيـاه هـمـان
بـهـشــت سبــزي بـود كه پدران و مادران روستـا هاي اطراف در ازاي انـجـام هركار
خوبي كه فزندانشان انجام مي دادند، به آنها قـول مي دادند كه آخر هفته آنها را به
آن مكان مي آورند؟ نه ..........
اين مكان تاريك و ترس آور ديگر هيچ شباهـتـي به آن بـهشت سـبــز نداشت. جايي
كه روزي ، زيــبا ترين جنگل بين جنگل هاي اين كشور بود ، حالا به وحـشـتـنـاك ترين و ترس
آور ترين جاي كشور مبدل شده. اگردرختان اين جنگل قدرت سخن گفتن داشتـند از روزهــايي
مي گـفـتـند كه تـكــشـاخ هاي كوچك در لا به لاي آنها بازي مي كردند و با
يـكــديـگـر مسابـقـه مي دادنـد و با شاخ هاي تازه در آمده و كوچك خود سعي داشتند
با يكديگر كـشتي بـگـيرند، از روزهايي مي گـفتنـد كه پرندگان زيبا و خوش آواز بر
روي شاخه هاي آنها لانه مي ساختند و بـا صداي دلـنـشـين خود جنگل را به وجد مي
آوردند. شايد تاريخ دقيق آن اتفاق مخوف و ترسناك به 38 سال قبل بر مـي گـشـت ، اتـفـاقي
كه باعث شد انسانهايي كه 38 سال پيش كودك بودند و هر روز به عشق اين كه با كمك به
پيرتـرين افراد روستا و انجام خواسته هاي كم آنها از قبيل كوتاه كردن چمن ها ، غذا
دادن به جغدها و .... از پـــدر يا مادر خود جايزه اي بـگيرند و آن جايزه آمدن به
جنگل و تماشاي بازي تكشاخ هـاي كـوچـك و نــاز باشد ، پس از 38 سال به فرزندان
خود بگـــويند كه هرگز به طرف جـنـگـل مــخــوف نروند. كسي به درستي از اتــفــاقي
كه افتاد خبر نـدارد ولي افـراد كـمي نـسـل به نـسل اين حادثه را به فـرزندان خـود
مي گفتند. آنها به فرزندان خود مي گفتند:
« 38 سال پيش درست دو روز پس از سقوط لرد سياه به دست هري پـاتـر كوچـك اين جنـگل
به كلي تغيير كرد ، جايي كه روزي شـاهـد صدها تـكـشـاخ بود ، روز به روز سياه تر
شد ، هر روز تـكـشـاخي كشته مي شد و خــون نـقـره اي رنـگـش در جـنگل به زمين مي
ريخت ، تا به حال سابقه نداشــت كه موجودي به تكشاخ ها حمله كند ، حتي تستـرال هاي
وحشي هم از كنار اين جانداران بدون اينكه حتي كوچك ترين آسيبي به آنها بزنند مي
گذشـتـنـد ، انـگـار در پس چشم هاي و يال هاي زيبايشان نفرين ابدي كه در اثر خوردن
خون آنها بر سرشان ميامد را درك مي كردنـد. اما اين موجود جديد كه نه مي توان آن
را انسان ناميد و نه حــيــوان ، نـه جـانــدار و نـه بي جان ، نه زنده و نه مرده
با شنلي سياه به اين نفرين تك شاخ ها بي توجه بود و يا حتي از آن لذت مي برد ، اين
موجود تمـام تـكـشاخ ها را قتل عام كرد و حتي به حيوانات ديگر هم رحم نـــكرد ، تا
جايي كه حتي موش ها هم از شنيدن نام اين جـنگل به وحشت مي افتادند. ايـن بلاي آسمــانـي
11 سال در جـنگـل باقـي ماند ولي همين 11 سال كافي بود تا بهشت سبز را به جنهمي
سياه رنگ تبديل كند ، اين بلا هـمان طور كه مرموز آمد ، به همان مرموزي هم از بـين
رفت . شايد از بين رفت واژه ي خوبي نباشد ، بهـتر است بگوييم نقل مكان كرد به
وسيله ي جواني پر مدعا و بسيار مغــرور ، جوانـي كه از جادوي سـيــاه سر رشته ي
زيادي داشت ولي در عوض بسيار مغرور بود ، و تصور اينكه روزي از كسي سيـاه تر ولي
ضعيف تر از خودش گول بخورد را نمي كرد ولي
به سادگي گول خورد و به تسخير اين مــوجود شد ، از آن سال يعني حدود 26 سال پيش ،
به مدت يك سال جنگل از شر اين موجود راحت شد و هـفـت تـكـشـاخ زنده مانده از دست
اين مـهاجم شروع به زاد و ولد كردند و جنگل كمي شاد تر شد ولي آن يك سال به زودي تـمـام
شد و آن موجود دوباره بازگشـت ولي اين بار بسيار عصباني تر از قبل زيرا تمام نقشه
هايش لو رفته بود تمام آرزوهايش براي بازگشت به دوران قدرت و جاودانـگـي دوبــاره
از بين رفت ولي 3 سال بـعـد با آمـدن آن مـوش كوچك و كثيف به جنگل ، دوباره
آرزوهايش را ممكن مي ديد. آن زمان بود كه جنگل را ترك كرد ولي در آن 3 سال تمام
تكشاخ ها را تـك تـك نابود كـرد. نابـــودي آن تكشاخ ها برابر با نابودي اميد براي
جنگل و مردم روستا هاي اطــراف بـود ولي اين تاواني بود كه بايد پرداخت مي شد تا
جادوگران آن منطقه نتيجه ي غرور بي جاي خود نسبت به مـشـنـگـها را بدانند. و از
اعــتقادات مسخره ي خود در مورد خون اصيل دست بردارند. بعد از گذشت 38 سال از آن
اتـفـاق بـهـشـت سبــز هنوز هم تاريك و مخوف ماند وتا ابد هم خواهد ماند. ساعـتي
از شب گــذشـتـه بود و ماه درسـت در وســط آسمان قرار داشت . صداي هو هوي جغد باز
هم در فــضا پـيـچـيده بود و حـالتـي هشداردهـنـده داشت ، انگار مي خواست به مردم
هشـدار دهد كه بعد از سالـهـا كـسي دوباره به اين قســمت از جنگل آمده ، جايي كه
تنه ي بزرگترين درخت اين قسمت از جنگل 38 سال پيش توسـط آن موجود خالي شد تا در آن
تنه ي خالي شـده ي درخت ، جايي براي كشتن تكشـاخ ها وخـوردن خـون آنها داشته باشد.
صداي شكستن شاخه اي جغد را پراند.
صدايي مردانه در تاريكي طنين انداز شد : « نمــي توني اين قــدر سر و صدا نـكني
احمـق؟ كاش اصلا تو رو با خودم نمي آوردم ...»
صدايي ديگر گفت : « خوب گوش كن آدامــز(Adams) اگه يه بار ديگــه به من بگي احمـق
خودم زير سم هام له ات ميكنم.»
آدامز با تمسخرگفت : « اوه بـبـخـشـيـن داداش كـوچـولـو ... يادم نبود كه بايد
بـهــتـون بـگـم جـنـاب ژاوين(Javin) اعظم ، لطفاً من رو عفو كنين»
ژاوين با حالتي عصبي گفت : « مسخره بـازي بسه اصلا چرا من رو آوردي اينجا ؟»
آدامز گفت :«من تو رو جايي نياوردم ، خودت دنبــالم راه افتادي الآن هم كاري
باهات ندارم مي توني بري پي كارت ، بهت كه گفتم من اينجا كار دارم » و به راه
افتاد.
در اين زمـان بود كه جــانـوري داراي پايين تنه ي اســـب و بالاتنه ي انسـان
كه يك تيركمان بر دوش خود داشت از تاريكي خارج شد و نـور مـهـتــاب صورتــش را
روشن كرد ، چند ثانيه اي نگذشته بود كه جـانوري درست عين جانور اول از لا به لاي
درخـتـان بـيرون آمد ، تنها فرقش با جانور اول اين بود كه هيـكـلـش كمي كوچكـتر
بود و بر عكس جانور اول كه مــوهـايـي سـياه داشـت ، داراي مـــوهاي زردرنگي بود و
جوان تر نشان مي داد ، جانور دوم با صداي بلند گفت :
« آدامز وايسا كارت دارم ... مي خوام باهات حرف بزنم»
جانور اول ايستاد و با بي حوصلگي رو به جانور دوم گفت : « چيه ژاوين؟ انتخاب
كن ؟ با من ميــاي يا نه؟»
ژاوين با تحكم گفت : « تا ندونم كجا مي خواي بري ، باهات هيچ جا نمي يام. »
آدامز گفت : « من كه بيش تر از ده بار بهت گفتم چي بهم الهام شد »
ژاوين با عصبانيت گفت : « آره گفتي كه بهت الهام شـده به محلي بري كه 38 سال
پيش لرد سياه اونجا بوده ولي من نمي فهمم چرا بايد اين كار رو انجام بدي؟»
آدامز گفت:« اگه مي دونستم چرا بايد برم اونجا كـه ديگه از تو كمك نمي خواستم.
حالا مياي يا نه؟ »
ژاوين گفت :« لعنت به تو آدامز ، باشه باهات ميام ولي كجاست؟»
آدامز گفت : « نمي دونم ولي يه حسي بـهم مي گه هـمـين نــزديـكـي هـــاست.
اونه هاش اون جاست فكر كنم همون درخت باشه» و به درختي كه از درختهاي اطراف بزرگ
تر بود و شكــافي عـمـيــق در پوســته آن بــود اشـــاره كرد، و سپس به سمت آن راه
افتاد وقتي به دهانه ي شكاف رسيد رو به ژاوين گفت: « نمي خواي بياي؟»
ژاوين كه بي اعتمادي و تـرديد در چهره اش به وضوح ديده مي شد ، سرش را به سمت
پايين تكان داد و آرام به راه افتاد ، هنگامي كه كــنـار آدامـز رسيـد ، ايســتـاد
. آدامز در حالي كه اسلحه اش را آماده مي كرد به ژاوين گفت: « اسلحه ات رو آماده
كن معلوم نيست چي تو اين تنه ي درخت باشه ، پــــس بايد از خودت دفاع كني»
و هر دو هم زمان بـه داخــل درخـت يـورش بـردنـد و لـي بـا چيز بسيار آزار
دهنده اي رو به رو شدند. استخوان بيش از ده تكشاخ كه همگي مشخصا جوان بودند روي زمـــيـن
باقي مانده بود حدود 20 سال از كشته شدنشان گذشتــه بود ولي استخانهايشان همچنان
روي زمين باقي مانده بود ، انگار حتي موريانه ها هم از اينكه دچار نفرين اسبــــهاي
تكشاخ شوند مي ترسيدند با استخـوان آنها هيچ كاري نداشتند. و يا عنكبوتهايي كه در
تمام قسمت هاي درخت تار عنكبوت بسته بودند از اينـكه روي استخوان هاي اين موجودات
زيبا ولي بدشانــــس تار بتنند صرف نظر
كرده بودند ولي آن موجــود پـسـتـي كه تمام اين جانداران را كشتــه بود از هيچ
نفريني واهمه نداشت. چون خودش يك موجــــود نفرين شـده بود. دو سانتور غرق در
افكار خود بودند كه صداي شكستن شاخـه اي از بـيـرون آنـهـا را به خودشان آورد به
سرعت و با در دست داشتن كمان هايشان بيرون آمدند و هركدام در اين فكر بودند كه با
چه موجودي روبه رو خـواهند شد ولي در مقابل چشم هاي حيرت زده ي خـود فقط يك سانتور
با بدن طلايي و يال و موي ســفيد ديدند ، مثل اينكه سانتور هواسش به آن دو سانـتــور
جوان نبود و فـقـط بـه آسمان نگاه مي كرد. آدامز رو به سانتور گفت :
« شما كي هستين ، اينجا چي كار مي كنين؟»
سانتور كه حالا مـتـوجـه دو سـانـتـور جـوان ديـگـر شـد بـه طـرف آنها چرخيد.
سانتور بر عكس ظاهر ترسناكش صورتي آرام و با محبت داشت ، به سمت دو سانتور ديگر رفـت
بـا آنـهـا دسـت داد و رو به آنها گفت :
« اسم من فايرنزه .شما ؟ »
آدامز گفت : « اسم من آدامزه و اين هم ژاوين برادرمه »
فايرنز گفت : « كدومتون پيغام من رو حس كرد؟ »
آدامز كه خوشحالي در وجودش موج مي زد گفت : « من ،پس شما اون پيغام رو فرستادين؟
»
فايرنز گفت : « بله، من بودم كه از تو خواستم به اين جا بياي. خوشحالم كه ديد
جـادويـيـت كـمـي باز شده كه تونستي پيغام من رو بگيري! فكر نكنم شما دوتا با اين
ديد جادويي كمتون بـتـونـين هنوز پيش گويي كنين ولي اينكه تونستي پيغامم رو درك
كني خيلي برام جالب بود.»
آثار رنجش در چهره ي دو سانتور جوان به خوبي مشهود بود ، هر كدام از خود مـيـپــرسيد
چـرا به آن سـن نرسيده اند تا بتوانند آينده را پيش بيني كنند و به ديگران نشان
دهند ديگر بچه نـيـســتـند و به بلوغ احساس رسيده اند. اصلاً اين چه دليلي داشت كه
تا وقتي به سن بلوغ احساس نرسيده اند نتوانـنـد آينده را پـيـش بـيـنـي كـنـند. فــايرنـزكه
اين ناراحتي را در چهره ي آنها ديد. به آدامز گفت: « نمي خواستم ناراحتت كنم ولي
بايد بدوني من دوبرابر سن تو رو داشتم كـه اولـيـن پيـغام رو تونستم درك كنم پس
ناراحت نباش!»
آثار ناباوري در چهره ي دو سانتور جوان ظاهر شد و مشخص بود كه آدامــز به خاطر
اين حرف فايرنز به خود مي بالد.
ژاوين ناراحت بود كمي به خاطر حالت خوف انــگيز جنـگل و كمي به خاطر اينكه خدش
نتوانسته بود كوچك ترين پيغامي را تا آن روز حس كند به فايرنز گفت :
« خوب حالا واسه چي ما رو خواستين؟ از دست ما چه كاري بر مياد؟»
فايرنز گفت : « به زودي يك پيشگويي انجام مي گيرد و تنها كسي كه مي توانـــد
آن را پيشگويي كند من هستم. ولي يك مشكل هست ، پس از پيش گويي هيچ چيز از آن به
خاطر نـخواهـم داشت ، فـقـط از شما خواهش دارم كه به عنوان شاهد اين پيشگويي را به
وزارت سر و جادو تحـويـل دهـيـد. اين كار رو مي كنيد؟»
آدامز و ژاوين همزمان گفتن : « ما؟»
فايرنز گفت : « بله شما ... حالا قبول مي كنيد؟»
آدامز با شك به چهره ي برادرش نگاه كرد و در چهره ي برادرش نـــگاهي را ديد كه
مــســلمـاً معني آن را خوب مي دانست. با حالتي محكم گفت : « باشه »
فايرنز گفت : « خوبه . از حالا تا يك دقيقه فرصت داريم ، من سعي مي كنم تمركز
كــنــم ، فـقــط از شما توقع دارم تمام آن را به خاطر بسپاريد ، چون حتي اگر كلمه
اي از آن كم شود ممكن است آينـده به طور كامل نابود شود. حالا اهميت كارتون رو مي
دونيد؟»
دوباره ترديد به چهره ي دو سانتور جوان بازگشت ولي ديگر وقتي براي عوض كردن
عقيده نداشـتنـد. فقط با چشمان خود حاضر بودن براي انجام اين كار را به فايرنز فهماندند.
فايرنز به سمــت ماه چرخيد و ثانيه اي
به آن نگاه كرد . ثانيه ها سپري مي شد و هيچ كس حرفي نمــي زد ، ناگهان آن لحظه ي
موعود فرا رسيد. در يك لـحـظـه چندين اتفاق افتاد ، ابتدا فايـرنـز روي زمـين
افتاد سپس بعد از گذشت چند ثانيه از جاي خود برخاست در همين لحظه نوري قرمز رنگ
تمام جنگل را روشن كرد. آن قدر شـــعاع نور زياد بود كه تمام جنگل را در برگرفـت ،
صداي جـيـغـي فرازميني كه مو را بر تن
انسانها سيــخ مي كرد در جنگل پيچيد ، ولي اتفاقاتي كه در آسمــان افتاد بسيار
عجـيب تر بــود ، مدل كوچــك شده اي از منظومـه ي شمــسي تــمام آسمان جنگل را در
برگرفت ، در يك لحظه مريخ از مدار خود خارج شد و به سمت خورشيد رفــت در اين زمان
اورانوس هم از طرفي ديگر از مدار خود خارج شد و با نزديك شدن به خورشيــد با سـرعت به مــريــخ برخــورد كرد كه صداي
انفجاري وحشتناك جنگل را لرزاند. در اين لحظه چشمان فايرنز رنگ آبــي خود را به قــرمـزي
داد و صدايي فرا زميني كه هم وحشت و هم ترس بسيار وحشتناك را در دل هر شنونده اي
ايجاد مي كرد از دهانش خارج شد :
« صلح و دوستي پايان مي پذيرد ... شاهزاده ي مردگان
باز مي گردد تا به نيابت از مردگان ... دنيا را به آتش كشد ... آرامش پايان يافت
... زمين در كشمكش بين مريخ و اورانوس ...جنگ بين مرگ و عشق ... قرار مي گيرد ...
پاياني مخوف در انتظار زندگان است ... شاهـــزاده ي مردگان به تاج و تخت مي رسد تا
مرگ را به همگان هديه كند ... براي زنده مانـدن تلاش كنيد ... فردي صدها بار مرگ
آورتر از ولدومورت پا به زمين مي گذارد ... نواده ي ملكه ي تاريكي ها با مرگ هم
پيمان مي شود تا زنـدگان را نابود كند ... ارتش مردگان دوباره به پا مي خيزد ... »
زماني كه سخنان فايرنز به ايـنـجا رسيد ، آسـمان به كــلي سـيـاه شد ، نه تـــنها
، ديــگر از مــنظومه ي شمسي كه در آسمان
به وجود آمده بود خبري نبود ، بلكه ديگر ماهي هم در آسمـان نبــود ، ولي نــور
قـرمـز هنوز هم همه جا پخش شده بود در يك لحظه چند اتفاق با هم افتاد ، فايرنز به
زمـيـن افتاد ، نور قرمز قطع شد و مـاه دوباره در آسمان ظاهر شد. دو سانتور كه تا
لحظه اي قبل جرئت نـفـس كشيدن را هم نـداشتند ، به سرعت به طـرف فايرنز دويدند و
او را بلند كردند ، فايرنز بلند شد و به آدامز گفــت : « يادت نره چي بهت گفتم ،
من از پيش گويي كه انجام دادم ، هـيـچ چيز به يادم نيست ولي حالا ديگه بار
مسئوليتي كه چندين ساله بر روي شونه هام سنگيني مي كـنــه راحت شدم. باز هم مي گم
كوچـك ترين سهل انگاري بدترين نتيجه رو داره ، پــس پـيـش گــويي رو بــدون هيچ كم
و كاستـــي به افراد وزارت خـونه بدين..... من ديگه بايد برم ، خداحافظ» و به سمت
محوطه ي تاريك به راه افتاد.
آدامز و ژاوين هنوز از بهت اتفـاقات افتاده بيرون نيامده بودند ، به همين خاطر
تا ربع ساعت بعد فقط به آسمان نگاه مي كردند و اتفاقات را تجزيه و تحليل مي كردند.
... اوليـن كسـي كه حرف زد ژاوين بود : « آدامز تو مطمئني كه ما دوتا خواب
نيستيم.»
آدامز گفت : « اولـيـن بــاره كه من هـم دلم مي خواد تمام اتفاقات خواب بوده
باشه ولي انگار همچين چيـزي محاله. كه ما تمام اين ها رو تو خواب دبده باشيم.»
ژاوين گفت : « حالا بايد چي كار كنيم؟»
آدامز جواب داد : « بايد صبر كنيم تا ببينيم افراد وزارتخونه ميان دنبال
پبشگويي يا نه ؟ من كه مطمئنــم به خاطر اين آتيش بازي كه تو آسمون انجام شد تا
فردا حتما ميان.»
و هر دو سانتور جوان به را افتادند تا از جايي كه زماني سياه ترين جــــــادوگر
تاريخ يعني والدومورت توسـط كودكي به نام هري پاتر ضربه خورده بود و به اين كشور
يعني آلبـاني و اين جنگل يعني بهشت سبز كه بعدها نامش جهنم سياه شد ،پناه آورده
بود ، خارج شوند.
