فصل ششم : سفر به گذشته
ولي اين غيرممكن
بود ، هري 20 سال پيش به وضوح در ذهنش خواسته بود كه چوب دستي در اين اتاق پنهان بماند
و فقط خودش بتواند وارد اين اتاق شود و چوب دســتي را بردارد ولي به نظر مي رسيد
اتاق به خواست او عمل نكرده و كس ديگري آن چوب را برداشته ! بايد فكـري مي كــرد،
نمي دانست چوب را از كجا پيدا كند. مسلماً بايد آن چوب را پيدا مي كرد وگرنه دنيا
نابود مي شد.
به سرعت از اتاق
خارج شد و به طرف دفتر مدير شروع به دويدن كرد .. پس ترس بدعنق بي خود نبود ، شايد
با گم شـدن چوب ارتباطي داشت . هـنـگـامي كه هري جلوي دفتر مگ گونكال رسيد ، ديد
كه نـاودان به كناري رفته و در اتاق باز
است ، هري فهميد مگ كونكال مي دانسته كه او رمز را بلد نيست و در را برايش باز
گذاشته. همين كه خواست از پلكان بالا برود ، براي بار دوم صداي بدعنق را شنيد كه
از تــه سـالن مي آمد. به سرعت به طرف او رفت ، بدعنق كنار يك مجسمه كه به شكل يك
زره بود ايسـتاده بود و از تــرس به نقطه اي خيره شده بود. هري به او گفت : » چي
شده بدعنق چرا اين قدر ترسيدي؟ »
بدعنق همان طور كه
به ديوار روبه رو خيره شده بود ، بدون اينكه به هري نگاه كند ، گــفت : « اونا
اومدن تا من رو ببرن ، من دوست ندارم به اونجا برم ، اونجا وحشتناكه ، دلم نمي
خواد به اونجا برگردم . بايد از دستشون فرار كنم ولي اونا مي تونن همه جا برن !
اونا وحشتناكند ! »
هري پرسيد : « كيا
؟ »
بدعنق گفت : «
ولدون ها »
هري اوليـن بـــاري
بود كه اسم ولدون را شنيده بود. اين اسم اصلاً برايش مفهومي نداشت. با صدايي كه از
اميد ومهرباني موج مي زد به بدعنق گفت : » اگه بهم بگي اونا چه شكلي هستن مي
تونم بهت كمك كنم »
بدعنق با وحشت گفت
: « تو نمي توني بـهم كمك كني ، اونا سياهن ، درست عين زغال. اونقدر وحشتناكن كه
ديوانه سازها از اونا مي ترسن... » ولي بدعنق آن قدر ترسيده بود كه ديگر نتوانست
حرفش را ادامه بدهد ، مسلماً اين ولدون ها آن قدر ترسناك بودند كه بدعنق را
اينگونه ترسانده بودند كه از تعريف كردن قـدرتاشون هم مي ترسيد. هري خواست سوالي
بپرسد كه بدعـــنـق دوباره جيغي زد و وارد ديوار رو به رو شد. ناگهان هري يادش آمد
كه چوب گم شده ، به سرعت به سمت دفتر به راه افتاد. در شرايـــــط عادي آنگونه
دويدن براي فردي 38 ساله بسيار بعيد بود ولي حالا اوضاع خيلي وخيم بود. خــواست
وارد دفتر شود كه دوباره همان حس به او دست داد ، حس كرد هزاران چـشـم در حال نگاه
كردن به او هستند. هري به اين حـــس اهميتي نداد. به سرعت از پله هاي متحرك به
سرعت بالا رفت ، هـري به سرعـت وارد اتاق شد. بـــراي يك لحظه مگ گونكال ، آلبوس و تمام تابلوها به سمت او برگشتند ، يك
زن كـه لباسـي قرمز رنگ و موهايي شبيه آمبريج داشت . (اگر كمي تپل تر بود و آن
خنده ي آمبريج را داشت مسلماً هري او را با آمبريج اشتباه مي گرفت). از درون تابلو
گفت : « چـه كار گستاخانه اي بدون در زدن و اجازه گرفتن از مدير مدرسه وارد اتـاق
مدير مي شــه ، در زماني كه من مدير بودم ، كسي جرئت نداشت بدون اجازه ي من وارد
هيچ اتاقي بشه ، اون زمانها ... »
مگ گونكال كه چهره
ي وحشت زده ي هري را ديد گفت : » ماريا لطفاً ساكت ، هري چي شده؟ »
هري گفت : « يك نـفــر
، چيزي رو كه تو اتاق ضروريات بود ، برداشته » و مسلماً اين حرف را به دامبلدور
زده بود.
چهره ي دامبلدور
در هم رفت. هري گفت : « حالا چي كار كنم؟ بايد پيداش كنم ولي چه طوري؟ »
چهره ي دامبلدور
نشان مي داد كه او غرق در فكر است. لحظاتي گذشت . ناگهان گفت : « مينروا با هري
بياين نزديك و يكي از شما ها طلسم سكوتي رو روي ما بزاره ! »
مگ گونكال و هري
همين كار را كردند و اين بار مگ گونكال بود كه طلسم سكوت را گذاشت.
هري گفت : « شما
در اين مورد نظري دارين ؟ »
دامبلدور گفت : « نظر كه نه ولي يه حدسايي مي
زنم »
هري گفت : « و
معمولاً هم حدساتون درست در مي آد ، چه حدسي مي زنين؟ »
دامبلدور گفت : «
اول بايد به سوال من جواب بدي »
هري گفت : «
بپرسين ، هر چي باشه جواب مي دم »
دامبلدور گفت : «
تو كي اون چوب رو تو اتاق ضروريات گذاشتي؟ »
هري گفت : « درست
بعد از اينكه از اتاق شما خارج شدم. »
دامبلدور غرق در
فكر شد. بعد از مدتي دامبلدور گفت : « راهي هست ، ولي بايد به گذشته برگردي ، هم
بايد چوب رو پيدا كني و هم سنگ رو ! فكر نكنم بتوني اون سنگ رو در اين زمان و بعد
از 20 سال پيدا كني !! »
هري با تعجب گفت :
« به گذشته برگردم؟ ولي اين محاله »
دامبلدور گفت : «
چي غيرممكنه، برگشتن به گذشته ؟ مثل اينكه يادت رفتـه سـال سـومت تـوي هـاگـوارتـــــز
سيريوس رو چطوري فراري دادي؟ »
هري در خاطراتش به
دنبال حوادث سال سوم گشت. او به ياد آورد كه با زمان برگردان هرميون چــند ساعت به
عقب برگشته بود و باك بيك و سيريوس را فراري داده بود . ولي از طرفي هم اين كار
غير مـــمـكن بود چطور مي توانست به بيست سـال برگـردد ، اگـر ايـن هـم امكان پذير
بود چگونه دوباره به زمان حال برگردد ، هري به دامـبـلـدور گفت : « ولي اون زمان
برگردان من و هرميون رو فقط چند ساعت به
عقب برد. ولي من مي خوام به بيست سال پيش برگردم و بعد از انجام كارم دوباره به
زمان حال بيام. »
ناگهان مگ گـونكال
فـرياد زد : « آلـبــوس تو چي كار كردي؟ مگه قرار نبود دوشيزه گرنجر از اون فقط
براي رسيدن به كلاساش استفاده كنه ولي تـو باعـث شدي او گذشته رو تغيير بده . بايد
همون موقع كه زمان برگردان رو پس داد بهش شك مي كردم. »
دامبلدور به مگ
گونكال گفت : «عصباني نشو مينروا ! لازمه بعضي وقتا گذشته رو تغيير داد تا آينده
لذت بخش بشه ! اگه هري اون كاررونكرده بود. سيريوس به دست ديوانه سازها مي افتاد و
بـاك بيك هم بي گناه كشته مي شد. اون جون دو نفر رو نجات داد و اين مهمه ! »
مگ گونكال عقب
نشيني كرد ولي هنوز هم از اين كار آنها ناراحت بود.
دامبلدور به هري
گفت : « براي رفتن به گذشته دور و بازگشت به زمان حال از يك زمان برگردان قــوي تر
مثل همون زمان برگردان دوشيزه گرنجر استفاده مي شه كه اسمش زمان برگردان مادره ! »
هري گفت : « حالا
اين زمان برگردان چه شكليه و از كجا مي شه پيداش كرد. »
دامبلدور حرفي نزد
، فقط به مگ گونكال نگاه كرد. نگاهي كه از تمنا پر بود ، هري هم به مگ گـــونكال نگاه
كرد. مگ گونكال لحظه اي به آن دو نگاه كرد و منظور آنها را فهميد.
مگ گونكال گفت : «
هرگز آلبوس ! از من نخواه كه قوانين رو زير پا بزارم ، من نمي تونم اين موضــوع رو
به كسي بگم حتي اگه اون شخص هري باشه »
دامبلدور گفت : «
مينروا هري به كمك تو نيازداره ، اون بايد اين كار رو بكنه و گرنه هـــمـه چيز
دوباره خراب ميشه ،مي فـهـمي؟ در ضـمـن اون كه نمي خـواد گـذشته رو دسـت كاري كنه
، فقط مي خواد چيزي كه متعلق به خودشه رو پيدا كنه ! »
مگ گونكال كمي فكر
كرد وگفت : « باشه آلبوس تو بردي ! » و به هري گفـت : « زمان برگـــردان مادر
وسيله اي هست كه تو رو به گذشته مي بره ، به لطف آلبوس ( و نگاهي از سر ناراحتي به
تابلوي دامبلدور انداخت) تو از طرز كار زمان برگردان ساده با خبري ولي زمان
برگردان مادر كمي فرق داره ! شكل ظــاهـريــش مثل همونه ولي اندازه اش تقريباً پنج
برابر زمان سادست ! روي قسمت رويي آن چهار دايره كوچك قرار دارد كه در وسط هر
دايره يك عقربه قرار دارد كه عقربه با رنگ هاي مختلف هستند. هر دور كه آنها رو بـچرخوني
در آنها تغيير ايجاد مي شه ، عقربه ي قرمز به منزله ي ساله ، هر دور كه به عقب
بچرخه ، يك سال به عـقب مي ري و هر دور كه به جلو بچرخه در گذشته به جلو مي ري !
فهمـيدي؟ در گذشته به جلو مي ري ، يعني نمي توني در اين زمان به آينده سفر كني ولي
مي توني در گذشته به عقب و جــلو بري . عقربه ي آبي به منزله ي روز ، عقربه ي
عقربه ي سـبـز بـه مـنـزله ي سـاعـت و عـقـربه ي سـفيـد هم به منزله ي دقيقه است.
مي توني اون رو توي بخش اسرار وزارتخونه و در اتاق زمان بـرگـردان هـا پـيـدا كني
، فـقـط تو رو خدا گذشته رو دست كاري نكن
چون برات گرون تموم مي شه »
هري اصلاً به حرف
مگ گونكال فكر نكرد ، اون مي توانست با اين ساعت خـيــــلـي كار ها رو انجام بده ،
مي تونست به جـاي 20 سـال بـه 38 سال پـيـش برگرده و بـه ولدومورت اجازه نده كه
پدر يا مادرش رو بكشه ، مي تونست به سال سوم برگرده و پتيگرو رو در جنگل پيدا
كنه ، مي تونسـت به سدريك اجازه ي لمس
كردن جام رو نده يا مي تونست به خودش هشدار بده كه به دنبال سيريوس به بـخـش اسرار
نره ! اين فكر ها او را خوشحال كرد.
دامبلدور كه از
چشم هاي هري علاقه اش براي سفر به 38 سال پـيـش را ديده بود. به او گـفـــت : «
هري هميشه بهترين راه حل درست ترين راه حل نيست ، بعضي وقتا آدم بايد اشتباه كنه
تا به نتيجه ي خوب برسه ، سعي نكن با اون زمان برگردان خاطرات تلخ گذشته روتــغـيـيربدي
. شايد اگه والدينت ، سيريوس ، سدريك و صدها نفر ديگه نمرده بودند الان ولدومورت
هم نمرده بود.»
هري به حرف هاي
دامبلدور فكر كرد. او درست مي گفت ، او حق نداشت گذشته را با تصميمات عجولانه اش
نابود كند. او به دامبلدور گفت : « شما درست مي گين ، من حق ندارم گذشته رو نابود
كنم »
دامبلدور گفت : «
به نظر من اگر به بيست سال و صد وسه روز و 6 ساعت ديگه برگردي مي توني اون سنـگ و
چوب رو پيدا »
هري معني حرف
دامبلدور را نفهميد ولي مي دانست دامبلدوركسي نيست كه حرف را بي حسابي بزند.
هري گفت : « پس
بايد برم به وزارت و اون زمان سنج رو پيدا كنم » و به مينــروا گفت : « مي تونم
وقتي اون رو پيدا كردم به اينجا برگردم و از اينجا به گذشته برم؟ »
مگ گونكال گفت :
» مشكلي نيست من شومينه رو از اين طــرف برات باز مي زارم ولي الفياس هم بايد
شومينه ي وزارت رو باز بزاره ، در ضمن زمان برگردان ها فقط به دسـت وزيـر سحـر
وجادو فعال مي شن و كس ديگه اي نمي تونه اونا رو فعال كنه ، پس از وزير بخواه تا
اون رو برات فعال كنه ! »
ناگهان هري به ياد
حرفي افتاد كه الفياس در آسانـسور گفته بود . او بـــه هري گـفـته بود : « يك زمان
برگردان ساده گم شده ولي فقط من مي تونم فعالش كنم »
حالا هري معني حرف
الفياس را فهميده بود. دامبلدور گفت : » الفـياس انسان خـوبـيه ، زماني شاگرد
خودم بود. اگر ديدي راضي نشد ، كمي از ماجرا رو براش تعريف كن. مطمئن باش كمكت مي
كنه »
هري گفت : »
الفياس با من! » به طرف شومينه رفت ، مقداري پودر سيـاه رنگ در آتش ريخت ، وارد
آتش شد و به سالن ورودي وزارت فكر كرد و فرياد زد: « وزارتخانه »
هري به سرعت از
شومينه خارج شد ، در سالن ورودي افراد كمي در رفت و آمد بودند. هري فهميد كه به زودي
وقت اداري به اتمام مي رسه ، به همين خاطر سريع تر به راه افتاد و به طرف دفتر
وزير رفت. هنگامي كه از آسانسور پياده شد ، الفياس را ديد كه داشت از دفترش خارج
مي شد ، به سمت او رفت.
الفياس گفت : »
سلام ، كي از هاگوارتز برگشتي؟»
هري گفت : « همين
الآن اومدم »
الفياس گفت : »
كارت انجام شد ؟»
هري گفت : « هنوز
كه انجام نشد ولي به كمك شما نياز دارم. »
الفياس گفت : « هر
كمكي از من بر بياد برات انجام مي دم »
هري گفت : « من به
يك زمان برگردان مادر احتياج دارم »
الفياس از اين حرف
هري جا خورد. به او گفت : « اينجا جاي خوبي براي حرف زدن نيست ، بيا بريم دفتر من
» و به سمت دفترش به راه افتاد ، هري هم پشت سر او وارد شد. الفياس پشت ميزش و روي
صندلي اش نشست و گفت : « اين اطلاعات طبقه بندي شده است ، مسلماً اين حرف رو از
مينروا شنيدي، زمان برگردان مادر رو براي چي مي خواي ؟ »
هري گفت : « درسته
، از مينروا شنيدم ولي آلبوس مجبورش كرد كه بگه ، اون اصلاً مقصر نيست. من براي
پيدا كردن چند وسيله ي خيلي ضروري بايد به گذشته برگردم. »
الفياس با ترديد
گفت :« توقع داري حرفت رو باور كنم؟ خيلي ها بودن براي به دست آوردن يه زمان
برگردان مادر ده ها نفر رو كشتن. هري اين وسيله بيشتر از اونكه مفيد باشه ، مضره !
»
هري گفت : « مي
دونم چقدر مضره ،ولي من نمي خوام باهاش تاريخ رو عوض كنم ، فقط مي خوام چند تا
وسيله كه مال خودم هست رو در گذشته پيدا كنم »
الفياس گفت : « به
چه زماني مي خواي برگردي؟ »
هري گفت : « حدود
بيست سال و صد و چهار روز و حدود 6 ساعت قبل »
الفياس فكري كرد.
سپس گفت : « درست زمان اون جنگ آخر ،
ولي اين وسايل چي هستن كه بايد براشون به گذشته برگردي؟ »
هري با خود فكر
كرد، دامبلدور به او گفته بود كه مي تواند به الفياس اعتماد كند. هري به او گفت :
« در رابطه با اون پيشگوييه ،حتماً از ماجراي هداياي مرگ با خبريد ولي مطمئنم نمي
دونستيد كه الآن من صاحب اونها هستم ، طبق چيزهايي كه از پيشگويي و نوشته هاي بيدل
فهميدم ، بايد هداياي مرگ رو به سرزمين مرگ برگردونم و براي پيدا كردن اون وسايل
بايد به گذشته برگردم. »
الفياس واقعاً گيج
شده بود. ولي بايد به هري اعتماد مي كرد ، در عمق چشم هاي هري صداقت موج مي زد .
الفياس مي دانست اگر در اين دنيا كسي براي مردم دلسوز تر از او باشد ، آن شخص كسي
ني ست جز هري پاتر، چاره اي نداشت ولي باز هم نبايد ريسك مي كرد.
الفياس به هري گفت
: « من حرفهات رو باور مي كنم ولي نمي تونم به همين راحتي اون زمان برگردان رو بهت
بدم ، مگر اينكه قسم ناگسستني بخوري »
هري گفت : « قسم
نا گسستني؟ يعني به من اعتماد نداري ؟ »
الفياس گفت : «
هري من به تو اطمينان كامل دارم ولي به من حق بده كه كمي مشكوك باشم ، من مطمئنم
بعد از شنيدن اين كه چنين وسيله اي وجود داره ، خواستي به 38 سال قبل برگردي ،
درست نمي گم؟ »
هري با خود فكر
كرد ، الفياس درست مي گفت ، شايد بعد از به دست آوردن زمان برگردان احساسش در
برابر عقلش شكست مي خورد و با يك كار نسنجيده تاريخ را نابود مي كرد. به همين دليل
گفت : « بهترين كار همينه كه قسم بخورم »
الفياس كه خوشحال
شده بود گفت : « هري ممنون كه من رو درك مي كني ، يه لحظه همين جا باش ، تا برمو
به دبون بگم كه بياد. »
هري با شك گفت : «
دبون براي چي ؟ »
الفياس گفت : «
مثل اينكه يادت رفته به يه ضامن نياز داريم » و از اتاق خارج شد.
دقايقي گذشت و
الفياس همراه با مردي وارد شد ، ولي آن مرد دبون نبود ، بلكه فانور بود.
فانور بعد از
اينكه با هري دست داد به الفياس گفت : « چي شده؟ نمي شد كارت رو بزاري براي بعد؟ »
الفياس گفت : « به
يه ضامن براي قسم نياز داريم »
فانور كه جا خورده
بود گفت : « ضامن؟ حتماً مسئله ي مهميه كه هري بايد قسم ناشكستني بخوره ،خوب حالا
به چي بايد قسم بخوره؟ »
الفياس گفت : «
الآن مي فهمي » و در وسط اتاق روي دو پا زانو زد ، هري هم كه مي دانست الآن بايد
چه كار كند به طرف الفياس به راه افتاد و روبه روي او زانو زد ، دو مرد دستانشان
را در هم قفل كردند. در اين زمان فانور چوبدستي اش را كشيد و به دو مردي كه روي
زمين نشسته بودند نزديك شد. و نوك چوبدستي اش را روي دست آنها قرار داد.
الفياس گفت : « هري
جيمزپاتر آيا قول مي دهي پس از انجام كارت زمان برگردان مادررا به من تحويل دهي؟ »
هري گفت : « بله ،
قول مي دهم »
در اين لحظه يك
زبانه آتش باريك و درخشان ازچوب فانور كه از حرف الفياس متحير بود، بيرون آمد و
مانند يك سيم داغ چرخيد و دور دستان آن دو مرد پيچ خورد.
الفياس دوباره گفت
: « آيا قول مي دهي از زمان برگردان مادر فقط براي رفتن به 20 سال و صد و سه روز و
6 ساعت پيش و برگشتن به زمان حال استفاده كني؟ »
هري گفت : « قول
مي دهم »
دومين زبانه آتش
از چوب به بيرون پرتاب شد و به زبانه اول پيوست و تشكيل يك زنجير باريك و مشتعل
داد.
و در اين زمان
زنجير باريك ناگهان قطور شد و مانند يك مار به دور دستان دو مرد پيچيد ، بعد از
گذشت ثانيه اي شعله ي آتش كم كم باريك شد ، تا جايي كه از بين رفت. الفياس از جايش
بلند شد ، هنگامي كه هري خواست بلند شود ، به وضوح سنگيني چيزي بر روي دوشش را حس
مي كرد. فانور هنوز حيرت زده بود. ناگهان به الفياس گفت : « الفياس ، تو چي كار
كردي ، مي خواي اون زمان برگردان رو به هري بدي ؟ مي دوني كه اون نفرين شده است.
تو حق نداري اين بلا رو سر اون بياري »
الفياس با چهره اي
آرام گفت : « هري از تمام ماجرا خبر داره ، حالا ما كمي حرف خصوصي داريم ، از كمكت
ممنون ، در ضمن من روت حساب مي كنم كه اين حرف به گوش پيتر نرسه ، وگرنه اگه فردا
هري خون دماغ بشه همه ي عالم و آدم مي ندازن گردن من . »
فانور در حالي كه
از اتاق خارج مي شد به الفياس گفت : « راجع به اين موضوع به كسي چيزي نمي گم ولي
اگه بلايي سر هري بياد مطمئن باش مردم راحتت نمي زارن » و از اتاق بيرون رفت.
هري كه جا خورده
بود گفت : « نفرين؟ نفرين ديگه براي چي؟ »
الفياس گفت : «
قضيه اش طولانيه ، فقط همين قدر بدون كه مردم معتقد هستند اين وسيله يه جورايي
نفرين شده است ، شواهد نشون مي ده كه مردم درست مي گن چون هر كس از اين وسيله
استفاده كرد ، براش اتفاقي مي افتاد. آخرين باري كه از اين وسيله استفاده شد
حدوداً به پانصد سال قبل بر ميگرده كه يك هفته بعد جسد اون شخص رو تكه تكه پيدا
كردند ، به همين دليل اين وسيله نفرين شده به حساب اومد و از اون موقع تا الآن كسي
جرئت استفاده از اون رو نداشت ، كم كم اين وسيله فراموش شد و بعد از مدتي در هر
دوره ي وزارت فقط سه نفر از اين راز با خبر بودند. اولي وزير وقت ، دومي يك رازدار
در هاگوارتز و سومي ، يك رازدار در وزارت خونه. »
هري گفت : « اگر
اين طوريه ، 20 سال پيش زماني كه ولدومورت اسكريمجور رو كشت و خودش يه خائن رو
وزير كرد ، بايد از اين ماجرا با خبر مي شد و وزير هم مي تونست اون زمان برگردان رو براش فعال كنه ولي چرا اين كار رو
نكرد. »
الفياس گفت : « اينو
بايد ممنون اسكريمجور باشي چون قانوناً باي د قبل از مرگش راز وجود زمان برگردان و
راه فعال كردنش رو به وزير بعدي بگه ولي اون اين كاررو نكرد. هري اين ماجراكمي
شبيه پيشگوييه شيطانيه ! »
هري معني حرف
الفياس را نمي فهميد ، و همان گونه بهت زده به الفياس نگاه مي كرد.
الفياس گفت : «
زماني كه وزيري مرد و يا بر كنار شد ، خاطره اي به وضوح در ذهن دو رازدار (
رازداري كه در هاگوارتز و رازداري كه در وزارت خانه است ) به وجود مي آيدكه مثل يك
قسم ناگسستني ضعيف عمل مي كند ، يعني دو راز دار بايد راز وجود زمان برگردان و
نحوه ي به كار انداختن آن را به وزير جديد بگن وگرنه يك شكنجه ي روحي خيلي ضعبف را
تحمل مي كنند، از خوش شانسيه همه ي ما ،زمان حمله ي ولدومورت به وزارتخانه ، كارل
آنتر كه راز دار وزارتخانه اي اين راز بود به دست مرگ خوارها كشته شد و تنها كسي
كه اون زمان از اين راز با خبر بود ، مينروا بود. »
هري گفت : « ولي
آلبوس هم از اين موضوع با خبر بود »
الفياس گفت : «
درسته ، زماني كه تو وارد مدرسه شدي ، آلبوس از راز داري كناره گرفت و به پيشنهاد
او ،فاج مينروا رو به عنوان راز دار انتخاب كرد ولي دليلش رو نپرس چون نمي دونم »
ولي هري دليل اين
كار آلبوس را مي دانست ، مي دانست كه
آلبوس از همان لحظه ي ورود هري به هاگوارتز چه نقشه هايي در سر مي پروراند و مي
دانست كه خيلي عمر نخواهد كرد.
هري گفت : « خوب
اگر اين جوريه كه شما گفتين ، الآن مينروا هم مي تونه اون زمان برگردان رو فعال
كنه؟ »
الفياس گفت : « نه
، اون نمي تونه »
هري كه جا خ.رده
بود گفت : « ولي خودتون گفتين مينروا راه فعال كردن اون زمان برگردان رو به شما
گفته ، پس خودش هم الآن اون رو مي دونه »
الفياس گفت : «
هري بهت گفتم كه اين ماجرا كمي شبيه پيشگويي شيطانيه ، رازدار ها زماني كه به وزير
جديد اين راز رو مي گن ، روش فعال كردن زمان برگردان را فراموش مي كنند و تا زماني
كه وزير بعدي روي كار بياد آن را به خاطر نمي آورند. »
هري گفت : « ولي
اگر قراره فراموش كنند ، پس مينروا چطوري به من گفت »
الفياس گفت : «
رازدار ها راز فعال كردن زمان برگردان رو فراموش مي كنند ولي داستان كلي آن را به
خاطر دارند. »
هري كمي فكر كرد
ولي از حرفهاي الفياس زيدي چيزي دستگيرش نشد(مي دونم شما هم مثل هري چيزي
نفميدين- نويسنده ) ، فقط فهميده بود ، الآن تنها كسي كه مي تونه زمان برگردان رو
فعال كنه الفياسه. هري به الفياس گفت : « مگه نگفتين كه نفرين شده است ، مطمئنين
خطري نداره؟ »
الفياس گفت : «
ببينم هري ، سگ سياه بزرگ يا طالع نحس ، واقعاً باعث مرگ مي شه؟ و يا تسترال ها
واقعا بديمنند؟ نه هري ، تمام اينها داستان و خرافاته ، مطمئناً كسي كه گذشته رو
خراب كنه ، خودش اول از همه نابود مي شه ، اون كسايي كه نابود شدند ، خودشون باعث
اين كار شدند و اين خود انسانها هستند كه با دستكاري گذشته ، آيندشون رو نابود
كردند. ماجراي نفرين هم براي ترس افراديه كه طالب قدرت زيادند ، خوشبختانه اين
موضوع اون قدر واقعي بوده كه حدود پانصد ساله كه كسي جرئت نكرده از اين زمان
برگردان استفاده كنه ، شايد اگر ولدومورت با خبر مي شد ، مسلماً از اون استفاده مي
كرد ولي او هم بي خبر بود. و اين به نفع ما تمام شد. اين فرينيه كه هركس با دست
خودش براي خودش مي سازه ، فقط ازت خواهش مي كنم با تصميمات عجولانه گذشته ور نابود
نكن، حالا بلند شو تا به بخش اسرار بريم »
الفياس از اتاق
خارج شد و هري هم به دنبال او به راه افتاد ، به حرف هاي الفياس فكر مي كرد ، اگر
ولدومورت باز مي گشت و پي به وجود چنين وسيله اي مي برد ، ديگر پايان كار دنيا
بود. بايد فكري مي كرد.هنگامي كه سوار آسانسور شدند هري از الفياس پرسيد: « اگر
جادوگر سياهي به اين وسيله و طرز كارش پي ببره ، اون موقع چي مي شه ؟ »
الفياس گفت : «
اين محاله ، چون الآن چگونگي فعال كردن اون رو فقط من مي دونم و به كسي هم نمي گم
»
هري كه قانع نشده بود گفت : « ولي اگه كسي ذهنتون
رو بخونه ، يا طلسم فرمان روتون اجرا كنه و يا از معجون حقيقت استفاده كنه ، اون
موقع چي ؟»
الفياس گفت : «
اولاً من راه مقابله با تمام اينهايي كه تو گفتي رو بلدم ، ثانياً اگه حتي غافلگير
بشم ، كسي نمي تونه اين راز رو از عمق ذهن من در بياره چون اين اطلاعات جايي در
مغز افراد بايگاني مي شن كه حتي با معجون حقيقت هم نمي توني پيداشون كني. »
هري هنوز هم قانع
نشده بود ، بالاخره راهي بود تا ولدومورت بتواند اين راز را پيدا كند. الفياس كه
فهميد هري قانع نشده به او گفت : « مي بينم كه قانع نشدي ولي چيزهايي هست كه نبايد
به كسي بگم ولي به تو مي گم ، كسي كه اون زمان سنج رو ساخته ، روي اون طلسمي
گذاشته كه هر وقت وزير وقت احساس كنه كه ممكنه دنيا با اين وسيله نابود بشه ، بتون
اون رو براي صد سال از كار بندازه و حتي خود اون وزير هم نمي تونه دوباره اون رو
قبل از اين صد سال فعال كنه. حالا ديگه خيال هري راحت شد . مي دانست اگر ولدومورت
هم به اين دنيا برگردد ، با وجود الفياس نمي تواند به گذشته برگردد و جاودانه
سازهايش را از جاي قبلي منتقل كند.
از آسانسور خارج
شدند و به طرف بخش اسرار به راه افتادند ، زماني كه در را بستند اتاق شروع به
چرخيدن كرد و بعد از مدتي ايستاد، اين بار هري همان جاذبه ي هميشگي را از طرف چپ
خود حس كرد ، يك قدم جلو رفت ، الفياس كه متوجه اين موضوع شده بود گفت : « حسش مي
كني ، نه؟ »
هري گفت : « آره ،
خيلي هم قويه »
الفياس گفت : »
شايد يه روزي بفهمي چي پشتشه ولي هرچي كه هست ، چيز خوبي نبايد باشه »
هري گفت : « هر چي
كه هست به من كه حس خوبي مي ده » و از در فاصله گرفت . الفياس به سمت در رو به
رويي رفت و وارد اتاق زمان سنج ها شد ، هنوز هم اتاق از نور پر بود و در گوشه گوشه
ي اتاق ساعت هايي ديده مي شد. هري چند زمان سنج ساده ديد ، از همان نوعي كه زماني
هرميون داشت و با آن توانسته بود باك بيك و سيريوس را نجات دهد. هري از الفياس
پرسيد : « بقيه زمان سنج ها را هم شما فعال مي كنيد؟ »
الفياس گفت : »
بله » و به سمت جعبه اي كه در گوشه اتاق قرار داشت رفت. جعبه تا زانوي او مي رسيد
و رويش نقش و نگار زيبايي داشت. الفياس آن را برداشت و پيش هري برگشت .
هري گفت : « خودشه
؟ »
الفياس گفت : «
بله »
هري كه تعجب كرده
بود گفت : « من فكر مي كردم بايد روي اون اناع و اقسام طلسم ها باشه ، اصلاً فكر
نمي كردم كه مثل يه جعبه ي ساده بزارينش گوشه ي اتاق. »
الفياس كه لبخندي
مي زد گفت : « خوشحالم كه تو هم گول خوردي ، من عمداً هيچ گونه طلسمي روش نزاشتم
چون معتقدم هميشه يك نفر ، قوي تره و ممكنه تمام طلسم هايي كه روش هست رو بشكنه ،
ولي اين طوري كسي حتي فكرش رو هم نمي كنه كه اون جعبه اينجا باشه. »
هري گفت : « خوب
اينطوري كه با طلسم راحت رديابي مي شه ، مثلاً با طلسم اكسيو مي شه راحت اون رو به
دست آورد »
الفياس گفت : « به
اين راحتي ها هم نيست ، سازنده اون فكر اينجا رو هم كرده ، هيچ طلسمي تا شعاع يك متري اين جعبه كار نمي كنه « الفياس
جعبه را نزديك هري گذاشت ، هري در حاشيه يك متري جعبه قرار داشت، الفياس به او گفت
كه يك طلسم انجام دهد.
هري چوبش را به
طرف جعبه گرفت و گفت : « اكسيو »
ولي جعبه تكاني
نخورد.
دوباره چوبش را
تكان داد و گفت : » لوموس » و هيچ اتفاقي نيفتاد.
اين براي هري خيلي
جالب بود. پس اين گونه اين جعبه اصلاً رديابي نمي شد. مسلماً سازنده ي اين جعبه
خيلي باهوش بوده كه چنين فكري كرده. الفياس به طرف جعبه رفت ، جعبه را از روي زمين
برداشت و از هري دور شد ، به طرف انتهاي سالن رفت ، طلسم سكوتي روي خودش اجرا كرد
، سپس دستش را روي جعبه گذاشت و شروع به گفتن وردهايي كرد ، هري از آن فصله فقط
تكان خوردن لبهاي الفياس را مي ديد ، دقيقه اي گذشت و حالا الفياس به وضوح عرق مي
ريخت ، ناگهان نور آبي رنگي اطراف در جعبه را فرا گرفت و فقط رد بسيار باريكي از
آن به جا ماند ، الفياس به طرف هري رفت ، جعبه را به او داد و گفت ، فقط 15 دقيقه مي توني از اون استفاده كني و بعد
از اون دوباره قفل مي شه »
هري جا خورده بود
: » فقط 15 دقيقه؟ ولي اين كه خيلي كمه «
الفياس گفت : « در
زمان حال 15 دقيقه ، در گذشته هر چقدر كه خواستي ولي هري قولت رو فراموش نكن ، به
همون زماني كه آلبوس گفت برگرد وسعي كن گذشته را نابود نكني »
هري از الفياس
تشكر كرد و زمان سنج را از او گرفت ، هري حدس مي زد كه سنگين باشد و لي برعكس
تصورش اصلاً وزني نداشت به سرعت از اتاق خارج شد ، وقتش خيلي كم بود ، بايد سريع
به هاگوارتز مي رفت ، به سالن ورودي رسيد ، خواست وارد شومينه شود كه يادش آمد
براي ورود به هاگوارتز از شومينه بايد از الفياس بخواهد تا راه را برايش باز كند.
به سرعت به دفتر وزير رفت ، چند ضربه به در زد و منتظر وزير شد ولي صدايي از داخل
نيامد پس به اين نتيجه رسيد كه وزير در دفرش نيست ، خواست برگردد كه بخش اسرار
برود كه ديد الفياس از آسانسور بيرون آمد. او به سمت هري آمد و با لبخندي گفت : «
معلومه خيلي عجله داري » سپس دستش را روي دستگيره ي در گذاشت و در پس از تشخيص هويت وزير در را برايش باز
كرد. هري پس از وزير وارد شد و ديد كه شومينه ي اتاق وزير سبز رنگ است ، به وزير
نگاهي انداخت ، الفياس به او گفت : « ديدم عجله داري ، خودم رفتم سراغ جيمي و بهش
گفتم شومينه ي اتاق من رو به هاگوارتز وصل كنه ، به نظر مينروا اون طرف رو باز
گذاشته ، مي توني بري » و به شومينه اشاره كرد. هري به طرف شومينه رفت قبل از
اينكه وارد شومينه شود الفياس گفت :« يادت نره چه قولايي دادي » . هري وارد شومينه
شد ، دفتر مدير هاگوارتز را در نظر گرفت و فرياد زد : « هاگوارتز »
شومينه ي دفتر
هاگوارتز براي لحظه اي سبز شد و مردي كه يك جعبه ي پر نقش و نگار به دست داشت از
آن خارج شد. خانم مدير هاگوارتز از پشت ميزش خارج شد و پيش آن مرد ميانسال رفت و
به او گفت : « تونستي راضيش كني ؟ »
هري به جاي جواب
دادن به جعبه اشاره كرد و به طرف تابلوي دامبلدور به راه افتاد. دامبلدور به او
گفت : « مشكلي كه پيش نيومد؟ »
هري گفت : « نه ،
فقط الفياس ازم قسم ناگسستني گرفت . »
دامبلدور كه انگار
حدس زده بود اين اتفاق بيفتد گفت : « چه قسم هايي ازت گرفت ؟ »
هري طلسم سكوتي
روي خودش و آلبوس گذاشت سپس تمام قسم هايي كه خورده بود را به دامبلدور گفت . چهره
ي دامبلدور غرق در خنده شد . هري پرسيد: « به چي مي خنديد؟ »
دامبلدور گفت : «
الفياس واقعاً شاگرد خوبي براي من بود ، ببينم ازت قول نگرفت كه گذشته رو دست كاري
نكني؟ »
هري گفت : « نه »
دامبلدور گفت : «
به خاطر اين زرنگيش بود كه هميشه دوست داشتم بهش درس بدم. خوب ديگه ، وقتت كمه ،
بهتره شروع كني و به گذشته بري. » هري خواست در جعبه را باز كند كه صداي آلبوس او
را از اين كار بازداشت . او گفت : « به نظر من بايد جايي ازش استفاده كني كه كسي
تو رو نبينه ، اگر اين جا بخواي فعالش كني ، هري جوان و دوشيزه گرنجر و آقاي ويزلي جوان مطمئناً اين جعبه رو مي بينن.
»
هري فكري كرد،
دامبلدور درست مي گفت ، ممكن بود سه نوجوان بيست سال پيش زماني كه براي خداحافظي
پيش آلبوس ميامدند ، او را مي ديدند. هري گفت : « ولي پس كجا فعالش كنم؟ »
آلبوس گفت : « فكر
كنم اگه نزديك دستشويي ميرتل گريان فعالش كني بهتر باشه »
هري گفت : « ولي
اگه رون يا هرميون منو ببينن چي ؟ »
دامبلدور گفت : «
نگفتم توي دستشويي كه ، نزديك دسشويي ، شايد يه كلاس خالي پيدا بشه ، فكر نكنم توي
اون اوضاع جنگ كسي به عقلش برسه به يك كلاس خالي نزديك دستشويي سر بزنه. »
هري كمي فكر كرد ،
آلبوس درست مي گفت . ناگهان سوالي برايش پيش آمد. او از آلبوس پرسيد : « اول برم
دنبال چوبدستي يا سنگ ؟ »
دامبلدور گفت : «
به نظرت ولدومورت به كدومش بيشتر علاقه داره؟ »
هري گفت : « مسلمه
، به چوبدستي »
دامبلدور گفت : «
منظورم ولدومورت مرده بود ، ولدومورتي كه حالا شاهزاده ي مردگان شده »
هري كمي فكر كرد ،
آلبوس درست مي گفت ، مسلماً حالا ديگه ولدومورت دنبال سنگ مي رفت تا ارتش دوزخي ها
و سربازان شيطان (كپي رايت از نبرد خير و شر ) رو به دست بگيره ، پس اول بايد به
دنبال سنگ احيا گر مي رفت.
هري گفت : « فكر
كنم اول بايد به دنبال سنگ احيا گر برم و بعد به دنبال چوبدستي ، پس من رفتم ديگه
» و به طرف در به راه افتاد. ناگهان دامبلدور گفت : « هري درسته كه دست كاري گذشته
تاوان داره ولي بعضي وقتا بايد گذشته رو تغيير داد تا آينده بهتر بشه ، پس تا مي
توني به خودت و دوستانت كمك كن » و چشمكي به هري زد. لحن صحبت دامبلدور درست شبيه
سال سوم بود ، زماني كه دامبلدور به هرميون گفته بود فكر كنم سه دور كافي باشه
دوشيزه گرنجر. حالا هري شك نداشت دامبلدور از او خواسته به خودش و دوستانش كمك كند
، البته در گذشته.
هري بالاخره سوالي
كه در دلش بود از آلبوس پرسيد. او گفت :« چرا همون موقع نگفتين كه بايد هدايا رو
به سرزمين مرگ ببرم؟ »
آلبوس كه جا خورده
بود گفت : « شايد بعداً بهت گفتم .»
هري ناراحت گفت :
« من ديگه اون بچه ي 17 ساله نيستم كه بتونين بهش راحت دروغ بگين ، اگه نمي خواين
دليلتون رو بگين ، من مزاحمتون نمي شم. » و به طرف در راه افتاد كه صداي آلبوس او
را متوقف كرد.
آلبوس گفت : « به
زودي مي فهمي چرا بهت زود تر نگفتم. مطمئن باش »
هري گفت : « مي
دونم. و مطمئنم كه به زودي بهم مي گين »
هري با آلبوس و
مينروا خداحافظي مختصري كرد ودر حالي كه جعبه را در دست داشت به طرف دستشويي ميرتل
گريان به راه افتاد ، همين كه از دفتر خارج شد ، دوباره همان حس آزاردهنده براي
سومين بار به او دست داد ، دوباره حس كرد ، هزاران چشم دارند او را نگاه ميكنند ،
سرعتش را بيشتركرد تا هم سريع تربه دستشويي برسد و هم از شر آن نگاه ها راحت شود.
وقتي به طبقه اي كه دستشويي ميرتل گريان
در آن بود رسيد ، ديگر از شر آن حس خارج شده بود. دري در نزديكي دستشويي بود ، هري
در را با آلوهومورا باز كرد و داخل شد . اتاق خفه اي بود و نور آفتاب سعي داشت از
لاي پرده ي رنگ و رو رفته خودش را به داخل برساند. دور تا دور اتاق صندلي هاي
شكسته ريخته بود و فقط محوطه ي كمي دروسط خالي بود. هري جعبه را وسط اتاق گذاشت ،
به ساعتش نگاه كرد ، هنوز 4 دقيقه فرصت داشت ، در جعبه را بازكرد. زمان برگرداني
را ديد كه مشخصاتش درست همان بود كه مينروا گفته بود. زمان برگردان را بيرون آورد
. به جاي اينكه داخل آن از چيزي پر باشد ، داخلش كاملاً خالي بود و حالت يك ساعت
شني را داشت. همان عقربه هايي كه مينرواگفته بود روي سطح بيروني آن قرار داشت. هري
نفس عميقي كشيد. طبق گفته ي مينروا و آلبوس بايد عقربه ي قرمز قرمز را 20 دور بر
خلاف حركت ساعت مي چرخاند. وقتي كه اين كار را كرد ، چيز عجيبي مشاهده كرد ، از
زير عقربه بخاري قرمز رنگ در درون محفظه آزاد شد و عدد 20 را به نمايش گذاشت. سپس
عدد عقربه ي آبي را صد و سه دور برخلاف عقربه هاي ساعت چرخاند ، اينبار از زير
عقربه آبي ، بخاري آبي در محفظه پيچيد و عدد 103 را نشان داد و سپس با نور قرمز
ادغام شد ، رنگ هاي آبي و قرمز در هم مي لوليدند و منظره ي زيبايي را درون محفظه ي
شيشه اي به نمايش مي گذاشتند،سپس هري عقربه ي سبز را 6 دور برخلاف حركت عقربه ي
ساعت چرخاند و و طبق معمول بخار سبزي عدد3 را نشان داد و با بخارهاي قرمز وآبي
ادغام شد ، بخار ها همچنان در هم غوطه مي خوردند ولي اتفاقي نيفتاد ، هري فكر كرد
شايد زمان برگردان كار نمي كند ، به همين خاطر انگشتش را روي عقربه سفيد گذاشت ،
خواست آن را يك دور بچرخاند كه ياد قولش افتاد ، مي دانست حتي اگر يك ثانيه به عقب
تراززماني كه به الفياس قول داده برگردد ، طلسم فعال مي شود واو مي ميرد ،به همين
خاطر دستش را از روي عقربه ي سفيد برداشت ، در اين لحظه اتفاق جالبي افتاد ، بخار
سفيد رنگي از زير عقربه بيرون زد و داخل محفظه عدد صفر را نشان داد. حالا هر چهار
بخار در هم غوطه مي خوردند ، هر لحظه سرعت آنها بيشتر مي شد تا اينكه ناگهان از
ديواره ي شيشه اي محفظه خارج شدند و در طول اتاق شروع به پخش شدن كردند ،هري ديگر
چيزي در اطافش نمي ديد ، فقط وفقط رنگ هاي گوناگوني مي ديد كه هر لحظه در حال پخش
شدن بودند. ناگهان تمام رنگ ها از بين رفت و اتاق به جاي خود بازگشت با اين تفاوت
كه الآن شب بود و صداي جيغ از سالن پايين مي آمد. هري چوبدستي خود را بر روي فرق
سرش گذاشت و طلسم سرخوردگي را اجرا كرد ، زماني كه حس كرد سرمايي از سرش به پايين
جريان پيدا كرده ، مطمئن شد كه طلسم را درست اجرا كرده هري مطمئن بود تنها كسي كه
او را مي ديد مودي بود كه او هم مرده بود. پس كسي نمي توانست او را ببيند ولي مي
دانست بايد تا حد امكان خود را پنهان كند ، به طرف در رفت ، در را گشود و به سمت
سالن ورودي به راه افتاد.