تبليغاتX
هري پاتر و يادگاران زندگي
هري پاتر و يادگاران زندگي
كتاب هشتم داستان هري پاتر
خوش آمديد ... ...  
داستان هري پاتر و يادگاران زندگي ، داستاني است كه بعد از هري پاتر و قديسان مرگ به وقوع مي پيوندد.
با نظراتتون من رو همراهي كنين. !!!!!!!
براي خواندن داستان من ، در سمت راست وبلاگ ، جايي به نام « فصل هاي داستان » قرار دارد ، اميدوارم لذت ببرين دوستان !!!!!!
فصل اول ، بخش اول ... ...  

فصل اول : وحشت درون

بخش اول : پيشگويي وحشتناك

  در يك شب مهتابي و در يك جنگل تاريك و مخوف كه درختــاني سياه و بزرگ به زحمـت سـعي مي كردند اجازه عبور نور مهتاب را از بين شاخه هاي خود ندهـنــد جـغدي در حال هو هو كردن بود . انگار سالها كسي به اين قسـمت از جنگل پا نـگـذاشته بود . در اين تاريـكي هر كـس به اين مكان مي آمد تصور مي كرد درختان قصد دارند هريك ، قوي تر بودن خود را نسبت به ديگران با وحـشـتـنـاك نشان دادن خود ثابت كند. آيا اينها همان درخــتـاني بـودند كه روزي اهالي منطقه به آن بهشت سبز مي گفتند؟ آيا اين جا هـمان جايي بود كه اولين تك شاخ دنـيـا در آن به وجـود آمد؟ آيا اين جنگل سيـاه هـمـان بـهـشــت سبــزي بـود كه پدران و مادران روستـا هاي اطراف در ازاي انـجـام هركار خوبي كه فزندانشان انجام مي دادند، به آنها قـول مي دادند كه آخر هفته آنها را به آن مكان مي آورند؟ نه ..........

اين مكان تاريك و ترس آور ديگر هيچ شباهـتـي به آن بـهشت سـبــز نداشت. جايي كه روزي ، زيــبا ترين جنگل بين جنگل هاي  اين كشور بود ، حالا به وحـشـتـنـاك ترين و ترس آور ترين جاي كشور مبدل شده. اگردرختان اين جنگل قدرت سخن گفتن داشتـند از روزهــايي مي گـفـتـند كه تـكــشـاخ هاي كوچك در لا به لاي آنها بازي مي كردند و با يـكــديـگـر مسابـقـه مي دادنـد و با شاخ هاي تازه در آمده و كوچك خود سعي داشتند با يكديگر كـشتي بـگـيرند، از روزهايي مي گـفتنـد كه پرندگان زيبا و خوش آواز بر روي شاخه هاي آنها لانه مي ساختند و بـا صداي دلـنـشـين خود جنگل را به وجد مي آوردند. شايد تاريخ دقيق آن اتفاق مخوف و ترسناك به 38 سال قبل بر مـي گـشـت ، اتـفـاقي كه باعث شد انسانهايي كه 38 سال پيش كودك بودند و هر روز به عشق اين كه با كمك به پيرتـرين افراد روستا و انجام خواسته هاي كم آنها از قبيل كوتاه كردن چمن ها ، غذا دادن به جغدها و .... از پـــدر يا مادر خود جايزه اي بـگيرند و آن جايزه آمدن به جنگل و تماشاي بازي تكشاخ هـاي كـوچـك و نــاز باشد‌ ، پس از 38 سال به فرزندان خود بگـــويند كه هرگز به طرف جـنـگـل مــخــوف نروند. كسي به درستي از اتــفــاقي كه افتاد خبر نـدارد ولي افـراد كـمي نـسـل به نـسل اين حادثه را به فـرزندان خـود مي گفتند. آنها به فرزندان خود مي گفتند:

« 38 سال پيش درست دو روز پس از سقوط لرد سياه به دست هري پـاتـر كوچـك اين جنـگل به كلي تغيير كرد ، جايي كه روزي شـاهـد صدها تـكـشـاخ بود ، روز به روز سياه تر شد‌ ، هر روز تـكـشـاخي كشته مي شد و خــون نـقـره اي رنـگـش در جـنگل به زمين مي ريخت ، تا به حال سابقه نداشــت كه موجودي به تكشاخ ها حمله كند ، حتي تستـرال هاي وحشي هم از كنار اين جانداران بدون اينكه حتي كوچك ترين آسيبي به آنها بزنند مي گذشـتـنـد ، انـگـار در پس چشم هاي و يال هاي زيبايشان نفرين ابدي كه در اثر خوردن خون آنها بر سرشان ميامد را درك مي كردنـد. اما اين موجود جديد كه نه مي توان آن را انسان ناميد و نه حــيــوان ، نـه جـانــدار و نـه بي جان ، نه زنده و نه مرده با شنلي سياه به اين نفرين تك شاخ ها بي توجه بود و يا حتي از آن لذت مي برد ، اين موجود تمـام تـكـشاخ ها را قتل عام كرد و حتي به حيوانات ديگر هم رحم نـــكرد ، تا جايي كه حتي موش ها هم از شنيدن نام اين جـنگل به وحشت مي افتادند. ايـن بلاي آسمــانـي 11 سال در جـنگـل باقـي ماند ولي همين 11 سال كافي بود تا بهشت سبز را به جنهمي سياه رنگ تبديل كند ، اين بلا هـمان طور كه مرموز آمد‌ ، به همان مرموزي هم از بـين رفت . شايد از بين رفت واژه ي خوبي نباشد ، بهـتر است بگوييم نقل مكان كرد به وسيله ي جواني پر مدعا و بسيار مغــرور ، جوانـي كه از جادوي سـيــاه سر رشته ي زيادي داشت ولي در عوض بسيار مغرور بود ، و تصور اينكه روزي از كسي سيـاه تر ولي ضعيف تر از خودش گول بخورد را نمي كرد ولي به سادگي گول خورد و به تسخير اين مــوجود شد ، از آن سال يعني حدود 26 سال پيش ، به مدت يك سال جنگل از شر اين موجود راحت شد و هـفـت تـكـشـاخ زنده مانده از دست اين مـهاجم شروع به زاد و ولد كردند و جنگل كمي شاد تر شد ولي آن يك سال به زودي تـمـام شد و آن موجود دوباره بازگشـت ولي اين بار بسيار عصباني تر از قبل زيرا تمام نقشه هايش لو رفته بود تمام آرزوهايش براي بازگشت به دوران قدرت و جاودانـگـي دوبــاره از بين رفت ولي 3 سال بـعـد با آمـدن آن مـوش كوچك و كثيف به جنگل ، دوباره آرزوهايش را ممكن مي ديد. آن زمان بود كه جنگل را ترك كرد ولي در آن 3 سال تمام تكشاخ ها را تـك تـك نابود كـرد. نابـــودي آن تكشاخ ها برابر با نابودي اميد براي جنگل و مردم روستا هاي اطــراف بـود ولي اين تاواني بود كه بايد پرداخت مي شد تا جادوگران آن منطقه نتيجه ي غرور بي جاي خود نسبت به مـشـنـگـها را بدانند. و از اعــتقادات مسخره ي خود در مورد خون اصيل دست بردارند. بعد از گذشت 38 سال از آن اتـفـاق بـهـشـت سبــز هنوز هم تاريك و مخوف ماند وتا ابد هم خواهد ماند. ساعـتي از شب گــذشـتـه بود و ماه درسـت در وســط آسمان قرار داشت . صداي هو هوي جغد باز هم در فــضا پـيـچـيده بود و حـالتـي هشداردهـنـده داشت ، انگار مي خواست به مردم هشـدار دهد كه بعد از سالـهـا كـسي دوباره به اين قســمت از جنگل آمده ، جايي كه تنه ي بزرگترين درخت اين قسمت از جنگل 38 سال پيش توسـط آن موجود خالي شد تا در آن تنه ي خالي شـده ي درخت ، جايي براي كشتن تكشـاخ ها وخـوردن خـون آنها داشته باشد. صداي شكستن شاخه اي جغد را پراند.

صدايي مردانه در تاريكي طنين انداز شد : « نمــي توني اين قــدر سر و صدا نـكني احمـق؟ كاش اصلا تو رو با خودم نمي آوردم ...»

صدايي ديگر گفت : « خوب گوش كن آدامــز(Adams) اگه يه بار ديگــه به من بگي احمـق خودم زير سم هام له ات ميكنم.»

آدامز با تمسخرگفت : « اوه بـبـخـشـيـن داداش كـوچـولـو ... يادم نبود كه بايد بـهــتـون بـگـم جـنـاب ژاوين(Javin) اعظم ، لطفاً من رو عفو كنين»

ژاوين با حالتي عصبي گفت : « مسخره بـازي بسه اصلا چرا من رو آوردي اينجا ؟»

آدامز گفت :«‌من تو رو جايي نياوردم ، خودت دنبــالم راه افتادي الآن هم كاري باهات ندارم مي توني بري پي كارت ، بهت كه گفتم من اينجا كار دارم »‌ و به راه افتاد.

در اين زمـان بود كه جــانـوري داراي پايين تنه ي اســـب و بالاتنه ي انسـان كه يك تيركمان بر دوش خود داشت از تاريكي خارج شد و نـور مـهـتــاب صورتــش را روشن كرد ، چند ثانيه اي نگذشته بود كه جـانوري درست عين جانور اول از لا به لاي درخـتـان بـيرون آمد ، تنها فرقش با جانور اول اين بود كه هيـكـلـش كمي كوچكـتر بود و بر عكس جانور اول كه مــوهـايـي سـياه داشـت ، داراي مـــوهاي زردرنگي بود و جوان تر نشان مي داد ، جانور دوم با صداي بلند گفت :

« آدامز وايسا كارت دارم ... مي خوام باهات حرف بزنم»

جانور اول ايستاد و با بي حوصلگي رو به جانور دوم گفت : « ‌چيه ژاوين؟ انتخاب كن ؟ با من ميــاي يا نه؟»

ژاوين با تحكم گفت : « تا ندونم كجا مي خواي بري ، باهات هيچ جا نمي يام. »

آدامز گفت : « من كه بيش تر از ده بار بهت گفتم چي بهم الهام شد »

ژاوين با عصبانيت گفت : « آره گفتي كه بهت الهام شـده به محلي بري كه 38 سال پيش لرد سياه اونجا بوده ولي من نمي فهمم چرا بايد اين كار رو انجام بدي؟»

آدامز گفت:« اگه مي دونستم چرا بايد برم اونجا كـه ديگه از تو كمك نمي خواستم. حالا مياي يا نه؟ »

ژاوين گفت :« لعنت به تو آدامز ، باشه باهات ميام ولي كجاست؟»

آدامز گفت : «‌ نمي دونم ولي يه حسي بـهم مي گه هـمـين نــزديـكـي هـــاست. اونه هاش اون جاست فكر كنم همون درخت باشه» و به درختي كه از درختهاي اطراف بزرگ تر بود و شكــافي عـمـيــق در پوســته آن بــود اشـــاره كرد، و سپس به سمت آن راه افتاد وقتي به دهانه ي شكاف رسيد رو به ژاوين گفت: « نمي خواي بياي؟»

ژاوين كه بي اعتمادي و تـرديد در چهره اش به وضوح ديده مي شد ، سرش را به سمت پايين تكان داد و آرام به راه افتاد ، هنگامي كه كــنـار آدامـز رسيـد ، ايســتـاد . آدامز در حالي كه اسلحه اش را آماده مي كرد به ژاوين گفت: « اسلحه ات رو آماده كن معلوم نيست چي تو اين تنه ي درخت باشه ، پــــس بايد از خودت دفاع كني»

و هر دو هم زمان بـه داخــل درخـت يـورش بـردنـد و لـي بـا چيز بسيار آزار دهنده اي رو به رو شدند. استخوان بيش از ده تكشاخ كه همگي مشخصا جوان بودند روي زمـــيـن باقي مانده بود حدود 20 سال از كشته شدنشان گذشتــه بود ولي استخانهايشان همچنان روي زمين باقي مانده بود ، انگار حتي موريانه ها هم از اينكه دچار نفرين اسبــــهاي تكشاخ شوند مي ترسيدند با استخـوان آنها هيچ كاري نداشتند. و يا عنكبوتهايي كه در تمام قسمت هاي درخت تار عنكبوت بسته بودند از اينـكه روي استخوان هاي اين موجودات زيبا ولي بدشانــــس تار بتنند صرف نظر كرده بودند ولي آن موجــود پـسـتـي كه تمام اين جانداران را كشتــه بود از هيچ نفريني واهمه نداشت. چون خودش يك موجــــود نفرين شـده بود. دو سانتور غرق در افكار خود بودند كه صداي شكستن شاخـه اي از بـيـرون آنـهـا را به خودشان آورد به سرعت و با در دست داشتن كمان هايشان بيرون آمدند و هركدام در اين فكر بودند كه با چه موجودي روبه رو خـواهند شد ولي در مقابل چشم هاي حيرت زده ي خـود فقط يك سانتور با بدن طلايي و يال و موي ســفيد ديدند ، مثل اينكه سانتور هواسش به آن دو سانـتــور جوان نبود و فـقـط بـه آسمان نگاه مي كرد. آدامز رو به سانتور گفت :

« شما كي هستين ، اينجا چي كار مي كنين؟»

سانتور كه حالا مـتـوجـه دو سـانـتـور جـوان ديـگـر شـد بـه طـرف آنها چرخيد. سانتور بر عكس ظاهر ترسناكش صورتي آرام و با محبت داشت ، به سمت دو سانتور ديگر رفـت بـا آنـهـا دسـت داد و رو به آنها گفت :

« اسم من فايرنزه .شما ؟ »

آدامز گفت : « اسم من آدامزه و اين هم ژاوين برادرمه »

فايرنز گفت : « كدومتون پيغام من رو حس كرد؟ »

آدامز كه خوشحالي در وجودش موج مي زد گفت : « من ،‌پس شما اون پيغام رو فرستادين؟ »

فايرنز گفت : « بله، من بودم كه از تو خواستم به اين جا بياي. خوشحالم كه ديد جـادويـيـت كـمـي باز شده كه تونستي پيغام من رو بگيري! فكر نكنم شما دوتا با اين ديد جادويي كمتون بـتـونـين هنوز پيش گويي كنين ولي اينكه تونستي پيغامم رو درك كني خيلي برام جالب بود.»

آثار رنجش در چهره ي دو سانتور جوان به خوبي مشهود بود ، هر كدام از خود مـيـپــرسيد چـرا به آن سـن نرسيده اند تا بتوانند آينده را پيش بيني كنند و به ديگران نشان دهند ديگر بچه نـيـســتـند و به بلوغ احساس رسيده اند. اصلاً اين چه دليلي داشت كه تا وقتي به سن بلوغ احساس نرسيده اند نتوانـنـد آينده را پـيـش بـيـنـي كـنـند. فــايرنـزكه اين ناراحتي را در چهره ي آنها ديد. به آدامز گفت: « نمي خواستم ناراحتت كنم ولي بايد بدوني من دوبرابر سن تو رو داشتم كـه اولـيـن پيـغام رو تونستم درك كنم پس ناراحت نباش!»

آثار ناباوري در چهره ي دو سانتور جوان ظاهر شد و مشخص بود كه آدامــز به خاطر اين حرف فايرنز به خود مي بالد.

ژاوين ناراحت بود كمي به خاطر حالت خوف انــگيز جنـگل و كمي به خاطر اينكه خدش نتوانسته بود كوچك ترين پيغامي را تا آن روز حس كند به فايرنز گفت :

« خوب حالا واسه چي ما رو خواستين؟ از دست ما چه كاري بر مياد؟»

فايرنز گفت : « به زودي يك پيشگويي انجام مي گيرد و تنها كسي كه مي توانـــد آن را پيشگويي كند من هستم. ولي يك مشكل هست ، پس از پيش گويي هيچ چيز از آن به خاطر نـخواهـم داشت ، فـقـط از شما خواهش دارم كه به عنوان شاهد اين پيشگويي را به وزارت سر و جادو تحـويـل دهـيـد. اين كار رو مي كنيد؟»

آدامز و ژاوين همزمان گفتن : « ما؟»

فايرنز گفت : « بله شما ... حالا قبول مي كنيد؟»

آدامز با شك به چهره ي برادرش نگاه كرد و در چهره ي برادرش نـــگاهي را ديد كه مــســلمـاً معني آن را خوب مي دانست. با حالتي محكم گفت : « باشه »

فايرنز گفت : « خوبه . از حالا تا يك دقيقه فرصت داريم ، من سعي مي كنم تمركز كــنــم ، فـقــط از شما توقع دارم تمام آن را به خاطر بسپاريد ، چون حتي اگر كلمه اي از آن كم شود ممكن است آينـده به طور كامل نابود شود. حالا اهميت كارتون رو مي دونيد؟»

دوباره ترديد به چهره ي دو سانتور جوان بازگشت ولي ديگر وقتي براي عوض كردن عقيده نداشـتنـد. فقط با چشمان خود حاضر بودن براي انجام اين كار را به فايرنز فهماندند.

فايرنز به سمــت ماه چرخيد و ثانيه اي به آن نگاه كرد . ثانيه ها سپري مي شد و هيچ كس حرفي نمــي زد ، ناگهان آن لحظه ي موعود فرا رسيد. در يك لـحـظـه چندين اتفاق افتاد ، ابتدا فايـرنـز روي زمـين افتاد سپس بعد از گذشت چند ثانيه از جاي خود برخاست در همين لحظه نوري قرمز رنگ تمام جنگل را روشن كرد. آن قدر شـــعاع نور زياد بود كه تمام جنگل را در برگرفـت ،  صداي جـيـغـي فرازميني كه مو را بر تن انسانها سيــخ مي كرد در جنگل پيچيد ، ولي اتفاقاتي كه در آسمــان افتاد بسيار عجـيب تر بــود ، مدل كوچــك شده اي از منظومـه ي شمــسي تــمام آسمان جنگل را در برگرفت ، در يك لحظه مريخ از مدار خود خارج شد و به سمت خورشيد رفــت در اين زمان اورانوس هم از طرفي ديگر از مدار خود خارج شد و با نزديك شدن به خورشيــد با سـرعت به مــريــخ برخــورد كرد كه صداي انفجاري وحشتناك جنگل را لرزاند. در اين لحظه چشمان فايرنز رنگ آبــي خود را به قــرمـزي داد و صدايي فرا زميني كه هم وحشت و هم ترس بسيار وحشتناك را در دل هر شنونده اي ايجاد مي كرد از دهانش خارج شد :

« صلح و دوستي پايان مي پذيرد ... شاهزاده ي مردگان باز مي گردد تا به نيابت از مردگان ... دنيا را به آتش كشد ... آرامش پايان يافت ... زمين در كشمكش بين مريخ و اورانوس ...جنگ بين مرگ و عشق ... قرار مي گيرد ... پاياني مخوف در انتظار زندگان است ... شاهـــزاده ي مردگان به تاج و تخت مي رسد تا مرگ را به همگان هديه كند ... براي زنده مانـدن تلاش كنيد ... فردي صدها بار مرگ آورتر از ولدومورت پا به زمين مي گذارد ... نواده ي ملكه ي تاريكي ها با مرگ هم پيمان مي شود تا زنـدگان را نابود كند ... ارتش مردگان دوباره به پا مي خيزد ... »

زماني كه سخنان فايرنز به ايـنـجا رسيد ، آسـمان به كــلي سـيـاه شد ، نه تـــنها ،  ديــگر از مــنظومه ي شمسي كه در آسمان به وجود آمده بود خبري نبود ، بلكه ديگر ماهي هم در آسمـان نبــود ، ولي نــور قـرمـز هنوز هم همه جا پخش شده بود در يك لحظه چند اتفاق با هم افتاد ، فايرنز به زمـيـن افتاد ، نور قرمز قطع شد و مـاه دوباره در آسمان ظاهر شد. دو سانتور كه تا لحظه اي قبل جرئت نـفـس كشيدن را هم نـداشتند ، به سرعت به طـرف فايرنز دويدند و او را بلند كردند ، فايرنز بلند شد و به آدامز گفــت : « يادت نره چي بهت گفتم ، من از پيش گويي كه انجام دادم ، هـيـچ چيز به يادم نيست ولي حالا ديگه بار مسئوليتي كه چندين ساله بر روي شونه هام سنگيني مي كـنــه راحت شدم. باز هم مي گم كوچـك ترين سهل انگاري بدترين نتيجه رو داره ، پــس پـيـش گــويي رو بــدون هيچ كم و كاستـــي به افراد وزارت خـونه بدين..... من ديگه بايد برم ، خداحافظ» و به سمت محوطه ي تاريك به راه افتاد.

آدامز و ژاوين هنوز از بهت اتفـاقات افتاده بيرون نيامده بودند ، به همين خاطر تا ربع ساعت بعد فقط به آسمان نگاه مي كردند و اتفاقات را تجزيه و تحليل مي كردند. ... اوليـن كسـي كه حرف زد ژاوين بود : « آدامز تو مطمئني كه ما دوتا خواب نيستيم.»

آدامز گفت : « اولـيـن بــاره كه من هـم دلم مي خواد تمام اتفاقات خواب بوده باشه ولي انگار همچين چيـزي محاله. كه ما تمام اين ها رو تو خواب دبده باشيم.»

ژاوين گفت : « حالا بايد چي كار كنيم؟»

آدامز جواب داد : «‌ بايد صبر كنيم تا ببينيم افراد وزارتخونه ميان دنبال پبشگويي يا نه ؟ من كه مطمئنــم به خاطر اين آتيش بازي كه تو آسمون انجام شد تا فردا حتما ميان.»

و هر دو سانتور جوان به را افتادند تا از جايي كه زماني سياه ترين جــــــادوگر تاريخ يعني والدومورت توسـط كودكي به نام هري پاتر ضربه خورده بود و به اين كشور يعني آلبـاني و اين جنگل يعني بهشت سبز كه بعدها نامش جهنم سياه شد ،پناه آورده بود ، خارج شوند.

فصل اول ، بخش دوم... ...  

فصل اول :  وحشت درون

بخش دوم : ترس چندين ساله

 آسمان قـرمز شده بود ، انگار خون آسمان را پوشانده بود. مردم هراسان به هر طرف مي گريختند ، و هر از گاهي كسي به او تنه مي زد. ولي اين برخوردها برايش مـهم نــبـود ، در دلــش آشوبي بود ، اگر براي آشنايانش اتفاقي مي افتاد چه؟ اگر خطري فرزندانش را تهديد مي كرد چه؟ به سرعت بر خـلاف جمعيت به راه افتاد تا به محلي برسد كه آتش و وحشت از آن سرچشمه مي گرفــت. بـعـد از مدتي در اطرافش فقط جنازه مي ديد ، مردي كه نصف صورتش سوخته بود ، دست راستش از بدن جدا شــــده بود و در حال زار زدن بود ، به محض اينكه او را ديد با صـدايـي كه ترس در آن مـــوجب مي زد به او گفت : «‌نرو ، تو رو خدا جلوتر نرو ، اون همه رو مي كشه ، همه رو قتل عام مي كنه ، تو رو خدا نرو »

ولي بايد مي رفت ، بايد خانواده اش را پيدا مي كرد ، پس به راه خود ادامه داد تا به آن مكان برسد ،به سرعت شروع به دويدن كرد ولي صحنه اي كه در رو به روي خود ديد ، او را منقلب كرد.

صدها نفر بر سر نيزه هايي به بلندي 3 متر زده شده بودند ، وقتي در چهره ي آنها نگاه كرد ، فـهميد كه آنها از آشـنــايـان او هـسـتـند ، جلو تــر از همه جسد زني كه حدود 20 سال با او زنــدگي كرد و تمام خاطرات شيرين زندگي اش در كنار او بود را بر ســر نـيـزه ديــد ،‌در اطراف آن زن جسد ســه بچه ي معصوم و بي گناه بر سر نيزه ها بود ،‌پسر بزرگــش جيمز ، پسر كوچـكـش آلبوس سـوروس و دخــتـر نازنينش لي لي ، همين صحنه كافي بود تا شكي را به او وارد كند كه تا آخر عمر مثل يك زنده ي بي تحرك روي تخت بيمارستان بيفته ولي صحنه هاي بعدي او را به كلي از درون نابود كرد .

جنازه ي رون وهرميون و فرزندانــشـان هگو و رز هر يك بـرسر نيــزه اي و جـنازه ي تـد لـوپين فرزند خوانده اش تنها فرزند باقي مانده از ريموس لوپين هم بر سر نيزه اي بود . اينها افـرادي بودنـد كه بر سر نيزه هاي جلويي قرار داشتند و بر سر نيزه هاي عقبي هم چهره هاي آشناي محفــل و وزارتخانه از جمله نويل لانگباتم كه معلم گياه شناسي هاگوارتز و يك دوست قديمي بود ، فرد و جــــــرج ويزلي ، مالي ويزلي ، آرتور ويزلي ، بيل ، چارلي و پرسي ويـزلي ، كيـنـگـزلي شكلبوت ، ابرفوث دامبــلدور ، لــونا لاوگود ، و صدها چهره ي آشنا ي ديگر كه در طي اين 38 سال زندگــي اش بـرايش بهترين خاطره ها را به ارمغان آورده بودند ولي حالا بر سر نيزه ها بودند. مدتي طول كشيد تا هري از بهت اين اتـفـاقـات بيرون آمد و به اطراف نگاهي انداخت ، بي اخـتيـار اشـك ها بـه صـورتـش راه مي يافـتـنـد ، يعني اين حقيقت داشت؟ تمام آشنايانش و عزيزانش مرده بودند ، به چشمان باز و بــي گناه ليلي نگاه كرد كه به مادرش زل زده بود و مادرش هم در مقابل به ليلي نگاه مي كرد.

صدايي از پشت سرش او را از جا پراند ، صداي بي روح و ترسناكي كه انسـان را بـي درنـگ بــه يــاد ديوانه سازها و خاطرات غمناكش مي انداخت . موجودي كه پشت سر او قرار داشت گفت :

« دنبال مسئول اين كار مي گردي هري؟ »

هري به سرعت به سمت صاحب صدا چرخيد و در همين لحظه زخمش سوخت و از خواب پــريد ولي درهمان مدت كم توانست صاحب صدا را ببيند. از چهره اش چيزي به ياد نـداشت فـقـط چشمان سرخ رنگي را ديد كه در عمق آن رنگ سياهي ، سياه تر از هر رنگ سياه دنيا ديد.

با خودش گفت : « همش يه خواب مزخرف بود ، چقدر به جيني گــفـتم شبا بايد شام سبك خورد ، به گوشش كه نمي ره » و از جاي خود بلند شد و به قـصـد خـوردن آب به آشـپـزخـانـه رفت ، در شرايط عادي مي توانست با چوب دستي اش به راحــتي ليواني آب در دستانش ظاهر كند ولي عمداً اين روش را انتخاب كرد ، به دليل اينكه در طول راه هم به بچه ها سري بزند و هـــم به خوابش فكر كند ، ابتدا به اتاق ليلي رفت و لـيلــي كوچـولو را غـرق در خـواب ديد ، در كــنـارش هم جيني به خواب رفته بود ، مشخص بود در حال خواندن داستاني براي ليلي بود كه به خواب رفـتـه ، چـــون كـتـاب داستــان هاي كودكانه ي بيدل زير دستان جيني باز بود ، هري به آرامي بـه سـمـت جـيــني رفت و كتاب را برداشت . هنگامي كه خواست كتــاب را ببندد چيزي ديد كه او را متعـجب كرد ،‌جـيـني داشت داستان هداياي مرگ را براي ليلي مي خوانـد كه خـوابـش برده بود ، كـتاب را بست در كتابخانه ي ديواري كوچـك اتاق دخترش گذاشت مي خـواسـت او را با جــادو بـلـنـد كند و به اتاق خودشان ببرد كه به يادش آمد ليلي بعضي نصف شب ها بيدار مي شود و بهانه ي مادرش را مي گيرد ، به هـميـن جهت با چـوبـدسـت خود پتـوي خود را از اتـاقـش به وسيـله ي جادوي اكسيو بـه اتـاق لـيلي آورد و روي جيني انداخــت ، سپس بوسه اي بر گونه ي جيني و ليلي گذاشت و اتاق را ترك كرد. سپس به سراغ اتاق پسر بزرگــش رفت و جيمز را نيز غرق در خواب ديد ، وقتي درست به او نگـاه كرد ، يك لـحـظـه بـه يـاد چـهـره ي پدرش افتاد ، در حالي كه اسنيپ را در هوا از پا آويزان كرده بود و بــقـيـه بـه او مي خـنـديـدند ، پيش خودش گفت حالا كه شيطنت يك پاتر( پدرش) و شيطنت دو ويزلي ( فرد و جرج ) در خون فرزندش جريان دارد، هاگوارتز و مگ گونكال 4 سال سخت را تحمل كردند و بايد 3 ســال ديگر ايــن بـــلاي خانمان سوز پاتر را تحمل كنند ، از اين فكر خــنده اش گرفـت ، بـوسـه اي بر گونه ي او گذاشت و از اتاق او خارج شد، و وارد اتاق روبه رويي شد ، اتاق پسر كوچكـــش ، او نيز خواب بود ولي در خواب چيزهايي را زمزمه مي كرد،‌هري جلوتر رفت و بي اختيار به حرفـهـاي آلـبـــوس كوچك گـوش كرد. آلبوس در خواب مي گفت : « جيمز، من كه گفتم به اسلايــتـرين نمي رم ، ديدي كه مــنـــم اومـــدم گريفندور »

هري هرگز آن روز را فراموش نمي كرد

  *************

صبح زود از خواب بيدار شد و آمـاده مي شد كه به مــحـل كارش برود كه ناگـهـان از آشپزخانه فرياد آلبوس را شنيد و به سمت آشپزخانه دويد.

آلبوس با فرياد مي گفت : « بابا ، مامان ،‌شما كجاييد؟»

هري به سرعت وارد آشپزخانه شد و داشت از تـعـجـب شـاخ در مـي آورد، سر آلبوس در آتش بود و داشت با او حرف مي زد : «‌بابا من رفتم به گريفيندور »

و صدايش را كمي پايين تر آورد انگار مي ترسيد كسي به غـيـر از پـدرش صـدايـش را بـشـنـود ولــي نتوانست هيجانش را كم كند: « كلاه به من گفت مي خواد من به اسلايترين برم ولي من هــمـون كاري كه شما گفتين رو انجام دادم و بهش گفتم كه من رو بزاره تو گريفندور و اون هم قبول كرد. »

هري از اين بابت خوشحال شد ولي نشان دادن خوشـحاليـش را دلـيـلي بر تاييـد كار خلاف پسرش مي دانست ، پس به همين دليل به آلبوس گفت‌ : «‌تــو چـه طوري از هـاگـوارتـز با من تماس گرفتي؟ تمام شومينه هاي اونجا قفلن. »

آلبوس با لبخندي گفت : « بله همه ي اونها قفلن ، به جز شومينه ي دفتر مدير! »

هري با عصبانيت گفت : «‌تو الآن توي دفتر مدير هستي؟ تنها ؟ »

آلبوس با ترس جواب داد : «‌تنها كه نيستم ،‌جيمز و ارتش هاگوارتز اينجان »

هري جواب داد : «‌ولي اين دليل نمي شه كه روز اول مدرسه قانون شكني كنين و بي اجازه وارد دفتر مدير بشين .»

سپس چيزي يادش افتاد و كمي به حرف آلبوس دقت كرد ، سپس به سرعت از او پرسيد : «‌ارتش هاگوارتز ديگه چيه؟»

آلبوس با خوشحالي جواب داد ، پارسال جيمز با يك گروه از دوستاش ، گروهي به نام ارتش هاگوارتز درست كردن تا بتونن يك كم اسلايتريني ها رو بترسونن »

هري ناخود آگاه خنده اش گرفت ،‌پس پسرانش هم رد پاي پدرشان را دنبال مي كـردنـد ، ايـن حـرف آلبوس او را به ياد روزهـاي خـوب و بد هـاگوارتز و بـچـه هاي ارتش دامبلدور انـــداخــت.هري حالا مطمئن شد كسي كه نقشه ي غارتـگـر را از روي مـيزش برداشته ، جيمز بود ولي به هيچ وجه قصد پس گرفتن آن را نداشت ، آن نقشه برايش خيلي مفيد بود و حالا هم براي فرزنــدانش باعث سرگرمي شده بود. بايد در نامه ي بعدي كه براي جيمز مـي فرستاد جـاي اتاق ضرريات و نحوه ي ورود به آن را به او مي گفت ، البته بعد از آنكه از جيمز قول بگيرد كه چيزي به جيني نگويد در غير اين صورت كاري كه والدومورت نتوانست انجام دهد را جـينـي انـجـام مـي داد و او را در جا مي كشـت. چـون در اين گونه موارد، جيني اخلاقي درست مشابه مالي ويزلي داشت.

 لحظـه اي در افكارش غرق بود كه ناگهان آلبوس گفت : «‌بابا مدير داره مياد ، من بايد برم چون اصلاً دلم نمي خواد روز اول از مدرسه اخراج بشم ! » و به سرعت رفت.

هري پيش خودش گفت يعني اين همون آلبوسي بود كه ديروز از رفـتـن به هـاگـوارتـز وحشت داشت ولي الآن نه تنها از آن نمي ترسيد بلكه آن را مثل خانه ي خودش ميدانست .

***********

يادآوري اين خاطره براي هري ، به او فهماند كه آلبوس سوروس ، چـــقدر به خـودش شـبـيـه اسـت ، مطمئناً همان قدر كه مثل او شجاع است ، به همان اندازه هم در ارتباط با ديگران ( جنس مخالف ) مثل او دست وپا چلفتي است. به طرف او رفت و بوسه بر گونه ي پسرش گذاشت ، پتو را روي او انداخـت و از اتاق خارج شد. و نا خود آگاه به سمت آشپز خانه به راه افتاد ،‌اصلاً نفهميد كه چگونه به آشپزخانه رسيده و چگونه ليواني آب به دستش گرفته. آن قدر در افـكـارش غــرق بود كه اصلاً يادش رفت چرا پايين آمده ، به گذشته فكر كرد ، به دوستاني كه زماني در كنارش بــودنــد ، به او كمك مي كردند و حالا ديگر او را ترك كرده بودند ، پدرش ، مادرش ، سريوس ، دامبلدور ، لوپين ، تانكس ، فرد كه در آخرين درگيري و فرو ريختن قسمتي از قـلـــعـه هاگـوارتز مرده بود ،به سدريـك ديـگـوري ، و افراد ديگري كه مرده بودند و او را تنها گذاشته بودند . ناگـهـان به خـودش آمد و كمي آب خورد ، پارچ و ليوان را روي ميز گذاشت و به طرف اتاق خودش و جيني حركت كـرد ، هـنـگـامـي كه وارد اتاق شد ،‌تمام اتاق را واضح مي ديد ، اتاقي كه 20 سال در آن زندگي كرد ،‌ديـواري با رنــگ روشـن ، با تابلو هاي جادويي زياد ، روي ديوار روبه رو عكس زني موقرمز در لـباس عروس و مردي با موهــاي سياه و آشفته و زخمي صاعقه مانند را ديد.كناراين عكس ،عكسي از4 غارتگر بود كه نفرچهارم آن به از قاب عكس فرار كرده بود و 3 دوست ديگر اصلاً به او توجـه نداشـتـند و مرتـبـاً بـراي هري دست تكان مي دادند. ، در كنار اين عكس هم عكس ديگري بود.

عكسي كه در آن تعدادي بچه ديده مي شد ، پسرش جيمز و فرزندخوانده اش تد لـوپين در سمت چپ تصوير به گونه ايستاده بودند كه براي مصاحبه ي تلويزيوني در حال آماده شـدن هستند ، در نـگـاه اول تد ، مثل ريموس بود كه قدش كوتاه تر است و هيچگونه زخـمي بر روي صورتش نيست ولي وقتي در چهره اش دقت مي كردي ، مي توانستي همان نــــگـاه هـشـداردهـنـده ي تانـكـس را وقتي كسي او را نيمفادورا صدا مي زد ، ببيني. در نزديكي آنها ويكتوريا ، رز وليلي نشسته بودند ، ليــــلي كوچك او را درست به يـاد مادرش مي انداخت و رز هم نـمـــونـه ي كوچك شـده ي هـرميـون ولي با موهاي قرمز بود اما انـگـار موهايش بيشتر به هرميون رفته بود و مـثـل موهاي مادرش موجـدار بود ، ويـكـتـوريـا هم درست به خاله گابريلش رفته بود و شباهت كمي هم به مادرش فلور مي داد. هگو پسر رون وهرمـــيون كه هيچ شباهتي به آنها نداشت و بيشتر شبيه پرسي بود از دور برايش دست تكان مي داد ، در چهـره ي اين ويزلي كوچك همان نگاه خودخواهانه و مغرور پرسي معلوم بود و در آخر هـم آلـبـوس سـوروس پاتر كه هري هر وقت عكس او را مي ديد به ياد خودش مي افتاد چون در بين فرزنـدانـش فقط آلبوس چشمهاي سبز رنگ او را داشت. هــري چشمش را از قاب عكس برداشت و به طرف پنجره رفت و از آن به بيرون نگاه انداخت ، تاريكي همچون حجابي تمام دره ي گودريـــك را در برگرفــتـــه بود ، او كليسا را از دور مي ديد كه همچون فانوس دريايي كه در درياي تاريك قرار دارد ، تاريكي و وحشت اطراف را از انسان دور مي كند ، به ياد روزي افتاد كه با هرميـــون براي پيدا كردن باتيـلدا باگـشـات و دانستن حقيقت به اينجا آمده بود و لي در عـوض با ناجيني رو به روشده بود. تك تك اتـفاقات گذشته جلوي رويش آمد. ناگـهـان ياد خـوابي افـتـاد كه او را آشفتـه كرده بود ، 20 سال بود كه زخــمش تير نكشيده بود و لي امشب اين اتفاق افتاده بود. در ايــن سـالـهـا هروقت ترس از دست دادن عزيزانـش به دلش مي افتاد به خودش ميگفت : « همه چيز تمام شده ، تو اون رو كشتي ، خودت اين كا رو كـردي ، اون ديگه مرده و نمي تونه برگرده ، تو الآن در اماني. »

ولي اين خواب چه معني مي داد؟ نمي توانست آن را فراموش كند ، سالها بود كه ترس با او بود ، به ياد حرفهاي آن روز آن پيرزن افتاد.

**********

قطار شروع به حركت كرد و هري در حالي كه صورت كوچك پسرش را كه از هيجان مي درخـــشيد را نگاه ميكرد ، در كنار آن به راه افتاد ،اگر چه نگاه كردن به پسـرش در حالي كه داشت از او دور مي شد براي هري حالتي نـسـبـتـاً مـانـنـد عـزاداري داشت به لـبـخـنـد زدن و دسـت تـكان دادن ادامـه داد.

آخرين نشانه هاي بخار در هواي پائيزي نـاپديـد شد. قـطـار پـيچيد و ناپديد شد. دست هري هنوز براي خداحافظي بالا بود.

جيني زمزمه كرد: «‌اون حالش خوب خواهد بود »

هري در حالي كه به او نگاه مي كرد. ناخود آگاه دستش را پايـيـن آورد و زخـم صـاعـقـه شـكل روي پيشانيش را لمس كرد.

با خودش گفت : « مي دانم كه اين طور خواهد بود . »

زخم براي 19 سال باعث دردي براي هري نشده بود. همه چيز خوب بود.

دوباره به سمت قطار چرخيد و مسير ريل را دوباره نگاه كرد ، به اميد ايـنــكه قطار خراب شده بــاشد و بتواند دوباره دو پسرش را ببيند ، در همين لحظه دستي را روي شانه اش حس كرد ، دستي بسيار مهربان ، از خدا تشكر كرد كه جـيـنـي را به او داده است ، به طـرف صـاحـب دسـت چـرخـيـد ولي برعكس تصورش او جيني نبود ، جيني ، رون و هرميون كمي دور تر با هم صحبت مي كردنه و لي لـــي مـحـو صحبت مادر و داييش در مورد امتحان رانندگي بود و با اشتياق به آنها نگاه مي كرد.

پيرزن با صدايي بسيار مهربانانه به او گفت : «‌ ترس هميشه با آدمه ، مهم اينه كه بهش غلبه كني ! »

هري از اين حرف او تعجب كرد ، پيرزن چگونه فهميده بود او از چــه مي ترسد. هـزاران سوال برايش 

پيش آمد ،‌از پيرزن پرسيد : « يعني ترس من بي مورده ؟ اون ديگه رفته؟ »

پيرزن گفت : «‌فكر نكنم در وجودش انسانيتي داشت كه بميره ، ولي من هم مطمئن نيستم ،فقط مطمئنم روزگار سختي در پيش داريم ! وقتش كه بشه زخمت بهت هشدار مي ده »

***********

و حالا كه از آن روز يك سال گذشته بود ، بالاخره زخمش به او هـشـدار داد كه روزگـار سـخـتي در پيش دارد ولي اين بار خيالش راحت بود ، حداقل اوضاع مثل دفعه ي قـبل نبود ، مثل 20 سال پيش كه كه ولدومورت در اوج قدرتش بود ، غول ها را در اختيار داشت ، صدهــا مرگ خوار داشت ، وزارت خانه دست او بودوغيرازتعداد اندكي كه اورا مي شناختند، بقيه به دنبال پيداكـردن او وكشتنش بودند تا جايزه بگيرند . اين بار اوضاع فرق مي كرد ، طي اين 20 سال فقط يك وزير عوض شد و وزير جديد ، يكي از بهترين وزراي تاريخ انگلستان بود ، اسمش الفياس پيرگــوان بود ، مــرد با ليـاقـتـي كه اعـضاي ويزنگاموت همگي به او راي دادند و او وزارتخانه را از مقري براي احـمـق هـا به خــانه ي سوم مردم ، (البته بعد از هاگوارتز كه هنوز به خاطر نابــــودي والـدومـورت در آن به عنوان خانه ي دوم مردم بود)

تبديل كرد. اگر رون و هري هم اكنون در وزارت خـانــه خدمت مي كردنــد به خاطر اين بود كه به او اعتقاد داشتند و او توانست بعد از مدتي ، تا حدود كمي جاي دامبلدور را در شـرايــط نا آرام در قـلـب هاي مهتاج صلح و آرامش مردمان بگيرد ،‌البته اوآن قدر متواضع بود كه هميشه دامبلدور را استاد خـود مي دانست و هرگز خود را با مردي به بزرگي او مقايـسه نـكرد ولي همين كار باعث شد كه او محبوب تر از هر وزيري در تاريخ باشد. در اين زمان ديگر هـيـچ ديـوانـه سازي وجود نداشت ، وزير درسـت 2 روز بعــد از قبول پست وزارتش ، ديوانه سازها را به دنيايي كه از آن آمده بودند برگرداند و مـــردم را از دست آن موجودات رها ساخت ، او بـا غولها صلح كرد و با پافشاري بر اينكه تمام گرگـيـنـه هـا بـد نـيستند ، نظرجامعه را در مورد آنها تغيير داد ، 20 سال آرامش همان چـيزي بود كه هري پاتر آرزويش را داشت ، اين آرامش حق او بود ، و به خاطر داشتن همين آرامـش براي پنـجمين بار از قبـول رياسـت آرورهاي وزارتخانه سر باز زد و به وزير گفت كه آرامش برايش از مقام مهم تر است.

الفياس او را درك مي كرد ، هر كس ديگري جاي او بود واز لحـظه ي تولد تا 18 سالگي فــقط مرگ دوستان و عزيزانش را مي ديد ، حال فقط به دنبال آرامشي بود كه از بچه گي نداشت.

هري و رون اكنون در وزارت خانه و در مقر آرور مشغول به كار بودند ، بعد از مرگ والدمورت ، تنها اتفاقي كه براي آنها افتاد جنگ با باقيمانده ي لشكر گرگينه ها بود كه در طي اين جنگ 3 تا از آرورها كشته و 2 تن از آنها زخمي شدند. و بعد براي 20 سال آرامش برقرار بود. و اكنون هيـجـان انگـيز ترين كاري كه آنها در مقر آرور انجام مي دادند اين بود كه مـنتــظـر مرگ مشـكـوكي شوند تا پاي آنها به ماجرا كشيده شود كه اغلب هم مصوب آنها مرگ خوارهاي قـديـمـي بودنــد كه بعد از مردن اربابشان براي تفريح ، هر از گاهي خودي نشان مي دادند كه البته بي درنگ توسط آرورها دستگير و به آزكابان فرستاده مي شدند.

هري دوباره به ياد خوابش افتاد ، خوابي كه او را به هم ريخته بود ، مي ترسيد دوباره بخــــوابد و همان خواب را ببيند ، اودر اين سالها كابوسهاي زيادي را مي ديد و كابوس نديدن از كابـوس ديـدن ،برايش عجيب تر بود ولي اين بار اوضاع فرق مي كرد ، بعد از سالها زخمـش درد گرفت واين خيلي عـجـيـب بود. در افكارش غرق بود و اصلا ً متوجه نشد كه خورشيد بالا آمده و نور طلائي رنگش را بر روي دره گودريك مي اندازد و به مردم نويد يك صبح زيبا را مي دهد.

صدايي از كنار در او را از جا پراند.

- به چي فكر مي كردي؟

هري سريع به طرف صاحب صدا چرخيد و بعد از اينكه صورت زيبا و مهربان جيني را ديد ، آرام شد.

هري با خود زمزمه كرد : « به گذشته ها » ولي مطمئن بود كه جيني حرفش را شنيد چون به طـرف آمد و سرش را روي شانه هاي او گذاشت.

هري روزي هزار بار خدا را به خاطر بهترين نعمتش يعني جيني شـكر كرد ، دسـتـي روي موهاي جيني كشيد و بوسه اي بر گونه ي او گذاشت.

جبني آرام گفت : « بازم كابوس ديدي؟ »

هري با ناراحتي گفت : « هيچي رو نمي شه از تو پنهان كرد. »

جيني لبخندي زد كه باعث آرامش هري شد. سپس به هري گفت : « مــن يه ويزلي ام ديگه ، ويزلي ها هميشه زرنگ بودن. »

هري گفت : « و البته كمي ابله »

جيني با عصبانيت و با صداي هشدارگونه اي گفت : « هري پاتر ... دفعه آخـرت باشه كه به من مي گي ابله! »

هري باخنده گفت : « واسه اين گفتم ابله ، چون بين اين همه آدم من رو انتخاب كردي »

جيني كه حالا موضوع را فهميد. از جايش بلند شد، بوسه اي بر گونه ي هري گـذاشـت و بــه سـمــت آشپزخانه به راه افتاد ، هنوز از اتاق خارج نشده بود كه به سكت هري چرخيد و گفت : « اگه انـتـخـاب تو به عنوان همسرم ، كار ابلهانه اي بود ، من كاملاً از اين ابله بودنم خوشحالم. حالا بـيـا پـايـين صبحانه بخور! »

هري لباس خــوابش راعوض كرد ولباس رسمي اش را پوشيدكه بعد ازخوردن صبحانه به وزارت خانه برود. در كمد خود به دنبال لباس گشت و بعد از مـدتي فـكر كـردن در مـورد اينكه چـه لباس بپوشد ، سرانجام تصميم گرفت لباس هايي را بپوشد كه هفته ي پيش جيني برايش خريده بود ، لباس يكــدست مشكي بود و فقط يك خط سـفـيد از كناره ي آن مي گذشت ، زماني كه شـلوار و ردايـش را پوشيد ، چهره اي پر ابهت پيدا كرده بود ،به سمت پايين به راه افتاد. آشپزخانه ساكت بود و اين نشان مي داد كه هنوز بچه ها خواب بودند. جيني برايش صبحانه حاضر كرده بود و روي صـندلـي نشسته بود و منتظرش بود. هري كنارش نشست وشروع به خوردن صبحنه كرد ، در اين مدت جيني فقط او را نگاه مي كرد و تنها موقعي حرف زد كه هري غذايش را تمام كرده بود.

جيني گفت : «‌خوب؟»

هري گفت : « خوب كه چي؟ »

جيني گفت : «‌يعني نمي خواي كابوست رو برام تعريف كني؟ »

در واقع هري دلش مي خواست كابوسش را برايش تعريف كـنـدو ازطـرفـي هـم نمي خــــواست او را نگران كند. پس به دروغ گفت : « فراموشش كردم »

جـيني گفت : «‌تو هنوز ياد نگرفتي به من دروغ بگي؟ مي دونم كه مو به مو ي خوابهات يادت مي مونه ، ولي نمي خواي به من بگي ! » و چهره اي ناراحت به خود گرفت.

هري ناراحت گفت : « از دست تو جيني ! آره يادمه ولي يه كابوس مسخره بود ديگه ، خواب ديدم كه جيمز از روي چوب جارو افتاده و دستش شكسته ، فقط همين ! »

جيني با شك پرسيد : «‌فقط همين »

هري گفت : «‌ باور كن ! »

جيني گـفـت : « مـي دونـم كـه داري دروغ مـي گي ولي حتـماً واسـه ايـن كارت دليـــلي داري ، باشه قبول كردم كه خوابت همين بود »

هري گفت : « حالا شدي دختر خوب ، من ديگه بايـد بـرم وزارتـخـونه ،مواظب بچه ها باش واز طرف من ببوسشون! »

قبل از رفتن بوسه اي بر گونه ي جيني گذاشت ، به طرف شومينه رفت و همين كه خواست پودر فلو را در آتش بريزد ، ناگهان آتش سبز شد و سر رون در آتش پيدا شد.

 رون به سرعت گفت : « هري زود بيا وزارتخونه ! يه اتـــفاقي افتاده ! » و به همان سرعتي كه ظاهر شده بود ، ناپديد شد و هري را با هزاران سوال تنها گذاشت. هر اتفاقي افتاده بود مـربـوط به وزارتخانه بود ، جواب سوالهايش را حتماً آنجا پيدا مي كرد ، چهره ي رون بسيار آشفته بود و اين نشـان از خبر خـوبي نبود ، پس بي خود نبود كه امروز خيلي آشفته بود ، به سرعت مشتـي پــودر در شـومـيـنه ريـــخـــت و هنگامي كه شعله ها به رنگ سبزدر آمدند ، وارد شعله ها شد و باصدايي نسبتاً بلند گفت : « وزارتخانه »

فصل دوم ... ...  
 

فصل دوم : ميزبان پيشگويي

هري به سرعت از شومـينـه بيرون آمد . بـه سـمـت ميــز كـنـار آسـانـسـور رفت و رو به نگهبان گفت :

 « پيتر اتفاقي افتاده؟ »

پيتر جواب گفت : « جناب وزير از من خواستن موقعـي شـمـــا اومدين ، به شما بگم به دفترشون برين! گفتن كار خيلي مهمّي با شما دارن! »

هري سوار آسانسور شد و دكمه طبقه اي كه دفتر وزير در آن بود را فـشـار داد، آسانسور با صداي ترق تروقي به راه افتاد و اورا همان طور كه به مسائل مختلف فكر مي كرد ، به طبقه اي كه دفـتروزير در آن بود ،رساند . هري از آسانسور پياده شد و رو به روي سـالـنـي را ديد كه در طول اين سال ها زياد به آن رفت و آمد مي كرد. آرام به راه افتاد. از مقابـل در اولي كـه در سمت چپ سالن بود عبور كرد و روي آن اين پلاكارد را ديد « مسئول روابط بين الملل : فانـور مرچي سان » و درست رو به روي اين در هــم دري وجود داشت كه با پلاكاردي مشابه ولي با نـام «‌ معاون وزير : دبــون ويـلـيـام لـفـا » ، دبون مردي بودكه شـباهـت كمي به الفياس پيرگوان داشت و هـمـيـشـه سعي داشت كه خــودي نشان دهـد و او را به يـاد فــاج مي انـداخـت. ولي هري با هيچ كدام از آنها كاري نداشت و مـسـتـقيمـاً به طرف دري كه درست در انــتـهاي سالن قرار داشت و روي آن نوشته شده بود : «‌ وزيرسحروجادو : الفياس پي مرگان داينا مونه پير گوان »

هري به آرامي ضربه اي به در زد و صدايي زنانه از پشت در گفت : « سر وزير شلــوغه ، اگر كار مهمي نداريد ، بگذاريد براي بعد »

هري گفت : «‌من با وزير كار مهمي ندارم ، اون با من كار داره ، لونا »

در باز شد و چهره ي لونا لاوگود كه از آن لاوگود بي خيال قديمي به لونـاي جديد و كامــــلاً خشك تبديل شده بود ، در قاب در مشخص شد ، مرگ پدرش ضربه بدي به او زد ولي نـويـل تـوانـسـت او را آرام كند.

هري گفت : « از نويل چه خبر؟ »

لونا گفت : « مي خواستي چه خبر باشه ، الآن كه خونـسـت و داره از آرماندو مـراقـبت مي كنـه ، طفلي سرماخورده و درمانگر گفته بايد استراحت كنه ! »

هري گفت : «‌خوب مي شه ، ناراحت نباش ، گفتي وزير سرش شلوغه؟ كسي توي دفتره؟ »

لونا گفت : « كس خاصي نيست ، دبون و مرچي سان پيش وزير هستن والبته پيتر »

هري با تعجب گفت : « پيتر راسنو، رئيس ويزنگاموت؟ پس حتماً مسئله ي مهميه كه اومده ، مگه نه؟ »

لونا جواب داد : «‌آره ، خيلي هم مهمه ،‌برو تو كه خيلي وقته منتظرتن !‌ «

هري گفت : « پس فعلاً خداحافظ » و به سمت اتاق جلسات راه افتاد ، با ضـربـه ي مـلايـمـي وارد شد.

در همان نگاه اول هري فهميد كه هر چهار نفر در حال بحث كردن بودند ولي با ورود هري بحثشان را خاتمه دادند ، الفياس به هري گفت : « هري ، پسرم چرا ايستادي ؟بيا اينجا بشين و نزديك ترين صندلي را عقب كشيد تا هري كنارش بنشيند. هري راه افتاد و روي صندلي نشست.

الفياس چهره ي مهرباني داشت ، با موها ي بلند سفيد و ريش نسبتاً كوتاهي ، كنار گونــه ي چپش يك بريدگي بود و چشماني به رنگ خاكستري داشت كه هري را به ياد نگاه سدريك مي انداخت ،‌همواره سعي داشت همه را شاد كند و يكي از شـباهـت هاي بـي نـظيـر او به دامـبـلدور اين بود كه او هم مانند دامبلدور ديوانه بود و علاقه ي عجيبي به لطيفه تعريف كردن داشت.

هري به او گفت : « با من كاري داشتين جناب وزير؟ »

الفياس گفت : « بله ، اتفاق مهمي رخ داده ، وزير سـحر و جادوي آلـبـانـي پـيـغـام داده كه اتـفـاقي در جنگلي كه سالها پيش ولدومورت اونجا پيدا شده ، افتاده .»

دل هري فرو ريخت ، از خود پرسيد جنگلي كه ولدومورت اونجا پنهان بود؟ پس تمام ترس هايش بي مورد نبود ، چيزي كه بيشتر از همـه ازش مي تـرسـيـد اتـفـاق افـتـاده بود ، با صـدايي كه مطمئناً صداي خودش نبود و نا اميدي در آن مورد مي زد از الفياس پرسيد: «‌چه اتفاقي؟ كسي مرده؟ نكنـه اون دوباره برگشته؟ بايد همه رو خبر كنم. » و خواست كه از جـايـش بلند شود و به رئيس آرورها خـبـر بدهد كه دستي او را سر جايش نشاند ، و آن دست الفياس بود.

الفياس با خنده گفت : « تو حالت خوبه هري؟ منظورم از اتفاق يك پيشگويي بود! »

هري با تعجب پرسيد : « پيشگويي؟ در مورد چي؟ » و ثانيه اي بعد با شك گفت : « يا كي؟»

الفياس گفت : «‌ما هنوز نمي دونيم ولي الكساندر عقيده داره چـون مـحـلي كه پـيـشگويي در آن انجام شده ، محل اختفاي ولدومورت بوده ، بايد وزارت سحروجادوي انگلستان به اون رسيدگي كنه ! »

اين حرف به نظر هري منطقي مي آمد ولي سوالي تازه در ذهـنـش شكل گرفت. او از الفياس پرسيد : « الكساندر ديگه كيه؟ »

الفياس گفت‌: « الكساندر گرونا ، وزير سحروجادوي آلباني ، اون از دوستاي منه! آماده شو بايد با يك تيم از آرورها به اونجا بري ! »

هري گفت : « من ؟ آخه چرا من؟ »

در اين زمان بود كه دبون ، معاون وزير به حرف آمد و گفت : « من هم همين را گفتم ، چرا يك آرور بايد انجام اين كار را به عهده گيرد؟ من به عنوان معاون وزير بايد مسئول اين كار باشم . » از صـدايـش جاه طلبي مي باريد و مشخص بود براي يه دست آوردن اعتبار هر كاري مي كند. دبــون مردي شـيـك پوش بود و هميشه لباس هاي گران مي پوشيد تا در چشم باشد و از نظر وقـت شـنـاسي و رعايت قوانين مي توانست حريفي براي پرسي محسوب شود ويا حتي از او هم قانون مدار تر بود.

در اين زمان پيتر ، رئيس ويزنگاموت گفت : « ما در اين مورد بحث كرديم و به توافق رسيديم كه هري بهترين شخص براي انجام اين كاره و پيشگويي پيش او امنه ! »

چهره ي پيتر هري را به ياد كينگزلي شكلبوت مي انداخت با اين تفاوت كه كلاهي بر سـر نداشت و به جاي آن موهايي سياه رنگ روي سرش رشد كرده بود و سبيل نســبـتاً كلفتي داشت. او جدي صـحبت مي كرد ودر صدايش رئيس بودن موج مي زد ولي همواره درمقابل الفياس احترامي خاص در صدايش بود.

دبون با دلخوري گفت : « پس موضوع اينه كه به من اعتماد ندارين؟ »

اينبار فانور، مسئول روابط بين الملل بود كه شروع به صحبت كرد: « دبون مـسـئـله اصلاً اعتماد كردن و نكردن نيست ، مسئله اينه كه هري باعث شد اون بميره و حالا هم حق اونه كه مسـئـول اين قضيه باشه! »

مثل هميشه حرفهاي فانور بر روي دبـون تـأثـيـر گـذاشت و هري مي دانست اين گونه صحبت كردن از روشهاي خاص فانور بود والفياس بي خود او را به عنوان روابط بين الملـل انـتـخـاب نكرده بود ، او مي توانست با چهره ي جذاب ، چشمان سياه و نافذ خود و زبان چرب و نرمش هر كسي را راضي كند و او را تحت تأثير قرار دهد.

دبون با صدايي كه شكست را پذيرفته بود ، گفت : « باشه ، بـالاَخره شـما بـردين و من باختـم ، من بايد برم به كارهام برسم» و از جايش بلند شد و بيرون رفت. بـعد از خروج او از در ، فانور به الفياس گفت : «‌من تعجب مي كنم كه چرا اون رو معاون خودت كردي ! »

الفياس جواب داد : « يك كمي دست و پا گير هست ولــي كارهايي كه از پيرمردي مثل من بر نمي ياد رو خوب انجام مي ده ! »

پيتر گفت : « مثلاً چه كارهايي انجام مي ده كه تو نمي توني؟ »

الفياس گفت : « كارهاي زيادي ، مثلاً تمام كارمندها رو از اول صبح تا پايان وقت كارشون تحـت نـظر داره و بهشون هي غر مي زنه ! قانون هاي بين اتاقي وضع مي كنه ولي خبر نداره كه همــشـون رو نقض مي كنم! »

هر چهار مرد خنديدند. هري به ياد ماجراي پيشگويي افتاد و گفت : « حالا بايد چي كار كرد؟»

الفياس گفت: « كاريش نمي شه كرد ، بايد باهاش كنار اومد ، بر عكس ظاهرش پسر خوبيه ! »

هري گفت : «‌منظورم پيشگوييه »

الفياس كه تازه يادش افتاد چرا آنجا ايستاده اند ، به فانور گفت : « نامه رو بده به هري »

فانور نامه اي از داخل ردايش بيرون آورد و به هري داد ، هري نامه را نگاه كرد ، نامه اي زرد رنگ بود كه رويش آرم وزارتخانه ي انگلستان و يك آرم نا آشناي ديگر بود مشخص بود ، هري پرسيد : «‌با اين چي كار كنم؟ »

فانور گفت : « نيم ساعت ديگه از شومينه ي اتاق آرورها راهي به وزارتخانه ي آلباني باز مــي شه ، اين مجوز ورود و اقامت يك روزه شما در آلـبانـيـه كه با بدبختي تونستم بگيرمـش ، مـجـوز بـراي خودت و دو نفر ديگه كه جمعاً سه نفر مي شين » و رو به الفياس كرد و گفت : « كافيه؟ »

الفياس گفت : « مسلماً كافيه ، من اگه تو رو نداشتم چيكار مي كردم فانور؟ »

فانور گفت : « تو ديگه نمي خواد از شيوه ي خودم بر عليه خودم استفاده كني ، اگه مي خواي جـــبران كني بايد يه مرخصي خوب برام كنار بزاري! » و از اتاق بيرون رفت .

هري هم گفت : «‌من بايد برم آماده بشم و او هم راه افتاد‌ ، قبل از اينكه از در خارج بشه ، نگاه الفياس و پيتر را ديد كه به گونه اي هشدارگونه به او خيره شده اند .

در راه بين دفتر وزير و مقر آرورها غرق در فكر بود كه اين پيـشـگويي چيـسـت و چـرا پيتر و الفياس ، آنگونه مشكوك به او نگاه مي كردند. آنقدر در فكر بود كه جلوي مقر آرورها نـاگـهــان به سيمـوس برخورد كرد ، سيموس فينيگان زير لب ناسزايي گفت و همان طور كه به ورق هاي ريخـته شده اي كه در اثر برخورد با هري به زمين ريخته بود ، نگاه مي كرد ، گفت : « حواست كجـاست احـمـق ، اگه من ... » و ناگهان هري را شناخت ،به همين خاطر گفت : « اوه ، هري تويي؟ حواست كجاسـت مرد؟ بيشتر دقت كن ! » و با تكاني به چوب جادو تمام ورق ها را جمع كرد و به اتـاقـش در دو طـبقـه پـايين به راه افتاد. هري وارد اتاق شد . در اتاق بزرگ چهار ميز قرار داشت كه روي هركدام نام شخصي نوشته بود.

روي ميز جلويي نوشته بود: « آرور : ژوزف لانگ من » و در ميز كنار آن كه به فاصـله ي يــك و نيــم متر از آن فاصله داشت نام ديگري مشخص بود : « آرور: دين توماس » و بر روي ميزي كه آخر اتاق و نزديك به دري كه به اتاق رئيـس آرورها بـاز مي شد. پـلاكـاردي بود به نام « آرور : هري پـاتر » و در كنار ميز هري هم مـيـزي قرار داشت كه اگـر پـلاكــارد « آرور : رون ويزلي » روي آن پيدا نبود ، مرد موقرمزي كه در حال خواندن گزارش بود ، صاحب ميز را به همگان مي شناسند. هــري به سـمـت رون رفت و گفت : « سلام رون ! »

رون با عجله پرسيد : « چه خبر شده ؟ الفياس باهات چي كار داشت؟ به من گفت سريع پيدات كنم »

هري گفت : « يه مأموريت بيرون مرزي برام داشت ! »

رون گفت : « خوش به حالت ،‌من كه از بي كاري مردم ! »

هري پرسيد : « سيموس اينجا چي كار داشت؟ »

رون اين بار سرش را بالا آورد ، گزارش ها را به سمت هري داد و گفت : « سيموس يك نـوع جـانور پيدا كرده كه حدس مي زنه با جادوي سياه به وجود اومده و ربطي به بخش حيوانات جادويــي كه اون رئيسشه ، نداره ! »

 هري گفت : « واقعاً ؟ حالا اون چه موجودي هست؟ »

رون گفت : «‌ به نظر مياد مخلوطي از اوكمي و ايرامپنته ولي قدش به اندازه ي كف دست هم نيست ، ببين كار ما به كجا رسيده كه بايد به دنبال جك و جونورها راه بيفتيم ! »

هري ناگهان ماجراي سفر به آلباني را به ياد آورد واز رون پرسيد : « تام هنوز نيومده؟ »

رون گفت : « نه با همسرش قرار گذاشته بود برن بيرون ! »

تام ناتل ، رئيس بخش آرور ها بود . و هفته 2 يا 3 بار به بـهـانه هاي مخـتلف جـيـم ميشد و كارها را بر دوش ديگر آرور ها مي گذاشت !

هري به رون گفت : «‌حاضري يه سفر بريم آلباني؟ »

رون با ترديد گفت : « آلباني براي چي؟ »

هري داستان را برايش تعريف كرد و اتفاقات دفتر وزير را برايش گفت. بعد از ايـنـكه ماجـرا را برايش تعريف كرد .رون با شك پرسيد : « هري يعني به نظر تو ، اون دوباره ... »

هري پاسخ داد : « خودم هم نمي دونم ولي تا به اونجا نريم به جوابي نمي رسيم ! »

رون گفت : « خوب نفر سوم كيه؟ »

هري پاترونوسي فرستاد و بعد از چند ثانيــه پـاتـرونـوسي به شكـل اردك وارد اتاق شد. و درست روبه روي هري ايستاد و بعد از چـنـد ثـانـيـه محـو شد . هري به رون گـفـت : « ژوزف گـفـت كه دين براي مأموريت رفته و خودش هم الآن پيش پدرته و داره مياد تا با هم بريم ! » دقـايقي گـذشــت و بـالاخـره ژوزف پيدايش شد. لباسي به رنگ قهوه اي روشن داشت و معلوم بود كه امروز صورتش را تراشـيده ، اگر موهايش بلند تر بود نگاهش كمي تيز تر بود ، او را به ياد اسـنيـپ مي انداخت ولي اين چــهــره او را فقط به ياد ژوزف مي انداخت. ژوزف با هري دست داد و از او پرسيد : « جريان چـيـه؟ گـفـتي مـي خواي بري سـفـر؟ »

هري ماجرا را برايش تعريف كرد و وقتي تمام كردن ماجرا به پايان رسيد. حدوداً پنـج دقــيـقه سكوت برقرار شد ، كه ناگهان آتش به رنگ سبز درآمد ، هري فهميد كه وقـتــش شـده ، از جـايـش بلند شد وقبل ازاينكه واردآتش شود،يادش آمدبه جيني خبرنداده كه به آلباني ميرود ، به همين خاطر پاترونوس به شكل گوزن خودش را درست كرد تا به جيني خبر بدهد و سـپــس پا به درون آتش گذاشت ، همان حس آزار دهنده به سراغش آمد ولي اين بار بيشتر از هـر باري طـول كشيد و بعد از حدود سه دقيقه از اجاق به بـيـرون پرت شد و لي توانست در آخرين لحظه خودش را كنترل كند و زمـين نخـورد ، بعد از چند ثانيه دوستانش هم آمدند ، آنها به اتاق خلوتي آپارات كرده بودند كـه رنـگ آن سبز روشن بود و در حـاشـيه ي ديـــوارها حروفي نوشته شده بود ، در همين زمان در اتاق بـاز شـد و مــردي ميان سال با چهره اي كه به هر بيننده اي مي فهماند با يك آرور پير و ورزيده طرف است ، عـضـلاتـش به صورت محو از زير لباسـش مـعلوم بود و با شنلي نقره اي رنگ كه پــشت سـرش تاب مي خـورد وارد شد. اين مرد موهاي قـــهوه اي رنـگ و پر پشتي داشــت. او به سـمـت هـري آمـد و با او دسـت داد و بـه هـري گـفـت : « به كشور من خوش آمديدآقاي پاتر ، من الكساندر گرونا هستم ، وزيرسحروجادوي آلباني »

هري از اينكه آن قدر به آنها احترام گذاشته بودند و وزير خودش براي استقبال از آنها آمده ، خوشحال بود او هم به وزير گفت : « من هم از ديدن شما خوشبختم آقاي گــرونا ، ايـن دوسـتـم رون ويـزلـيـه و ايشون هم ژوزف لانگ من » ژوزف سري به علامت احترام تكان داد.

الكساندر به هري گفت : « ترجيح مي دم من رو به اسم صدا بزنين »

هري گفت : « پس شما هم بايد من رو به اسم صدا بزنين »

الكساندر گفت : « از اين طرف هري » و خودش به جلو راه افتاد وراه را به هري وهمكارانش نشان داد. در طول راهرو ها كسي صحبت نكرد و سـه همـراه مـحـو وزارتخـــانه ي آلباني بودند ! اگر هري قصد داشت وزارت خانه ي آلباني را با جايي مقايسه كند ، مسلماً با هاگوارتـز مـقـايـــسه ميكرد. اين وزارت خانه برعكس وزارت سحر و جادوي انگلستان كه چـنـديـن طـبـقـه داشت ، فقط داراي يك طبقه بود.

و هري را به ياد خاطرات هاگوارتز مي انداخت. آنها در سالن بزرگي پيش مي رفتند ، در نزديكي آنها در بزرگي بود كه روي آن نوشته شده بود. « مقر مدافعين »

هري از نوشته تعجب كرد و از الكساندر پرسيد : « مدافعين ديگه كيا هستن؟ »

الكساندر گفت : « همون آرور هاي كشور شما » بعد از گفتن ايـن حــرف ايسـتــاد و به هري گــفت : « شايد همراهان شما علاقه داشته باشن با اونا صحبت كنن ! » و به رون و ژوزف نگاهي كرد.

هر دويشان به خوبي معني حرف الكساندر را فهميدند و متوجه شدند كه الـكـسـاندر فـقـط با هري كار دارد ، بنابراين رون گفت : « آره ، خيلي دلمون مي خواد با اونا صحبت كنيم »

الكساندر به طرف در رفت و بـا ضــربـه اي وارد شد. در گـوشـه اي از اتـاق هـفـت مرد نشسته بودند و مشخص بود كه داشتند به موضوعي مي خنديدند. ولـي وقتي وزير را ديـدنـد به سـرعت از جـاي خـود برخاستند و به او احترام گذاشتند.

الكساندر با خنده گفت : «‌باز تيموتي رفته مأموريت ، شما دور هـم جـمـع شـديـن و خاطره تعريف مي كنين؟ »

شرمندگي در چهره ي هر هفت مرد مشخص شد. وزير به مردي كه لـباس سبز رنـگ و رداي بـنـفـشي پوشيده بود گفت : «‌آرتور تا من به كارهام رسيدگي مي كنم از دوسـتـان آقــاي پاتر به خوبي مـراقبت كنيد و البته اين دفعه اجازه مي دم كمي خاطره بـراشـون تـعـريـف كني! » و بـه طرف راه افـتـاد ، بـرق خوشحالي در صورت مردان مشخص بود . وزير به هري گفت : « بريم؟»

هري با شك گفت : «‌بله » و به دنبال وزير خارج شـد. در مـيـانـه ي راه وزير به هـري گفت : « نـگـران دوستات نباش ، با اخلاقي كه من از آرتور سـراغ دارم ، اون قـدر به دوسـتـات خوش مي گذره كه اگه حاضر نشن باهات به انگلستان برگردن ، تعجب نمي كنم ! »

آنها بعد از گذشتن از راهرويي به جايي رسيدند كه دري مانند در اتاق اسرار وزارت خانه ي انـگـلستان داشت . وزير دستش را روي در گذاشت وردي زير لب گفت و وارد شد ، هري هم به دنبال او با شك وارد شد. هري انتظار داشت همان اتاق مدور را ببيند ولي در عوض جلويش سه در سياه يك دست بود ، وزير به طرف در سمت چپي رفت كه رويش نوشته شده بود : « واحد پيشگويي »

در را باز كرد و هري هم به دنبال او وارد شد ،درمقـابل هـري هزاران قفسه مثل همان قفسه هايي بودكه سال پنجم هاگوارتز در وزارت خانه ديده بود و تمام آن خاطرات بـرايش زنده شد . دلش از اندوهي پر شد و ناگهان به ياد سريوس افتاد. وزير با صداي بلند فرياد زد : « جرج مهمون داريم »

ثانيه اي گذشت و جواني نابينا به سمت وزير آمد. جرج درست جلوي وزير ايـسـتـاد و گـفـت : « با من كاري داشتين قربان؟ »

الكساندر گفت : « آقاي پاتر براي تحويل گرفتن اون پيشگويي كه ديشب انجام شد اومدن اينجا ! »

جرج گفت : « اوه ... قفسه ي 267 ، طبقه ي سوم ، شماره 7 ! خدوم الآن ميارمش » و در بيـن قـفـسه ها پنهان شد. الكساندر گفت : « درسته كه نابيناست ولي بدون اون من توي اين همه قفسه ي جـور وا جور گم مي شدم ! » دقيقه ها گذشت و سرانجام جرج پيدايش شد با پيشگويي كه به اندازه توپ تنيسي بـود ولي چيزي در مورد آن اشتباه بود ، به جاي اينكه غبار درون شيشه سفيد رنگ باشد ، به رنگ قرمز بـود و اين باعث تعجب هري شد . از الكساندر پرسيد : «‌چرا قرمزه ؟ »

الكساندر گفت : «  بريم دفترم تا تمام اتفاقات ديشب رو برات توضيح بدم ! »

آنها با جرج خداحافظي كردند و به طرف دفتر وزير به راه افتادند ! »

از در اتاق اسرار خارج شدند و به طرف چپ پيچيدند ، در انتهاي راهرو و روبه روي آنها دري به رنگ نقره اي بود كه رويش نوشته شده بود « دفتر وزير : الكساندر تيلور گرونا »

آنها وارد شدند ، براي هري جالب بود كه وزير منـشـي نـداشت. انگار وزير ذهنش را خوانده بود چون بلافاصله گفت : «‌تعـجـب كردي، نه؟ ولـي من بـــدون منشي راحت ترم ، آخه خيلي دست و پا گيره »

دفتر وزير از رنگ هاي شاد پر بود و بيشتر از همه رنگ هاي روشن قرمز و زرد به چـشم مي خـورد كه هري را به ياد دفتر دامبلدور مي انداخت. هري وارد شد و در گوشه اي ايستاد.

وزير پشت صندلي اش نشست و با دست هري را براي نشاندن دعوت كرد. هنـگامي كه هـري نشست ، بلافاصله پرسيد : « ماجراي اين پيش گويي چيه؟ »

الكساندر گفت : « به اين گونه پيشـگـويـي ها ، پيشگـويي هـاي شـيطـاني مي گن ! بر عكس پيشگويي هاي ديگه كه فقط افراد درگير در پيشـگويي مي توانند از آن استفاده كنند ، اين پيش گـويي هـنـگامي كه به طور كامل از فردي به فرد ديگر انتقال داده مي شه ، از حافظه ي شـخـص اول پاك مي شه و اون شخص چيزي از اون به ياد نداره ولي همه ي افراد مي تونن اون رو بفهمن. فكر كنم مثل اين پيشگويي فقط يك بار ديگر رخ داده داده بود. »

هري پرسيد : « كي؟ »

الكساندر گفت : «‌نمي دونم كي ! من هم از پدر بزرگم شنيدم ولي اون هم از پدربزرگش شنيده بود! »

هري گفت : « خوب اين چه طوري به دست شما رسيد؟ »

الكساندر گفت : « ديشب در جنگل سياه ، نور قرمزي تابيد ، شعاع نور آن قدر زياد بود كه تا اينـجا هم رسيد ، به سرعت با يك گروه از مدافعين به اونجا رفتيم تا با حمـله ي احتمالي مرگ خوارهـا مـقـابـلـه كنيم چون مرگ خوارها ي سابق فهميدن كه ارباشون روزي توي اين جنـگـل مـخـفي بـوده و هنوز به برگشتش اميد دارن ولي در عوض اونجا دو تا سانتورجوان ديديم كه دارن از جـنـگـل خارج مي شن ، وقتي فـهـمـيـدن كه من وزيرم ، پيش گويي را به من گفتن. و هنگامي كه مطمئن شدم اين پيشگويي از ذهـنـشـان پـاك شده ، فهميدم كه پيشگويي رو كامل بهم گفـتـن ، هـمـون مـوقـع بـه دفـتــرم اومدم و پيشگويي رو ديدم ، من هم چيزي از اون يادم نيست چون اون رو داخل اين گوي ريختم و بـه الـفـياس خبر دادم كه نيرويي را به اينجا بفرسته تا گوي رو بهش تحويل بدم! »

هري جواب داد : « شما گفتين اين پيشـگويي در محلي انجام شـده كه ولدومورت سـالـها اونـجا مخفي بود؟ »

الكساندر گفت : « بله »

هري گفت : « دقيقاً كجاي اون جنگل ؟‌»

الكساندر گفت : « زماني كه ولدومـورت تـوي جـنـگـل بود داخـل قـديمي ترين درخت جنگل رو با جادوي ضعيفي كه از خوردن خون تكشاخ ها به دست آورده بود ، خالــــي كرد و جسد تكشاخ ها رو اونجا نگه مي داشته » زماني كه الكساندر اين حرف را مي زد ، انزجار در چشمانش مشخص بود.

هري گفت : « مي تونم پيشگويي رو ببينم؟ »

الكساندر گفت : « البته ! » وبه سمت هري رفت ، دسـت هـري را روي پـيـشـگـويي گـــذاشت و دست خودش را روي دست هري ، زمزمه ي كوتاهي كرد و دستش را برداشـت ، بـخـار قـرمـز رنـگ داخـل شيشه تكاني خورد و از محلي كه دست هري روي آن بود ، جذب پوست دست هري شد و بعد از ثانيه اي ، شيشه خالي بود و لي در عوض چشم هاي هري هـمـچـنـان بسته بود ، چـيـزي حدود يك دقـيـقـه گذشت كه ناگهان هري روي زمين افتاد و شروع به نفس نفس زدن كرد ولي ناگهان چشمانش باز شد ، مردمك چشم ناپديد شده بود ، چشمانش دوباره بـسـتـه شد و با يك نفس بلند از خـلسـه بيرون آمد، الكساندر جرأت نكرد به چشمان هري نگاه كـنـد ولي بر خـلاف ميلش به آنها نگاه كرد ومردمك سبز رنگ چشمان هري به جاي خود برگشته بود. الكساندر لحظه اي پنداشت كه اين جادوي سياهي بوده ولي ناگهان ياد حرف هاي پدر بزرگش افتاد.

هري از جايش بلند شد و روي صندلي نشست ، با تعجب پرسيد : «‌چه اتفاقي افتاد ؟ »

الكساندر ديگر نمي ترسيد ، خيالش راحت شد ، روي صندلي اش نشست و با خيالي راحت جواب داد : « تو ميزبان اصلي بودي . »

هري با تعجب پرسيد : « ميزبان اصلي ديگه چيه ؟ »

الكساندر گفت : « يعني كسي كه پيشگويي فقط بايد به دست او مي رسيد. و مـقـصـد نهـايي پيشگويي شيطاني ،رسيدن به دست ميزبان است  »

هري با درماندگي گفت : « من از اين پيشگويي چيزي نمـي فهمم ، فـقـط هـشـدار داده ، چي كار بايد بكنم؟ »

الكساندر گفت : « چيزي در پيشگويي برايم جالب بود كه همان موقع جوابي براي آن پيدا كردم ، يك لحظه صبركن .» و به سمت كشوي ميزكارش رفت وكاغذي از آن بيرون كشيد وجلوي هري گذاشت.

روي كاغذ نوشته بود: « ‌نوبرت دي سنتو »

فصل سوم ... ...  
 

فصل سوم : رازي پنهان در پيشگويي

 

هري پرسيد : « نوبرت دي سنتو ديگه كيه ؟ »

الكساندر گفت : «‌ يكي از بزرگترين جادوگرهاي تاريخ شناس آلبانيه ، من از پيـشـگـويي چـيـزي يادم نمي ياد ولي مطمئنم چيزي در اون بود كه مي تونه به دست نوبرت حل بشه »

 هري گفت : « حالا اين نوبرت رو كجا مي شه پيداش كرد؟ »

الكساندر گفت : « فعلاً نمي شه ، اون خارج از وزارتخونه هست ، بايد با هيئت امنيت صحبت كنم تــــا اجازه خروج از وزارت و وارد شدن به شهر رو بهت بده. »

هري ياد چيزي افتاد ، پس اون نامه اي فانور بهش داد ، اجازه ي ورود به وزارت خانه نبود ، بلكه اجازه ي خروج از وزارت خانه بود. هري نامه را از جيب داخل شلوارش بيرون آورد و به الكساندر داد.

هري گفت : « فكر كنم اين همون اجازه نامه باشه »

الكساندر با خوشحالي گفت : « بله خودشه ، بازم الفياس رو دست كم گرفتم ، اون مرد باهوشيـه. با اين كارش ، باعث شد كارت چند روز جلو بيفته. » حالا هري فهميد كه آن آرم ناشناس ، آرم وزارتـخـانـه ي آلباني بود.

براي هري سوالي پيش آمد، او سوالش را از الكساندر اينگونه پرسيد: « مگه شما وزير نيستين؟ پس چرا هيئت امنيت بايد اجازه ورود افراد رو بده ؟ اصلاً هيئت امنيت چي هست؟ »

الكساندر گفت : « هيئتامنيت همان ويزنگاموت شماست،خودم اين قانون روگذاشتم ، چون تاقبل از من افراد وزارت خانه اجازه داشتن هر كسي رو به كشور وارد كنن و ايـن خـطـر ناك بود ، به همين خاطر اجازه ي اين كار رو به هيئت امنيت دادم . حالا ديگه بلندشو ، وقـت كمي داريم ، بايد بريم به ورودي شمالي تا از اونجا وارد شهر بشيم.

هري بلند شد و همراه الكساندر از دفتر خارج شد . آنـهـا به سـمــت دروازه ي شمال رفـتند ، دروازه به اندازه ي در ورودي هاگوارتز بود ، با اين تفـــاوت كه آرم بزرگـي از وزارت خـانه ي آلباني روي آن بود. در كنار در بزرگ يك ميز قرار داشت كه زنـــي پشت آن نشسته بود و در حال خـواندن روزنـامـه اي به نام پلي نيوز(play news) بود. از دور كه نـوع چــاپ روزنـامـه ي ديـلـي پرافــيـت بود ولي با نزديك شدن ، هــري فهميد كه روزنامه اي ورزشي بود.

وقتي به دو قدمي زن رسيدند ، الكساندر گفت : « آنا چه خبر؟ تيمت برده با نه؟ »

آنا گفت : « نه ، احمقا از يه تيم ته جدولي باختن ، دلم مي خواسـت جـارو هـاشـون رو تـوي سـرشـون خورد كنم. كاري داشتي؟ »

الكساندر نامه را به دست آنا داد و گفت : « اين دوست ما قصد داره به شهر بره ، اجازه هست؟ »

آنا گفت : « بسه ديگه الكس ، از هيئت اجازه داره و تو هم با ورودش موافقي ، مگه مـي تـونـم جلوش رو بگيرم؟ پس چرا از من اجازه مي گيري؟ »

الكساندر با خنده گفت: « شرط ادب »

آنا در را باز كرد به الكساندر گفت: « ‌زبون بازي بسه ديگه ، مـي تـونـيـن برين ، فــقط يادت باشه شب خونه ي مامانم دعوتيم ، يادت نره بري دنبال بچه ها »

الكسندر گفت : « چشم قربان »

و هري را به دنبال خود به محوطه كشيد. محوطه ي بزرگي بود و بر خلاف وزارت انگلسـتان در وسـط شهر قرار داشت ، وزارت آلباني در جايي در دامنه ي كوه قرار داشت ، در سمت چپ او جنگلي بسيار زيبا با شكوفه هايي زيبا تر قرار داشت و دشتي لبريز از چمن و گلهاي زيبا درجلوي رويش قرار داشت.

هري حسرت مي خورد كه چرا جيني و بچه ها اينجا نيستند و اين دشت را ببينند. حرف الكساندر او را به خودش آورد . الكساندر زير لب زمزمه مي كرد: « انگار اون وزيره و مـــن كارمندش ، اصلاً مـونـدم چرا باهاش ازدواج كردم ! »

هري كه تازه متوجه حرف هاي آنا شده بود از الكساندر پرسيد : « اون همسرت بود ؟ »

الكساندر گفت : « بله ، خوب حالا ديگه بايد بريم پيش نوبرت ، دستت رو به مـن بده تا آپارت كنيم ، فكر نكنم جايي كه مي خواهيم بريم رو تا حالا ديــده باشي » هري دسـت الـكـس را گرفت و در يك لحظه همان احساس خفگي ناشي از آپارت به سراغش آمد ، بعد از 20 سال هنـوز به آن عادت نـكـرده بود. آپارات متوقف شد و هوا به ريه هايش بازگشت ولي انگار اشتباهي پيش آمده بود ، جـنگــل هنوز در طرف چپ او قرار داشت. هنگامي كه خوب دقت كرد ، ديد كه خبري از وزارتخانه نيــــست و در عوض كلبه اي در آن نزديكي قرار داشت. الكساندر به طرف كلبه به راه افتاد و هري هم به دنبالش راه افتاد. الكساندر ضربه اي به در زد ، در كسري از ثانيه ، هري چهره ي پير ترين مردي را كه تا حالا ديده بود، در قاب در مشاهده كرد ، بر عكس صورت و دستان چروكيده اش ، صداي مـهـرباني داشت و رو به الكساندر گفت : « خوش اومدي مرد جوان ، چه مشكلي پيش اومـده كـه بــه من پيرمرد سر زدي؟ »

الكساندر گفت جلو رفت و نوبرت را در آغوش گرفت و به او گـفـت : « نوبرت ، دوسـت خوب من ، برات يك مشكل تازه پيدا كردم كه حلش كني ، از اون مشكلاتي كه خيلي دوست داري.»

الكساندر به طرف هري چرخيد و نوبرت را به هري معرفي كرد ولي هنگامي كه خواســت هــري را به نوبرت معرفي كند ، نوبرت گفت : « هري پاتر ، پسري كه زنده ماند ، كـسـي كـه شـر ولدومورت را از سر همه ي دنيا كم كرد ، بيا تو پسرم ! »

از چارچوب در كنار رفت و به هــري اجازه ي ورود داد ، الكساندر هري را به آرامي به جلو هل داد و در گوشش گفت : « برو تو »

سپس رو بـه نوبـرت كرد و گفت : « من بايد برم ، كاري رو بـــــايـد انـجـام بدم ، زود بـرمـيـگـردم به وزارتخونه ، هري صحبتاتون كه تموم شد، به وزارت خونه برو و ايـن نامـه رو به آنـا نـشـون بده ، پيش دوستات برو تا وقتي كه برگشتم ، راه شومينه رو براي برگشتتون باز كـنم ، خـوب ديگه خداحـافـظ» و نامه اي را كه هري از فانور گرفته بود را به او پس داد. سپس با نوبرت خداحافظي كرد ورفت.

هري وارد كلبه شد ، كلـبه بيش از اندازه آرامش بخش بود و او را به ياد كلبه ي هاگريد مي انداخت. به دعوت نوبرت روي صندلي نشست ، نوبرت از هري پرسيد : « قهوه يا چاي آقاي پاتر؟ »

هري گفت : « چيزي ميل ندارم. »

به همين خاطر مرد در صندلي رو به رو نشست و به هري گفت : « از دست من چه كاري بر مياد؟ »

هري به پيشگويي فكر كرد سپس با ترديد پرسيد: « شما مي دونين پيشگويي شيطاني چيه؟ »

چهره ي نوبرت از هيجان درخشيد : « چرا مي خواي بدوني؟ »

هري گفت : « پس در موردش مي دونيد؟ »

نوبرت گفت : « بله مي دونم ، سالها پيش يه پيشگويي شيطاني انـجـام شـد كـه كـسـي از جزئياتش خبر نداره ، اون پيش گويي در زمان پدر پدربزرگم اتفاق افتاده بود. اون براي پدرم تعريف كرده كه بعد از اون پيشگويي تقريباً تمام كره ي زمين رو به نابودي رفت ولي ناگهان جنگ پـايان گـرفت و هـمـه چيز عادي شد. »

هري گفت : «‌ديشب يه پيشگويي شيطاني ديگه انجام شد »

هري به وضوح لرزش كمر پيرمرد را ديد ، نا باوري در چهره ي نوبرت موج مي زد ، با صدايي كه از ترس اشباع شده پرسيد : « راست ميگي؟ اين امكان نداره ، در مورد چي بود؟ »

هري گفت : « شاهزاده ي مرده گان »

ديگر ترس به وضوح در چهره ي نوبرت مشخص بود ، و او هيچ تلاشي براي پنهان كردن آن نداشت ، هري هم از چهره ي او يكه خورد ، پس اين شاهزاده ي مـــرده گـان هـركسي بود ، به هـمان ترسناكي ولدومورت بود و يا طبق پيشگويي صدها بار بدتـر ازاو. هـري بـا تـرديـد پـرسـيـد : « شـمــا اون رو مي شناسيد؟ »

نوبرت گفت : « اگر اون رو مي شناختم كه الآن زنده نبودم ولي افسانه ها مي گه ، اون كسي هست كه به مرده گان و ارواح خـبـيـث دسـتـور مـيـده ، صدايش همان تأثير ديوانه سازها را بر انسان داره ، چون ديوانه سازها از دنياي مرده گان به اين دنيا ميان ، آتـش بـرايـش مـثـل يـخ خـنـك و يخ براي مثل آب مطلوب است. با چشمانش عمق وجود انسان را پيدا مي كند و اگر ذره اي خوبي در شخص باشـه ، اون رو در جا مي كشه ، تمام موجودات خبيث از او اطاعت مي كنند و از همه مهم تر اينكه اون نمي ميره ! چون با مرگ هم پيمان مي شه و مرگ هم راه بازگشت به اين دنيا رو براش باز مي زاره! ولي اينـهـا در حد افسانه بود و صدها ساله كه كسي اونو نديده ! افسانه ها مي گن مردم عادي در برابر قدرت اون هيچ تواني ندارن ، و مبارزه با پيشگويي محاله، پيش گويي بالاخره انجام مي شود ، فقط مـيـزبان پيـشـگويي مي تونه اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بيندازه! مطمئني كه پيشگويي رو درست فـهـمـيـدي ؟ اگــه اين طور باشه بايد هرچه سريعتر به دنبال ميزبان بگرديم وگرنه خيلي دير مي شه ! »

هري گفت : « من خودم ميزبانم »

نوبرت با تعجب گفت : « خودت ؟ از كجا مي دوني؟ »

هري گفت : « الكساندر بهم گفت ، وقتي پيشگويي را فـهـمـيـدم رو زمـين افـتـادم و وقـتـي بلند شدم ، الكساندر گفت كه من ميزبانم »

نوبرت خيالش راحت شد. به هري گفت : « سوال ديگه اي نداري؟ »

هري گفت : « وظيفه ي ميزبان چيه؟ »

نوبرت گفت : « من هم نمي دونم ولــي چـيـزي كه مي دونم ميزبان هم نمي تـونه جـلوي شـاهـزاده ي مردگان رو بگيره ، فقط مي تونه ، اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بندازه ! »

هري گفت : « چطوري بايد جلوي اون شاهزاده رو بگيرم »

نوبرت جواب داد : « اگر من مي دونستم كه من الآن مـيـزبـان بودم. جواب رو بـايـد خودت پيدا كني ، چون كسي غير از ميزبان از اين جواب اين سوال خبري نداره ! »

هري گفت : « با اين وضع فكر نكنم ديگه سوالي باشه كه بتونين بهش جواب بدين ، مـن بايد برم. »

نوبرت گفت : « از ديدنتون خوشحال شدم آقاي پاتر ، فقط بدون اگه تو ميزبان باشي ، ايـن پيـشـگـوييه كه تو رو انتخاب كرده و معمولاً پيشگويي ها اشتباه نمي كنن. »

هري نمي دانست چرا او ميزبان اين پيشگويي شده ولي اگر افـسـانه ها درسـت باشد ، مي تواند آن را به تعويق بيندازد. هري چيزهايي كه بايد مي دانست را دانست ووقـتش بـودكه ازنوبرت خداحافظي كند ، به طرف در رفت ولي ناگهان چيزي به يادش افتاد ، الكساندر به او گفته بود كه نوبرت تاريخ دان است پس حتماً مي توانست جواب اين سوالش را بدهد.

هري از نوبرت پرسيد‌: « شما مي دونين ملكه ي تاريكي ها كيه ؟ »

نوبرت با شك پرسيد : «‌چرا مي خواي بدوني ؟ »

هري گفت : « توي پيشگويي يه چيزهايي در مورد اون بود. »

نوبرت كه شكش رفع شده بود گفت : «‌اون كسي بود كه اون قدر در جـادوي سـيـــاه پيش رفت كه به ملكه ي تاريكي معروف شد ، اون مي تونست به باسيـلـيسـك تبـديـل بشه و اولين باسيليسك رو هم به وجود آورد. »

هري گفت : «‌ باسيليسك؟ ببينم اون با سالازار اسليترين نسبتي داشت؟ »

نوبرت گفت : « بله اون مادر سالازار بود. »

قلب هري فرو ريخت. به ياد پيشگويي افتاد . « ... نواده ي ملكه ي تاريكي ها با مــرگ هـم پـيـمـان مي شود تا زنـدگان را نابود كند ... » پس اگر سالازار فرزند ملكه ي تاريكي ها بود ، پس ولدومورت هم نواده ي ملكه ي تاريكي ها بود. ولدومورت داشت با مرگ هم پيمان مي شد ،‌نه اين امكـان نداشت ، ترس هاي هري داشت به واقعيت مبدل مي شد. يعني ولدومورت مي توانست دوباره زنده شود؟

پس به همين دليل بود كه هري ميزبان اين پيشگويي بود چون سرنوشـت هري و ولدومورت به هم گره خورده بود. بايدفكري مي كرد ، نبايد اجازه مي داد ولدومورت دوباره به اين دنيا بازگرددولي چگونه؟

چگونه بايد جلوي كسي را مي گرفت كه هنوز زنده نشده و معلوم نيست كه چه زماني هــم زنده شود. بايد هرچه سريع تر به الفياس خبر مي داد. مي خواست از كلبه خارج شــود كه صـداي نوبرت او را در جايش ميخ كرد.

نوبرت گفت : « هري شايد برات جالب باشه بدوني كه استاد مـلـكه ي تاريكـي ها كي بوده ! » هري به جادوگران قدرتمند دنيا در سالهاي گذشته فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه الآن نوبرت استـاد ملكه ي تاريكي ها را مرلين معرفي مي كند ولي اسمي كه از دهان نوبـرت خارج شـد ، ذهـن هري را فلج كرد.

نوبرت گفت : « استاد ملكه ي تاريكي ها بيدل شاعر بود »

فصل چهارم ... ...  
فصل چهارم : در جست و جوي حقيقت
مغز هري كار نمي كرد ، در جاي خود ميخكوب شـده بـود ، مـگـه مي شـد كه يك شـاعر و نويسنده ي داستان كودكان ، استاد مادر سـالازار اسـلـيـتـرين باشد ، نه اين محاله ! نمي تونه حقيقت داشته باشه ! به نظر هري اين يه شوخي مسخره از طرف نوبرت بود تا او را كمي بـخـنـداند ولي چـهـره ي نوبـرت نـشـان نمي داد كه اين حرف شوخي باشد ، هري با صدايي ناباورانه گفت : " اين محاله ! "
نوبرت گفت : " چيه ، تعجب كردي؟ ولي اين حقيقت داره "
هري گفت : " يه شاعر و داستان نويس ، چطوري مي تونه استاد ملكه ي تاريكي ها باشه ؟ "
نوبرت گفت : " اون از اول بيدل شاعر نبود ، بلكه يك جادوگر بود كه در جادو آن قدر پيشرفت كرد كه خيلي از جادو ها را خودش اختراع كرد. من از اطمينان حرف هايي كه اكنون به تو مي زنم مطمئــنم ، پدر پدر بزرگم از شاگردانش بود ، اون اين حرفها را به فرزندش گفت و به او گـفـت كـه اين اطـلاعـات رو نـسـل بـه نــسـل به فرزندانش بده تا اگر روزي دوباره وحشت به اين دنيا برگشت ، مردم از گذشته با خبر باشند. بيدل هفـت شاگرد داشت كه پدر بزرگ من يك از آنها بود. دو زن و پنج مرد. "
هري گفت : " شما نمي دونيد بقيه شاگردانش كيا بودن؟ "
نوبرت گفت : " البته كه مي دونم ، از هفت شاگرد اون ، يكي پدر پدر بزرگ من وليام پريتو دي سنتو ، ملكه ي تاريكي ها يا اليزابتين پي راش تاندان ، سه برادر به نام هاي آنتوييچ ، كادماس و اينجنـوتاس پيـويرل ، مارگـرت بينكلزي  و آخرين نفر هم سينايلوس لامترن ، اينها هفت شاگرد بيدل بودند. "
هري تعجب كرد ، نام آن سه برادر را جايي شنيده ناگهان به يادش آمد، برادران پيـــويرل ، همان اسمي كه پدر بزرگ تام ريدل به آن افتخار مي كرد ، در خاطراتش به دنبال چيزهاي مختلفي گشت و ناگهـان تمام اطـلاعات بيست سال پيش جلوي چشمش آمد. خاطره ي آن روزي كه با رون و هرميون به خانه ي لاوگود ها رفتـه بودند وبا آقاي لاوگود صحبت كردند . به ياد آن صحبت ها افتاد و پيش خود گـفـت : " آنـتـويـيــچ پيويرل ، صاحب چوب الدر ( چوب دستي برتر ) ، كادماس پيويرل ، صاحب سنگ احياكـننــده و اينجـــنوتاس پيويرل ، صاحب شنل نامرئي كننده و جد او " ولي جايي از كار مي لنگيد ، مگر در خاطره اي كه دامــبلدور به او نشان داده بود ، پدر بزرگ ولدومورت به اينكه از نسل پيويرل هاست ، اعتراف نكرده بود ، پس چگونه ولدومورت مي توانست با ملكه ي تاريكي هم نسبت داشته باشد !!! هري يادش آمد كه دامبلدور سنگ احيا كننده رو از حلقـه ي گانـت ها بيرون آورده ، پس مسلماً ولدومورت از نسل كادماس بود.
هري از نوبرت پرسيد : " كادماس پيويرل چه نسبتي با ملكه ي تاريكي داشت؟ "
نوبرت گفت : " پس از تاريخ گذشتگان هم چيزي مي دوني " و از پنجـره به بيرون خيره شد : " اين ماجرا بر مي گرده به سالها پيش ، به زماني كه بيدل هفت شاگرد داشت. او بسـيار به اليزابـتين( ملكه ي تاريكي) علاقه داشت ( فكر بد نكنين ، بيدل جاي پدر بزرگ اليزابتين حساب مي شد . نويسنده ) چـون قـدرت را در چـشـمـان او مي ديد. مطمئن بود كه روزي اليزابتين بزرگترين جادوگـــر دوران مي شود ، حتي از او هم قوي تر به همين خاطــر او جادوي سياهي كه خودش مي دانست و كمتر كسي از آن خبر داشت را بـه او آمـوخت، ولـي او اشـتباه كرد. اليزابتين در مقابل جادوي سياه شكست خورد و نتوانست با آن كنار بيايد، ‌اليزابتين آنقدر به قعر تاريكي رفت كه راه بازگشـتي براش نـمونده بود. بيـدل كه متوجه ايـن موضوع شد ، با او به مقابله پرداخت و توانست اليزابتين را شكست دهد. پدرم پدر بزرگش از مردم شنيده بود كه بيدل دلش برايش الـيزابـتـيـن سـوخـته و او را نكشته ولي مطمئن بود كه بيدل به يك جادوگر سياه رحم نمي كند. ولـي موضوع هرچه بود ، اليزابتين دوباره بازگشت ولي اين بار مخوف تر و وحشـتـنـاك تر. هـــزاران نفر را كشت ولي بيدل باز هم او را شكست داد. هيچكس نفهميد بيدل چگونه او را شكست داد ! از رابطه ي بـين كادماس و اليزابتين پرسيدي ،‌ كادماس اليزابتين را خيلي دوست داشت ، قبل از اينكه اليزابتين به سمت سياهــي برود ، با پا در مياني بيدل ، آن دو با هم ازدواج كردند، زماني كه بچه ي آنها 2 ساله بود ، اليزابتين به دست بـيـدل كـشـته شد. بعد از كشته شدن اليزابتين ، كادماس و برادرانش از پيش بيدل رفتند ، بعد از مدتي كادماس سنگي به دست آورده بود كه با آن مي توانست مردگان را ملاقات كند. او بي نهايت عاشق اليزابتين بود.آنقدربا آن سنگ سرگرم شدكه نهايتاً ديوانه شـد و خـودش را كـشـت. سـالازار كوچك توسط عموي كـوچك تـرش بـزرگ شـد. سالازار بـزرگ شــد و سنگ را به دست آورد. ولي هرگز از آن استفاده نكرد ، انـگـار هوش عـمـويـش اينـجـنوتاس روي او تأثير گذاشته بود. او جادوگر بزرگي بود ، به بزرگي و هوش گودريك گريفندور. او باهوش بود ولي كمي خودخواه ، او فقط به ن‍ژاد اصيل اهميت مي داد و به خاطر همين عقيده اش با دوست ديـريـنه و خـوبـش گـودريـك به مجادله پرداخت. او خيلي باهوش بود ولي احمق نبود. او مي دانست كه سنگ چه بلايي سـر پـدرش آورد ، به همين خاطر به پيشنهاد عمويش حلقه اي به نام حلقه ي احيا ساخت و سنگ احياكننده را درون آن قرار داد تا به فرزندانش برسد. "
هري گفت : " اگر كادماس با ملكه تاريكي ازدواج كرد ، چرا نام خانوادگي فرزندشان پيويرل نيست ؟ "
نوبرت گفت : " در واقـع پـيـويـرل هـست هـري ! به تـو گفـتم كه اليزابتين بعد از شكست اولش ، وحشتناك تر بازگش و هزاران نفر را كشت  به همين دليل مردم از الـيـزابـتـيـن و هرچه به او ربط داشت متنفر بودند ، برايشان اصلاً مهم نبود فرزند او دستي در قتل هايي كه او انجام داده نداشت بـه همين خاطر از فرزندش هم متنفر بودند ، به همين دليل سالازار نام واقعي خود را از همه پنهان كرد ، نام واقعي او سـالازار اسـليترين كادماس پيويرل بود "
هري گفت با خود گفت : " همه چيز درسته ولي بايد از كجا شروع كنم ؟ "
نوبرت كه انگار ذهن هري را خوانده بود گفت : " اون اليزابتين رو به خوبي مي شناخت و مي دونست خطرناك تر از اين حرفاست. درسته كه قـدرتـش رو از داده بـود ولي هنوز دانـشش رو داشت. بيدل بعد از اين كه قدرت جادويـيـش را از دسـت داد ، بي دليل به دنبال نوشتن كتاب نرفت ، بـايـد نـسـخه ي اصلي كتاب او را پيدا كني ، شايـد در آن سـر نـخــي بـراي مـيــزبان گذاشته بـاشه كه چـگونه اتفاق افتادن پيشگويي رو به تعويق بيندازد. "
هري به حرف هاي نوبرت فكر كرد ، مسلماً نظرش درست بود ، او داستان كلي قديسان را هم از كـتـاب بـــيدل فهميده بود و احتمال داشت رمز گشايي نسخه ي اصلي كتاب بيدل كه پيش هرميون بود ، براي مأموريتش مـفيد باشد، تصميم گرفت به محض برگشتن به انگلستان به ملاقات هرميون برود وازاو بخواهد كه نسخه ي اصــلي را رمز گشايي كند.
او تمام صحبت هاي آنروز را در ذهنش مرور كرد ، ولي هنوز هم خيلي چـيزها برايش گنــگ بود. اين هـجـوم ناگهاني اطلاعات او را به هم ريخته بود . او حالا فهميد اگر پيشگويي اتفاق بيفتد ، ولدومورتي به اين دنيا بازمي گردد كه با ولدومورت قبلي هزاران فرسخ فاصله داشت. هري خوابي را كه ديده بود به خاطر آورد. در نگاه آن شخص كه مسلماً ولدومورت بود ، ديگر هيچ تحقيري مشاهده نمي شد . لحن ولدومورت ديـگـر آن طـور نـبود كه گويي با يك بچه صحبت مي كند. ولدومورت ديگر هري را شناخته بود و از درستي پيشگويي كه تريلانــي انجام داده بود مطلع شده بود، اوديگرهري را بچه نمي پنداشت ، اورا قاتل خود مي دانست و برايش نيم احترامي قائل بود ، براي كسي كه توانسته بود ولدومورت را در يك دوئل شكست دهد ، بـايـد هـم احــترام قائل مي شد ولي در پشت اين حس احترام كم ، انتقامي بود كه ولدومورت را صدها بار وحشتناك تر مي كرد. ولــدومورت از هري متنفر بود و اگر باز مي گـشـت ايـن بار ديــگـر او را دست كم نمي گرفت و اين به ضرر هري بود. حالا ديگر دشمنش بـا چشـمان باز او را مي ديد و از غروري كه سالها پيش ولدومورت نسبت به هري در خودش مي ديد خبري نبود ، او يـك بـار هـري را دست كم گـرفـتـه بود و ايــن اشتباه باعث شد كه  او بتواند تمام جاودانه سازهايـش را نـابـود كند ولـي ايـن بـار ديگر هيچ اشتباهي نمي كرد. هري حالا فهميده بود كه جنگ هنوز تمام نشده ، بـلكه جنـگي بدتر در پيش است ولي او اين بار آماده بود ، سالها بود كه ترسش را بـــا خـوانـدن كـتـاب هاي ورد و انــجـام آنـها تسـكـين مي داد ، هـمـيشه به خود مي گفت منتظرم تا ولدو مورت دوباره بـرگـردد تـا انـتقـام آن 17 سال بدبختي را با زجر دادنش بگيرم ! ولـي اگر پيشگويي درست باشد ، نبايد به او اجازه دهد تا با برگشت دوباره اش بـه ايـن دنـيـا ، دنيايي كه سالها براي زيبا كردنش تلاش كرده بود را نابود كند.
در افكارش غرق بود كه دستي روي شانه اش حس كرد ، چهره ي پيرمرد ، بيش از اندازه مهربان بود ، لحظه اي فكر كرد در چشمان نوبرت ، تلالؤ چشمان آبي دامبلدور را ديد ، اين توهم به او حس خوبي داد ، حسي داد كه او به خودش اميدوار شد. دوست داشت الآن دامـبلدور جــلـويـش بود و ايـن حرفـي را كه الآن مي خواسـت به نوبرت بگويد ، به او مي گفت : " من نمي ذارم اون آشغال آرامشم رو به هم بريزه ! برش مي گردونم به هـمـون جهنمي كه ميخواد از اونجا بياد ، اينو قول مي دم ! "
نوبرت گفت : " بهت گفتم كه پيشگويي هيچ وقت توي انتخاب ميزبان اشتباه نمي كنه ، مطـــمئن باش كه موفق مي شي ! "
هري از نوبرت به خاطر اين اطلاعات ممنون بود با او خداحافظ كرد و از كلبه خارج شد ، خـورشـيــــد در حال غروب كردن بود و منظره ي زيباي جلويش را هزار بار زيباتر كرده بود. پرندگـانـي كه بر سر شاخه هاي جنگل سر و صدا مي كردند و ابرهايي كه نصف آسمان را پوشانده بودند ، اميد را در خـون او به جـريان مي انداختند ، و اينها گوشه اي از زيبايي اين دنيا بود ، بعد از 20 سال آرامش و آسايش .
زيبايي هاي جهان نا تمام بود ، زيبايي هايي كه انگار بعد از مرگ ولدومورت به اين دنيا دميده شده بود ، انــگار بعد از مرگ ولدومورت ، علاوه بر انسانها پرنده ها و گل ها و درختان هم آزادي را حــس كرده بودند ، آزادي كه از عشق سرچشمه مي گرفت ، عـشق به زنـدگي و دوري از نـابودي و تباهـي ! عشق به زنده ماندن ، عشق به زندگي كردن و عـشـق به عـشـق ورزيــدن. اين دنيايي بود كه هري دوسـت داشت ، دنيــايي كه عشق به زيبايي مقصد آن باشدولي يك مشكل وجود داشت ،ولدومورت ازدنيــايي كه ايـن شكلي باشد ، دنيايي كه از عشق پر باشد و همه ي مردم با هم مهربان باشند تنفر داشت ، او تمام مردم عاشق و مـهـربان دنيا را مصوب بدبـختـي هاي كودكي اش ميدانست و گناه يتيم بودنش را برگردن آنها انداخته بود. فردي كه دربدبخـتي هايش همه را مقصر مي دانست به جز خودش ! طبق پيشگويي در آينده ولــدومورتي صدهابار بـدتر از ولدومورت قــبـل ظـهور مي كرد وهري بايدهرطورشده جلوي او را مي گرفت  نه فقط به خاطراينكه پيشگويي او را ميزبان دانسته ، نـه فـقـط به خاطر اينكه ولدومورت پدرش ، مادرش ، دامبلدور ، سـيريوس ، سـدريك و صدها نفر را كـه مـي تــوانستند زندگي كنند ، كشته بود. فقط و فقط به خاطر آرامش همسرش ، فرزندانــش و هزاران انسان ديگر كه بعد از 20 سال تازه طعم آزادي را چشيده بودند. ديگر جن هاي خانگي مانند برده گان نبودند و كمتر جني پيدا مي شد كه او را مجبور كنند تا كاري را كه دوست ندارد انجام دهد. حالا ديگر جن هاي خانـگي به دوسـتـان و پـرستاراني  براي كودكان تبديل شده بودند و با عشق به انسانها خدمت مي كردند !  غول ها نظرشان راجع به انسان ها عوض شده بود و با انسانها كنار آمده بودنـد ، سانتورها از غرور بسياري داشتند كـاسـتـه بودند وبه هـمـكـاري با انسانها پرداخته بودند ، ديگر گرگينه بودن جرم نبود ،بلكه ي گرگينه ي بد بـودن جـرم بـه حساب مي آمد. هـيـچ كس ديگر تـسترال هارا بـد يمن نمـي دانـست  و هيچ كس ديگر حتي فكر بي احترامي و كشتن هـيـپـوگـريـف را به سرش را نمي داد. اگر ولدومورت باز مي گشت ، تمام اين عشق ها از بين مي رفت و دوباره ترس و وحشت،اين آرامش را بر هم مي زد ، پس بايد با آن مبارزه مي كرد ، حتي اگر در اين راه شكست مي خورد.
صداي هوهوي جغدي به هري فهماند كه خورشيد غروب كـرده و شـب فرارسـيـده. ولي انگــار بــعـد از مرگ ولدومورت شب هم زيباترشده بود ! ديگر شب كسي را نمي تـرساند ، شب هـا آسمان پـر از سـتـاره مـي شـد و زيباييهايش را به همگان هديه مي كرد. هري از تماشاي آسمان شب سـير نمي شد ولـي ديگر بايد برمي گشت ، در ذهنش دروازه ي ورودي وزارتخانه ي آلباني و آن دشت زيبا را تصور كرد و آپارات كرد ، همان حس آشنا به هري رخ داد و نفسش بند آمد. هنگامي آپارات متوقف شد ، هري دشـت را جـلـوي چشمانش ديد ولي حتي شب هم نمي توانست زيبايي گل ها را درتاريكي خود پنهان كند ، هري به طرف در رفت ، ضـربه اي به در زد ، بعد از ثانيه اي مردي در را باز كرد  و گفت : " شما؟ كاري داشتين؟ "
هري گفت : " با آنا كار داشتم ، الكساندر به من گفت اين نامه رو بهش بدم "
مرد نامه را از دست هري گرفت و بعد از كمي مطالعه گفت : " به آلباني خوش آمديد آقاي پاتر ، آنا رفته خونه و من به جاي اون سر پستش وايسادم ، مي تونيد بياين داخل " و از جلوي در كنار رفت.
هري وارد شد ، برايش جالب بود كه قلعه هنوز هم  مثل زمان خروج او از قلعه روشن بود ، انگار در قلعه شب وجود نداشت. سوالي براي هري پيش آمد: " ببخشين آقاي ...  "
مرد دستش را به طرف هري دراز كرد و گفت : " فـينـتـرايد هستم آقاي پاتر. "
هري به او دست داد و گفت : " وزارتخانه ي جالبي دارين ، حتماً كاركردن توي همچين مكاني لذت بخـشه ، نه ؟ "
فينترايد گفت : " مسلماً ، از سه سال پيش كه وزير ، وزارتخانه را از داخل كشور و اون محل خفه كننده بـه اينجا آورد ، كاركردن براي همه ي ما جالب شده ! "
هري با فينترايد خداحافظي كرد و به طرف مقر مدافعين به راه افتاد ، حالا كه از بهت پيشگويي در آمده بود ، در طول راهرو ها اتاق هاي زيادي را مي ديد كه روي در هركدام اسم هاي متعددي نوشته بود. هري به طـرف چپ پيچيد و در انتهاي راهرو در اتاق مدافعين را ديد ، صداي خنده ي مردها از اتاق به بـيـرون مي آمد ،‌اين شادي و خوشحالي دوستانش ، او را هم سر حال آورده بود. به آرامي در زد و وارد شد ،‌ پنج نفر داخل نشسته بودنـد و با صداي بلندي مي خنديدند. دو تن از آنها ژوزف و رون بودند. و از هفت نفر مدافع ، فقط آرتور و دو نفر ديـگر باقي مانده بودند. "
هري لحظه اي كنار آنها نشست به خاطره اي كه آرتور  تعريف مي كرد مي خنديد كه ناگــهـان الكساندر وارد شد ، چهره ي او هم از مشاهده ي چهره ي شاد هري و دوستانش شاد شد ، با ورود الكساندر هر شـش نـفـر بلند شدند و به او احترام گذاشتند.
الكساندر از هري پرسيد : " جواب سوالاتت رو پيدا كردي ؟ "
هري گفت : " بله ، تا حدودي "
الكساندر گفت : " خوب وقت رفتنه ، به نظر مياد شما دو نفر قصد رفتن نداريد ! " و به ژوزف و رون كه هنوز به حرف هاي آرتور مي خنديدند ، نگاه كرد.
رون صادقانه جواب داد : " نه ، ولي اگه امشب دير برسم خونه ، هرميون من رو كباب مي كنه "
تمام مردها از لحن رون به اين نتيجه رسيدند كه هرميون الآن درخانه براي كشتن او نقشه مي كشد وهمـه ناخـود آگاه به اين فكر خنديدند.
شومينه ي اتاق مدافعين به رنگ سبز در آمد. هري ، رون و ژوزف از سه مدافع و وزير خداحافظي كردنـد . و به طرف شومينه به راه افتادند. قبل ازاينكه هري وارد شومينه شود ، الكساندر به اوگفت : " به الفياس سلام برسـون " هري وارد شومينه شد و تا وقتي كه از شومينه به بيرون پرت نشده بود ، چرخش او همچنان ادامه داشت ، هنـگام خروج از شومينه سعي كرد تعادلش را حفظ كند و موفق شد .
پشت سرش رون وسپس ژوزف از شومينه بيـــرون آمدند. رون به هري گفت : " خوش به حال اون مدافـعــيـن ، حداقل هفته اي يه بار با يه گرگينه ي وحشي يا يك غول وحشي مي جنگن ولي ما چي؟ بايد مگس بپــرونـيم " هري ناخودآگاه به رون گفت : " نگران نباش به زودي اون قدر كار سرت مي ريزه كه نتوني جـمـع و جورشون كني"
رون پرسيد : " منظورت چيه ؟ "
هري گفت : " هيچي بابا شوخي كردم ، جنبه داشته باش ! "
وبه طرف شومينه ي رو به رويي به راه افتاد ، خلوت بودن وزارتخانه نشان از تعطيلي آن بود ولي پيتر هنوز هم بر سر پستش بود و از دور براي هري سري تكان داد ، هري وارد شومينه شد و فرياد زد : " دره ي گوديك "
و همان حس براي سومين بار در يك روز به او دست داد ولي بيشتر از دو ثانيه طول نكشيد و بعد از اين دو ثـانيه او در آشپزخانه ي منزلش بود. بوي غذاي خوشمزه ي جيني در خانه پيــچـيـده بـود واين موضوع را به ياد هري انداخت كه از صبح تا حالا چيزي نخورده بود ، در اين زمان بود كه صداي آلبوس در خانه پيچيد: " مامان فكــر كنم بابا اومد ، من گشنمه ! "
درآشپزخانه باز شد و آلبوس ، جيمز و لي لي كوچولو وارد شدند ، هري آنها را يكي يـكي در آغوش كشيد بر گونه ي هر كدام بوسه اي گذاشت. در اين زمان جيني وارد شد ، هري بر گونه ي او نـيز بوسه اي نهاد. جيني به طرف قابلمه رفت وهمان طور كه با چوب جادويش غذا را در ظرف ها  مي ريخت از هري پرسيد : " مأموريتت انجام شد؟ "
هري به يادش آمد در پيغامي كه براي جيني فرستاده بود ، فقط به او گفته بود مأمـوريــــتـي داشته وشب  بـرمي گردد. مي دانست اگر اسمي از آلباني ببرد ، او را مي تـرساند ، بـنـابـراين به او گفت : " بـله خـوب انـجام شـد " خانواده مشغول شام خوردن شدند ، درابتدا جيمز شروع به اذيت كردن آلــبـوس كرد و مي گـفـت  كه آلـبوس توي هاگوارتز يك بار ظرف غذا را روي خودش خالي كرده و لي او اين اتفاق را تكذيـب مي كرد ، كـمي كه بحث آنها بالا گرفته بود. جيني با صدايي كه مشخصاً از مـادرش بـه ارث برده بـود گفت : " جيمز راحتش بزار " خانواده غذايشان را خوردند وهر كس به اتاق خودش رفت ، ولي مثل هميشه صداي جر و بحث جيمز و آلبوس در خانه پيچيده بود ، هري خسته بود ، به طرف رختخواب رفت و بعد از عوض كردن لباسش روي تخت افــتاد. او غرق در افكارش بود و به تمام اتفاقات آن روز فكر مي كرد ، در اين زمان بود كه جيني وارد شد و به سمـت تخت به راه افتاد ، هنوز 2 متر با تخت فاصله داشت كه صدايي در سرش پيچيد. همان صدايي كه او را از خواب پرانده بود و حالت ديوانه سازها را تداعي مي كرد. صدا به هري گفت : " اون مي ميره ! "
هري داشت از تعجب مي مرد . ولي چيزي به روي خودش نياورد ، فـقط در مـغــزش جـواب صدا را داد ، " من نمي ذارم تو موفق بشي آشغال " جيني در رختخواب دراز كشيد و به زودي خـوابـــش بــرد ، هري لحظـه اي به چشم هاي زيباي او و صورت معصومش نگاه كرد ، معني اون حرف چي بود ولي هرچي بود هري اجـــازه نمي داد كسي به جيني صدمه بزند ، در اين افكار بود كه او هم خوابش برد.
پرتوهاي زيباي خورشيد پلك هايش را گرم كرد و باعث شد كه از خواب برخيزد ، امروز كـار مهـمي داشت ، بايد به ديدن هرميون مي رفت و از او مي خواست تا دوباره نگاهي به كتاب بيدل بياندازد. تا او آماده شـد ولباس پوشيد ،جيني صبحانه را آماده كرده بود و بعد از خوردن صبحانه از جيني خداحافظي كرد و از خانــه خارج شد تا پيش رون و هرميون برود. او مي توانـسـت بـه آنـجا آپـارات كـنـد ولـي دلـش مي خـواست كـمي در دره ي گودريك قدم بزند ، كمي پايين تر بچه هايي در محوطه ي جلو كليسا در حال بازي بودند ، هري به طرف آنـها رفت ، در بين كودكان به دنبال چهره اي آشنا گشت و نهايتاً كسي را كه مي خواست پيدا كرد. به طرف بچه ها رفت و هگو ، پسر كوچك رون و هرميون را صدا زد ، هگو از دوستانش جدا شد و بـه سرعـت بـه طـرف هري دويد و در آغوش او جاي گرفت ، و به هري گفت : " سلام عمو هري "
هري به هگو گفت : " سلم عزيزم ،مامانت خونست؟ "
هگو جواب داد : " بله "
هگو از بغل هري جدا شد و براي ادامه ي بازي به طرف بچه ها رفت. و هـري هـم  به طـرف خانه اي با در قرمز كه كمي پايين تر بود حركت كرد. ضربه اي به در زد ومنـتـظـر هرميون شد ، بعد از مدتي در بـاز شد وچهره ي هرميون در قاب در مشخص شد. چهره اي كه از گذشته تا حالا فقط كـمـي تـغـيير كرده بود و لي اين هرمـيـون تفاوت چنداني با آن هرميون قديم نداشت .
هرميون با خوشحالي گفت : " اوه ... هري ، از اين طرفا ! جيني خوبه؟ بيا تو ، رون هم داشت حاضر مي شد كه بره به وزارتخونه " و از چارچوب در كنار رفت.
هري وارد شد و رون را ديد ، در حالي كه مشغول پوشيدن كفش هايش بود ، رز دختر رون و هرميون هم از پله ها براي هري دست تكان داد و بلند گفت : "‌سلام عمو "
هري هم برايش دست تكان داد. رون كفش هايش را پوشيد و به هري گفت : " خيلي خوب بريم؟ "
هري گفت : " يك لحظه صبر كن رون " و به طرف هرميون چرخيد و به او گفت : " هرميون كتاب بيــدل شاعر هنوز پيش توئه ؟ "
رون گفت : " من كه خودم يكي براي تولد لي لي خريدم ،مگه گمش كرده "
هرميون كه تقريباً موضوع رو فهميده بود، گفت : " رون چقدر خنگي ، منظور هري نسخه ي اصليه "
هري گفت : " داريش يا نه "
هرميون گفت : " معلومه كه دارمش "
هري گفت : " ببينم مي توني بقيه صفحاتش رو رمز گشايي كني "
هرميون گفت : " كار سختي نيست ، تقريباً نصفش رو توي وقتاي بي كاريم رمز گشايي كردم ، ولي واســه چي دوباره به اون علاقه مند شدي؟ "
هري گفت : " دو شـب پيش يه پيـشـگويي شـيـطـاني انجام شد كه به نظر من بايد توي اون كتاب چيزي در اين مورد باشه "
ترس در چهره ي هرميون مشخص شد ، او با ناباوري گفت : " پيشگويي شيطاني؟ ولي اين امكان نداره ! "
رون گفت : " اون طور كه هري به من گفت ، متاًسفانه امكان داره "
هرميون يك نگاه به شوهرش انداخت ، دهانش را باز كرد كه حرفي بزند ولي كلمه اي پيدا نكرد تا حـــسش را بيان كند ، دوباره به طرف هري گشت و از اوپرسيد : " از من چي مي خواي؟ "
هري گفت : " گفتي نصفش رو رمز گشايي كردي ، توي اون  احياناً اسـمـي ازشاهـــزاده ي مرده گان، ملكه ي تاريكـي ها ، پيـشـگـويي شيطاني ويا ميزبان پيشگويي نبود ؟ "
هرميون گفت : " درست يادم نيست ولي تا اون جا كه يادمه همچين چيزي نبود "
هري گفت : " چقدر طول مي كشه تا بقيه اش رو رمز گشايي كني ؟"
هرميون گفت : " حدود سه هفته "
هري با تعجب گفت : " سه هفته ؟ اين خيلي زياده ، وقت ما كمه ، نمي توني زودتر تمومش كني؟ "
هرميون گفت : " اگر عجله داري شايد بشه يه كاريش كرد ، اگر چيزي پيدا كردم ، بهت خبر ميدم ! "
رون گفت : " خوب ديگه بريم هري ، كارا رو بسپر دست هرميون تا ببيني معجزه مي كنه !من كه شب ها همين كار رو مي كنم ... ( اين دفعه مي تونين فكر بد بكنين. نويسنده) "
رنگ هرميون به خاطر اين حرف رون برگشت و مشخص بود كه از اين حرف هم خوشش آمـده و هم خجالت كشيده . رون و هري به بيرون از خانه رفتند و با صداي ترقي ناپديد شدند و در جلوي وزارت خانه ظاهر شدند و كيوزك زرد رنگ تلفن را در مقابل خود ديدند ، رون گفت : " پيش به سوي كار "  و به سمت كيوزك به راه افتاد، هري هم او را دنبال كرد.
*********
از آن روز 10 روز گذشته بود وهري دردفتركارش نشسته بود و مشغول مطالعه گزارشي بود كه بايدتا دو ساعت ديگه روي ميز تام مي گذاشت.  توي اين ده روز اتفاق خاصي نـيــفـتاده بـه جــز اينكه لانـه ي جانـوراني را كه سيموس به آنها معرفي كرده بود را پيدا كرده بودند و از شر اين موجودات راحت شده بودند.
هري براي پنجمين بار گزارشش را خوانده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه گزارشـش از اين بهتر نمي شود. كه ناگهان پاترونوس رون وارد اتاق شد. صداي رون كاملاً مشخص بود. او گفت : " هري ، هرميون به من خبر داد ، چيزي كه مي خواستي رو پيدا كرده ، الآن هم توي خونه منتظرته ! "

فصل ششم ... ...  
 

فصل ششم : سفر به گذشته

 

ولي اين غيرممكن بود ، هري 20 سال پيش به وضوح در ذهنش خواسته بود كه چوب دستي در اين اتاق پنهان بماند و فقط خودش بتواند وارد اين اتاق شود و چوب دســتي را بردارد ولي به نظر مي رسيد اتاق به خواست او عمل نكرده و كس ديگري آن چوب را برداشته ! بايد فكـري مي كــرد، نمي دانست چوب را از كجا پيدا كند. مسلماً بايد آن چوب را پيدا مي كرد وگرنه دنيا نابود مي شد.

به سرعت از اتاق خارج شد و به طرف دفتر مدير شروع به دويدن كرد .. پس ترس بدعنق بي خود نبود ، شايد با گم شـدن چوب ارتباطي داشت . هـنـگـامي كه هري جلوي دفتر مگ گونكال رسيد ، ديد كه نـاودان به كناري رفته و در اتاق باز است ، هري فهميد مگ كونكال مي دانسته كه او رمز را بلد نيست و در را برايش باز گذاشته. همين كه خواست از پلكان بالا برود ، براي بار دوم صداي بدعنق را شنيد كه از تــه سـالن مي آمد. به سرعت به طرف او رفت ، بدعنق كنار يك مجسمه كه به شكل يك زره بود ايسـتاده بود و از تــرس به نقطه اي خيره شده بود. هري به او گفت :‌ »‌ چي شده بدعنق چرا اين قدر ترسيدي؟ »

بدعنق همان طور كه به ديوار روبه رو خيره شده بود ، بدون اينكه به هري نگاه كند ، گــفت : « اونا اومدن تا من رو ببرن ، من دوست ندارم به اونجا برم ، اونجا وحشتناكه ، دلم نمي خواد به اونجا برگردم . بايد از دستشون فرار كنم ولي اونا مي تونن همه جا برن ! اونا وحشتناكند ! »

هري پرسيد : « كيا‌ ؟ »

بدعنق گفت : « ولدون ها »

هري اوليـن بـــاري بود كه اسم ولدون را شنيده بود. اين اسم اصلاً برايش مفهومي نداشت. با صدايي كه از اميد ومهرباني موج مي زد به بدعنق گفت :‌ »‌ اگه بهم بگي اونا چه شكلي هستن مي تونم بهت كمك كنم »

بدعنق با وحشت گفت : « تو نمي توني بـهم كمك كني ، اونا سياهن ، درست عين زغال. اونقدر وحشتناكن كه ديوانه سازها از اونا مي ترسن... » ولي بدعنق آن قدر ترسيده بود كه ديگر نتوانست حرفش را ادامه بدهد ، مسلماً اين ولدون ها آن قدر ترسناك بودند كه بدعنق را اينگونه ترسانده بودند كه از تعريف كردن قـدرتاشون هم مي ترسيد. هري خواست سوالي بپرسد كه بدعـــنـق دوباره جيغي زد و وارد ديوار رو به رو شد. ناگهان هري يادش آمد كه چوب گم شده ، به سرعت به سمت دفتر به راه افتاد. در شرايـــــط عادي آنگونه دويدن براي فردي 38 ساله بسيار بعيد بود ولي حالا اوضاع خيلي وخيم بود. خــواست وارد دفتر شود كه دوباره همان حس به او دست داد ، حس كرد هزاران چـشـم در حال نگاه كردن به او هستند. هري به اين حـــس اهميتي نداد. به سرعت از پله هاي متحرك به سرعت بالا رفت ، هـري به سرعـت وارد اتاق شد. بـــراي يك لحظه مگ گونكال ، آلبوس و تمام تابلوها به سمت او برگشتند ، يك زن كـه لباسـي قرمز رنگ و موهايي شبيه آمبريج داشت . (اگر كمي تپل تر بود و آن خنده ي آمبريج را داشت مسلماً هري او را با آمبريج اشتباه مي گرفت). از درون تابلو گفت : « چـه كار گستاخانه اي بدون در زدن و اجازه گرفتن از مدير مدرسه وارد اتـاق مدير مي شــه ، در زماني كه من مدير بودم ، كسي جرئت نداشت بدون اجازه ي من وارد هيچ اتاقي بشه ، اون زمانها ... »

مگ گونكال كه چهره ي وحشت زده ي هري را ديد گفت :‌ » ماريا لطفاً ساكت ، هري چي شده؟ »

هري گفت : « يك نـفــر ، چيزي رو كه تو اتاق ضروريات بود ، برداشته » و مسلماً اين حرف را به دامبلدور زده بود.

چهره ي دامبلدور در هم رفت. هري گفت : « حالا چي كار كنم؟ بايد پيداش كنم ولي چه طوري؟ »

چهره ي دامبلدور نشان مي داد كه او غرق در فكر است. لحظاتي گذشت . ناگهان گفت : « مينروا با هري بياين نزديك و يكي از شما ها طلسم سكوتي رو روي ما بزاره ! »

مگ گونكال و هري همين كار را كردند و اين بار مگ گونكال بود كه طلسم سكوت را گذاشت.

هري گفت : « شما در اين مورد نظري دارين ؟ »

 دامبلدور گفت : « نظر كه نه ولي يه حدسايي مي زنم »

هري گفت : « و معمولاً هم حدساتون درست در مي آد ، چه حدسي مي زنين؟ »

دامبلدور گفت : « اول بايد به سوال من جواب بدي »

هري گفت : « بپرسين ، هر چي باشه جواب مي دم »

دامبلدور گفت : « تو كي اون چوب رو تو اتاق ضروريات گذاشتي؟ »

هري گفت : « درست بعد از اينكه از اتاق شما خارج شدم. »

دامبلدور غرق در فكر شد. بعد از مدتي دامبلدور گفت : « راهي هست ، ولي بايد به گذشته برگردي ، هم بايد چوب رو پيدا كني و هم سنگ رو ! فكر نكنم بتوني اون سنگ رو در اين زمان و بعد از 20 سال پيدا كني !! »

هري با تعجب گفت : « به گذشته برگردم؟ ولي اين محاله »

دامبلدور گفت : « چي غيرممكنه، برگشتن به گذشته ؟ مثل اينكه يادت رفتـه سـال سـومت تـوي هـاگـوارتـــــز سيريوس رو چطوري فراري دادي؟ »

هري در خاطراتش به دنبال حوادث سال سوم گشت. او به ياد آورد كه با زمان برگردان هرميون چــند ساعت به عقب برگشته بود و باك بيك و سيريوس را فراري داده بود . ولي از طرفي هم اين كار غير مـــمـكن بود چطور مي توانست به بيست سـال برگـردد ، اگـر ايـن هـم امكان پذير بود چگونه دوباره به زمان حال برگردد ،‌ هري به دامـبـلـدور گفت : « ولي اون زمان برگردان من و هرميون رو فقط چند ساعت به عقب برد. ولي من مي خوام به بيست سال پيش برگردم و بعد از انجام كارم دوباره به زمان حال بيام. »

ناگهان مگ گـونكال فـرياد زد : « آلـبــوس تو چي كار كردي؟ مگه قرار نبود دوشيزه گرنجر از اون فقط براي رسيدن به كلاساش استفاده كنه ولي تـو باعـث شدي او گذشته رو تغيير بده . بايد همون موقع كه زمان برگردان رو پس داد بهش شك مي كردم. »

دامبلدور به مگ گونكال گفت : «‌عصباني نشو مينروا ! لازمه بعضي وقتا گذشته رو تغيير داد تا آينده لذت بخش بشه ! اگه هري اون كاررونكرده بود. سيريوس به دست ديوانه سازها مي افتاد و بـاك بيك هم بي گناه كشته مي شد. اون جون دو نفر رو نجات داد و اين مهمه ! »

مگ گونكال عقب نشيني كرد ولي هنوز هم از اين كار آنها ناراحت بود.

دامبلدور به هري گفت : « براي رفتن به گذشته دور و بازگشت به زمان حال از يك زمان برگردان قــوي تر مثل همون زمان برگردان دوشيزه گرنجر استفاده مي شه كه اسمش زمان برگردان مادره ! »

هري گفت : « حالا اين زمان برگردان چه شكليه و از كجا مي شه پيداش كرد. »

دامبلدور حرفي نزد ، فقط به مگ گونكال نگاه كرد. نگاهي كه از تمنا پر بود ، هري هم به مگ گـــونكال نگاه كرد. مگ گونكال لحظه اي به آن دو نگاه كرد و منظور آنها را فهميد.

مگ گونكال گفت : « هرگز آلبوس ! از من نخواه كه قوانين رو زير پا بزارم ، من نمي تونم اين موضــوع رو به كسي بگم حتي اگه اون شخص هري باشه »

دامبلدور گفت : « مينروا هري به كمك تو نيازداره ، اون بايد اين كار رو بكنه و گرنه هـــمـه چيز دوباره خراب ميشه ،‌مي فـهـمي؟ در ضـمـن اون كه نمي خـواد گـذشته رو دسـت كاري كنه ، فقط مي خواد چيزي كه متعلق به خودشه رو پيدا كنه ! »

مگ گونكال كمي فكر كرد وگفت : « باشه آلبوس تو بردي ! » و به هري گفـت : « زمان برگـــردان مادر وسيله اي هست كه تو رو به گذشته مي بره ، به لطف آلبوس ( و نگاهي از سر ناراحتي به تابلوي دامبلدور انداخت) تو از طرز كار زمان برگردان ساده با خبري ولي زمان برگردان مادر كمي فرق داره ! شكل ظــاهـريــش مثل همونه ولي اندازه اش تقريباً پنج برابر زمان سادست ! روي قسمت رويي آن چهار دايره كوچك قرار دارد كه در وسط هر دايره يك عقربه قرار دارد كه عقربه با رنگ هاي مختلف هستند. هر دور كه آنها رو بـچرخوني در آنها تغيير ايجاد مي شه ، عقربه ي قرمز به منزله ي ساله ، هر دور كه به عقب بچرخه ، يك سال به عـقب مي ري و هر دور كه به جلو بچرخه در گذشته به جلو مي ري ! فهمـيدي؟ در گذشته به جلو مي ري ، يعني نمي توني در اين زمان به آينده سفر كني ولي مي توني در گذشته به عقب و جــلو بري . عقربه ي آبي به منزله ي روز ، عقربه ي عقربه ي سـبـز بـه مـنـزله ي سـاعـت و عـقـربه ي سـفيـد هم به منزله ي دقيقه است. مي توني اون رو توي بخش اسرار وزارتخونه و در اتاق زمان بـرگـردان هـا پـيـدا كني ، فـقـط تو رو خدا گذشته رو دست كاري نكن چون برات گرون تموم مي شه »

هري اصلاً به حرف مگ گونكال فكر نكرد ، اون مي توانست با اين ساعت خـيــــلـي كار ها رو انجام بده ، مي تونست به جـاي 20 سـال بـه 38 سال پـيـش برگرده و بـه ولدومورت اجازه نده كه پدر يا مادرش رو بكشه ، مي تونست به سال سوم برگرده و پتيگرو رو در جنگل پيدا كنه ، مي تونسـت به سدريك اجازه ي لمس كردن جام رو نده يا مي تونست به خودش هشدار بده كه به دنبال سيريوس به بـخـش اسرار نره ! اين فكر ها او را خوشحال كرد.

دامبلدور كه از چشم هاي هري علاقه اش براي سفر به 38 سال پـيـش را ديده بود. به او گـفـــت : « هري هميشه بهترين راه حل درست ترين راه حل نيست ، بعضي وقتا آدم بايد اشتباه كنه تا به نتيجه ي خوب برسه ، سعي نكن با اون زمان برگردان خاطرات تلخ گذشته روتــغـيـيربدي . شايد اگه والدينت ، سيريوس ، سدريك و صدها نفر ديگه نمرده بودند الان ولدومورت هم نمرده بود.»

هري به حرف هاي دامبلدور فكر كرد. او درست مي گفت ، او حق نداشت گذشته را با تصميمات عجولانه اش نابود كند. او به دامبلدور گفت : « شما درست مي گين ، من حق ندارم گذشته رو نابود كنم »

دامبلدور گفت : « به نظر من اگر به بيست سال و صد وسه روز و 6 ساعت ديگه برگردي مي توني اون سنـگ و چوب رو پيدا »

هري معني حرف دامبلدور را نفهميد ولي مي دانست دامبلدوركسي نيست كه حرف را بي حسابي بزند.

هري گفت : « پس بايد برم به وزارت و اون زمان سنج رو پيدا كنم » و به مينــروا گفت : « مي تونم وقتي اون رو پيدا كردم به اينجا برگردم و از اينجا به گذشته برم؟ »

مگ گونكال گفت :‌ » مشكلي نيست من شومينه رو از اين طــرف برات باز مي زارم ولي الفياس هم بايد شومينه ي وزارت رو باز بزاره ، در ضمن زمان برگردان ها فقط به دسـت وزيـر سحـر وجادو فعال مي شن و كس ديگه اي نمي تونه اونا رو فعال كنه ، پس از وزير بخواه تا اون رو برات فعال كنه ! »

ناگهان هري به ياد حرفي افتاد كه الفياس در آسانـسور گفته بود . او بـــه هري گـفـته بود : « يك زمان برگردان ساده گم شده ولي فقط من مي تونم فعالش كنم »

حالا هري معني حرف الفياس را فهميده بود. دامبلدور گفت :‌ » الفـياس انسان خـوبـيه ، زماني شاگرد خودم بود. اگر ديدي راضي نشد ، كمي از ماجرا رو براش تعريف كن. مطمئن باش كمكت مي كنه »

هري گفت :‌ » الفياس با من! » به طرف شومينه رفت ، مقداري پودر سيـاه رنگ در آتش ريخت ، وارد آتش شد و به سالن ورودي وزارت فكر كرد و فرياد زد: « وزارتخانه »

هري به سرعت از شومينه خارج شد ، در سالن ورودي افراد كمي در رفت و آمد بودند. هري فهميد كه به زودي وقت اداري به اتمام مي رسه ، به همين خاطر سريع تر به راه افتاد و به طرف دفتر وزير رفت. هنگامي كه از آسانسور پياده شد ، الفياس را ديد كه داشت از دفترش خارج مي شد ، به سمت او رفت.

الفياس گفت :‌ » سلام ، كي از هاگوارتز برگشتي؟»

هري گفت : « همين الآن اومدم »

الفياس گفت :‌ » كارت انجام شد ؟»

هري گفت : « هنوز كه انجام نشد ولي به كمك شما نياز دارم. »

الفياس گفت : « هر كمكي از من بر بياد برات انجام مي دم »

هري گفت : « من به يك زمان برگردان مادر احتياج دارم »

الفياس از اين حرف هري جا خورد. به او گفت : « اينجا جاي خوبي براي حرف زدن نيست ، بيا بريم دفتر من » و به سمت دفترش به راه افتاد ، هري هم پشت سر او وارد شد. الفياس پشت ميزش و روي صندلي اش نشست و گفت : « اين اطلاعات طبقه بندي شده است ، مسلماً اين حرف رو از مينروا شنيدي، زمان برگردان مادر رو براي چي مي خواي ؟ »

هري گفت : « درسته ، از مينروا شنيدم ولي آلبوس مجبورش كرد كه بگه ، اون اصلاً مقصر نيست. من براي پيدا كردن چند وسيله ي خيلي ضروري بايد به گذشته برگردم. »

الفياس با ترديد گفت :‌« توقع داري حرفت رو باور كنم؟ خيلي ها بودن براي به دست آوردن يه زمان برگردان مادر ده ها نفر رو كشتن. هري اين وسيله بيشتر از اونكه مفيد باشه ، مضره ! »

هري گفت : « مي دونم چقدر مضره ،‌ولي من نمي خوام باهاش تاريخ رو عوض كنم ، فقط مي خوام چند تا وسيله كه مال خودم هست رو در گذشته پيدا كنم »

الفياس گفت : « به چه زماني مي خواي برگردي؟ »

هري گفت : « حدود بيست سال و صد و چهار روز و حدود 6 ساعت قبل »

الفياس فكري كرد. سپس گفت : «‌ درست  زمان اون جنگ آخر ،‌ ولي اين وسايل چي هستن كه بايد براشون به گذشته برگردي؟ »

هري با خود فكر كرد، دامبلدور به او گفته بود كه مي تواند به الفياس اعتماد كند. هري به او گفت : « در رابطه با اون پيشگوييه ،‌حتماً از ماجراي هداياي مرگ با خبريد ولي مطمئنم نمي دونستيد كه الآن من صاحب اونها هستم ، طبق چيزهايي كه از پيشگويي و نوشته هاي بيدل فهميدم ، بايد هداياي مرگ رو به سرزمين مرگ برگردونم و براي پيدا كردن اون وسايل بايد به گذشته برگردم. »

الفياس واقعاً گيج شده بود. ولي بايد به هري اعتماد مي كرد ، در عمق چشم هاي هري صداقت موج مي زد . الفياس مي دانست اگر در اين دنيا كسي براي مردم دلسوز تر از او باشد ، آن شخص كسي ني ست جز هري پاتر، چاره اي نداشت ولي باز هم نبايد ريسك مي كرد.

الفياس به هري گفت : « من حرفهات رو باور مي كنم ولي نمي تونم به همين راحتي اون زمان برگردان رو بهت بدم ، مگر اينكه قسم ناگسستني بخوري »

هري گفت : « قسم نا گسستني؟ يعني به من اعتماد نداري ؟ »

الفياس گفت : « هري من به تو اطمينان كامل دارم ولي به من حق بده كه كمي مشكوك باشم ، من مطمئنم بعد از شنيدن اين كه چنين وسيله اي وجود داره ، خواستي به 38 سال قبل برگردي ، درست نمي گم؟ »

هري با خود فكر كرد ، الفياس درست مي گفت ، شايد بعد از به دست آوردن زمان برگردان احساسش در برابر عقلش شكست مي خورد و با يك كار نسنجيده تاريخ را نابود مي كرد. به همين دليل گفت : « بهترين كار همينه كه قسم بخورم »

الفياس كه خوشحال شده بود گفت : « هري ممنون كه من رو درك مي كني ، يه لحظه همين جا باش ، تا برمو به دبون بگم كه بياد. »

هري با شك گفت : « دبون براي چي ؟ »

الفياس گفت : « مثل اينكه يادت رفته به يه ضامن نياز داريم » و از اتاق خارج شد.

دقايقي گذشت و الفياس همراه با مردي وارد شد ، ولي آن مرد دبون نبود ، بلكه فانور بود.

فانور بعد از اينكه با هري دست داد به الفياس گفت : « چي شده؟ نمي شد كارت رو بزاري براي بعد؟ »

الفياس گفت : « به يه ضامن براي قسم نياز داريم »

فانور كه جا خورده بود گفت : « ضامن؟ حتماً مسئله ي مهميه كه هري بايد قسم ناشكستني بخوره ،خوب حالا به چي بايد قسم بخوره؟ »

الفياس گفت : « الآن مي فهمي » و در وسط اتاق روي دو پا زانو زد ، هري هم كه مي دانست الآن بايد چه كار كند به طرف الفياس به راه افتاد و روبه روي او زانو زد ، دو مرد دستانشان را در هم قفل كردند. در اين زمان فانور چوبدستي اش را كشيد و به دو مردي كه روي زمين نشسته بودند نزديك شد. و نوك چوبدستي اش را روي دست آنها قرار داد.

الفياس گفت : « هري جيمزپاتر آيا قول مي دهي پس از انجام كارت زمان برگردان مادررا به من تحويل دهي؟ »

هري گفت : « بله ، قول مي دهم »

در اين لحظه يك زبانه آتش باريك و درخشان ازچوب فانور كه از حرف الفياس متحير بود، بيرون آمد و مانند يك سيم داغ چرخيد و دور دستان آن دو مرد پيچ خورد.

الفياس دوباره گفت : « آيا قول مي دهي از زمان برگردان مادر فقط براي رفتن به 20 سال و صد و سه روز و 6 ساعت پيش و برگشتن به زمان حال استفاده كني؟ »

هري گفت : « قول مي دهم »

دومين زبانه آتش از چوب به بيرون پرتاب شد و به زبانه اول پيوست و تشكيل يك زنجير باريك و مشتعل داد.

و در اين زمان زنجير باريك ناگهان قطور شد و مانند يك مار به دور دستان دو مرد پيچيد ، بعد از گذشت ثانيه اي شعله ي آتش كم كم باريك شد ، تا جايي كه از بين رفت. الفياس از جايش بلند شد ، هنگامي كه هري خواست بلند شود ، به وضوح سنگيني چيزي بر روي دوشش را حس مي كرد. فانور هنوز حيرت زده بود. ناگهان به الفياس گفت : « الفياس ، تو چي كار كردي ، مي خواي اون زمان برگردان رو به هري بدي ؟ مي دوني كه اون نفرين شده است. تو حق نداري اين بلا رو سر اون بياري »

الفياس با چهره اي آرام گفت : « هري از تمام ماجرا خبر داره ، حالا ما كمي حرف خصوصي داريم ، از كمكت ممنون ، در ضمن من روت حساب مي كنم كه اين حرف به گوش پيتر نرسه ، وگرنه اگه فردا هري خون دماغ بشه همه ي عالم و آدم مي ندازن گردن من . »

فانور در حالي كه از اتاق خارج مي شد به الفياس گفت : « راجع به اين موضوع به كسي چيزي نمي گم ولي اگه بلايي سر هري بياد مطمئن باش مردم راحتت نمي زارن » و از اتاق بيرون رفت.

هري كه جا خورده بود گفت : « نفرين؟ نفرين ديگه براي چي؟ »

الفياس گفت : « قضيه اش طولانيه ، فقط همين قدر بدون كه مردم معتقد هستند اين وسيله يه جورايي نفرين شده است ، شواهد نشون مي ده كه مردم درست مي گن چون هر كس از اين وسيله استفاده كرد ، براش اتفاقي مي افتاد. آخرين باري كه از اين وسيله استفاده شد حدوداً به پانصد سال قبل بر ميگرده كه يك هفته بعد جسد اون شخص رو تكه تكه پيدا كردند ، به همين دليل اين وسيله نفرين شده به حساب اومد و از اون موقع تا الآن كسي جرئت استفاده از اون رو نداشت ، كم كم اين وسيله فراموش شد و بعد از مدتي در هر دوره ي وزارت فقط سه نفر از اين راز با خبر بودند. اولي وزير وقت ، دومي يك رازدار در هاگوارتز و سومي ، يك رازدار در وزارت خونه. »

هري گفت : « اگر اين طوريه ، 20 سال پيش زماني كه ولدومورت اسكريمجور رو كشت و خودش يه خائن رو وزير كرد ، بايد از اين ماجرا با خبر مي شد و وزير هم مي تونست اون زمان برگردان رو براش فعال كنه ولي چرا اين كار رو نكرد. »

الفياس گفت : « اينو بايد ممنون اسكريمجور باشي چون قانوناً باي د قبل از مرگش راز وجود زمان برگردان و راه فعال كردنش رو به وزير بعدي بگه ولي اون اين كاررو نكرد. هري اين ماجراكمي شبيه پيشگوييه شيطانيه ! »

هري معني حرف الفياس را نمي فهميد ، و همان گونه بهت زده به الفياس نگاه مي كرد.

الفياس گفت : « زماني كه وزيري مرد و يا بر كنار شد ، خاطره اي به وضوح در ذهن دو رازدار ( رازداري كه در هاگوارتز و رازداري كه در وزارت خانه است ) به وجود مي آيدكه مثل يك قسم ناگسستني ضعيف عمل مي كند ، يعني دو راز دار بايد راز وجود زمان برگردان و نحوه ي به كار انداختن آن را به وزير جديد بگن وگرنه يك شكنجه ي روحي خيلي ضعبف را تحمل مي كنند، از خوش شانسيه همه ي ما ،‌زمان حمله ي ولدومورت به وزارتخانه ، كارل آنتر كه راز دار وزارتخانه اي اين راز بود به دست مرگ خوارها كشته شد و تنها كسي كه اون زمان از اين راز با خبر بود ، مينروا بود. »

هري گفت : « ولي آلبوس هم از اين موضوع با خبر بود »

الفياس گفت : «‌ درسته ، زماني كه تو وارد مدرسه شدي ، آلبوس از راز داري كناره گرفت و به پيشنهاد او ،‌فاج مينروا رو به عنوان راز دار انتخاب كرد ولي دليلش رو نپرس چون نمي دونم »

ولي هري دليل اين كار آلبوس را مي دانست ، مي دانست كه آلبوس از همان لحظه ي ورود هري به هاگوارتز چه نقشه هايي در سر مي پروراند و مي دانست كه خيلي عمر نخواهد كرد.

هري گفت : « خوب اگر اين جوريه كه شما گفتين ، الآن مينروا هم مي تونه اون زمان برگردان رو فعال كنه؟ »

الفياس گفت : « نه ، اون نمي تونه »

هري كه جا خ.رده بود گفت : « ولي خودتون گفتين مينروا راه فعال كردن اون زمان برگردان رو به شما گفته ، پس خودش هم الآن اون رو مي دونه »

الفياس گفت : « هري بهت گفتم كه اين ماجرا كمي شبيه پيشگويي شيطانيه ، رازدار ها زماني كه به وزير جديد اين راز رو مي گن ، روش فعال كردن زمان برگردان را فراموش مي كنند و تا زماني كه وزير بعدي روي كار بياد آن را به خاطر نمي آورند. »

هري گفت : «‌ ولي اگر قراره فراموش كنند ، پس مينروا چطوري به من گفت »

الفياس گفت : « رازدار ها راز فعال كردن زمان برگردان رو فراموش مي كنند ولي داستان كلي آن را به خاطر دارند. »

هري كمي فكر كرد ولي از حرفهاي الفياس زيدي چيزي دستگيرش نشد(‌مي دونم شما هم مثل هري چيزي نفميدين- نويسنده ) ، فقط فهميده بود ، الآن تنها كسي كه مي تونه زمان برگردان رو فعال كنه الفياسه. هري به الفياس گفت : « مگه نگفتين كه نفرين شده است ، مطمئنين خطري نداره؟ »

الفياس گفت : « ببينم هري ، سگ سياه بزرگ يا طالع نحس ، واقعاً باعث مرگ مي شه؟ و يا تسترال ها واقعا بديمنند؟ نه هري ، تمام اينها داستان و خرافاته ، مطمئناً كسي كه گذشته رو خراب كنه ، خودش اول از همه نابود مي شه ، اون كسايي كه نابود شدند ، خودشون باعث اين كار شدند و اين خود انسانها هستند كه با دستكاري گذشته ، آيندشون رو نابود كردند. ماجراي نفرين هم براي ترس افراديه كه طالب قدرت زيادند ، خوشبختانه اين موضوع اون قدر واقعي بوده كه حدود پانصد ساله كه كسي جرئت نكرده از اين زمان برگردان استفاده كنه ، شايد اگر ولدومورت با خبر مي شد ، مسلماً از اون استفاده مي كرد ولي او هم بي خبر بود. و اين به نفع ما تمام شد. اين فرينيه كه هركس با دست خودش براي خودش مي سازه ، فقط ازت خواهش مي كنم با تصميمات عجولانه گذشته ور نابود نكن، حالا بلند شو تا به بخش اسرار بريم »

الفياس از اتاق خارج شد و هري هم به دنبال او به راه افتاد ، به حرف هاي الفياس فكر مي كرد ، اگر ولدومورت باز مي گشت و پي به وجود چنين وسيله اي مي برد ، ديگر پايان كار دنيا بود. بايد فكري مي كرد.هنگامي كه سوار آسانسور شدند هري از الفياس پرسيد: « اگر جادوگر سياهي به اين وسيله و طرز كارش پي ببره ، اون موقع چي مي شه ؟ »

الفياس گفت ‌: « اين محاله ، چون الآن چگونگي فعال كردن اون رو فقط من مي دونم و به كسي هم نمي گم »

 هري كه قانع نشده بود گفت :‌ « ولي اگه كسي ذهنتون رو بخونه ، يا طلسم فرمان روتون اجرا كنه و يا از معجون حقيقت استفاده كنه ، اون موقع چي ؟‌»

الفياس گفت : « اولاً من راه مقابله با تمام اينهايي كه تو گفتي رو بلدم ، ثانياً اگه حتي غافلگير بشم ، كسي نمي تونه اين راز رو از عمق ذهن من در بياره چون اين اطلاعات جايي در مغز افراد بايگاني مي شن كه حتي با معجون حقيقت هم نمي توني پيداشون كني. »

هري هنوز هم قانع نشده بود ، بالاخره راهي بود تا ولدومورت بتواند اين راز را پيدا كند. الفياس كه فهميد هري قانع نشده به او گفت : « مي بينم كه قانع نشدي ولي چيزهايي هست كه نبايد به كسي بگم ولي به تو مي گم ، كسي كه اون زمان سنج رو ساخته ، روي اون طلسمي گذاشته كه هر وقت وزير وقت احساس كنه كه ممكنه دنيا با اين وسيله نابود بشه ، بتون اون رو براي صد سال از كار بندازه و حتي خود اون وزير هم نمي تونه دوباره اون رو قبل از اين صد سال فعال كنه. حالا ديگه خيال هري راحت شد . مي دانست اگر ولدومورت هم به اين دنيا برگردد ، با وجود الفياس نمي تواند به گذشته برگردد و جاودانه سازهايش را از جاي قبلي منتقل كند.

از آسانسور خارج شدند و به طرف بخش اسرار به راه افتادند ، زماني كه در را بستند اتاق شروع به چرخيدن كرد و بعد از مدتي ايستاد، اين بار هري همان جاذبه ي هميشگي را از طرف چپ خود حس كرد ، يك قدم جلو رفت ، الفياس كه متوجه اين موضوع شده بود گفت : « حسش مي كني ، نه؟ »

هري گفت : « آره ، خيلي هم قويه »

الفياس گفت :‌ » شايد يه روزي بفهمي چي پشتشه ولي هرچي كه هست ، چيز خوبي نبايد باشه »

هري گفت : « هر چي كه هست به من كه حس خوبي مي ده » و از در فاصله گرفت . الفياس به سمت در رو به رويي رفت و وارد اتاق زمان سنج ها شد ، هنوز هم اتاق از نور پر بود و در گوشه گوشه ي اتاق ساعت هايي ديده مي شد. هري چند زمان سنج ساده ديد ، از همان نوعي كه زماني هرميون داشت و با آن توانسته بود باك بيك و سيريوس را نجات دهد. هري از الفياس پرسيد : « بقيه زمان سنج ها را هم شما فعال مي كنيد؟ »

الفياس گفت :‌ » بله » و به سمت جعبه اي كه در گوشه اتاق قرار داشت رفت. جعبه تا زانوي او مي رسيد و رويش نقش و نگار زيبايي داشت. الفياس آن را برداشت و پيش هري برگشت .

هري گفت : « خودشه ؟ »

الفياس گفت ‌: « بله »

هري كه تعجب كرده بود گفت : « من فكر مي كردم بايد روي اون اناع و اقسام طلسم ها باشه ، اصلاً فكر نمي كردم كه مثل يه جعبه ي ساده بزارينش گوشه ي اتاق. »

الفياس كه لبخندي مي زد گفت : « خوشحالم كه تو هم گول خوردي ، من عمداً هيچ گونه طلسمي روش نزاشتم چون معتقدم هميشه يك نفر ، قوي تره و ممكنه تمام طلسم هايي كه روش هست رو بشكنه ، ولي اين طوري كسي حتي فكرش رو هم نمي كنه كه اون جعبه اينجا باشه. »

هري گفت : « خوب اينطوري كه با طلسم راحت رديابي مي شه ، مثلاً با طلسم اكسيو مي شه راحت اون رو به دست آورد »

الفياس گفت : « به اين راحتي ها هم نيست ، سازنده اون فكر اينجا رو هم كرده ، هيچ طلسمي  تا شعاع يك متري اين جعبه كار نمي كنه‌ « الفياس جعبه را نزديك هري گذاشت ، هري در حاشيه يك متري جعبه قرار داشت، الفياس به او گفت كه يك طلسم انجام دهد.

هري چوبش را به طرف جعبه گرفت و گفت : « اكسيو »

ولي جعبه تكاني نخورد.

دوباره چوبش را تكان داد و گفت :‌ » لوموس » و هيچ اتفاقي نيفتاد.

اين براي هري خيلي جالب بود. پس اين گونه اين جعبه اصلاً رديابي نمي شد. مسلماً سازنده ي اين جعبه خيلي باهوش بوده كه چنين فكري كرده. الفياس به طرف جعبه رفت ، جعبه را از روي زمين برداشت و از هري دور شد ، به طرف انتهاي سالن رفت ، طلسم سكوتي روي خودش اجرا كرد ، سپس دستش را روي جعبه گذاشت و شروع به گفتن وردهايي كرد ، هري از آن فصله فقط تكان خوردن لبهاي الفياس را مي ديد ، دقيقه اي گذشت و حالا الفياس به وضوح عرق مي ريخت ، ناگهان نور آبي رنگي اطراف در جعبه را فرا گرفت و فقط رد بسيار باريكي از آن به جا ماند ، الفياس به طرف هري رفت ، جعبه را به او داد و گفت ، فقط 15 دقيقه مي توني از اون استفاده كني و بعد از اون دوباره قفل مي شه »

هري جا خورده بود :‌ » فقط 15 دقيقه؟ ولي اين كه خيلي كمه‌ «

الفياس گفت : « در زمان حال 15 دقيقه ، در گذشته هر چقدر كه خواستي ولي هري قولت رو فراموش نكن ، به همون زماني كه آلبوس گفت برگرد وسعي كن گذشته را نابود نكني »

هري از الفياس تشكر كرد و زمان سنج را از او گرفت ، هري حدس مي زد كه سنگين باشد و لي برعكس تصورش اصلاً وزني نداشت به سرعت از اتاق خارج شد ، وقتش خيلي كم بود ، بايد سريع به هاگوارتز مي رفت ، به سالن ورودي رسيد ، خواست وارد شومينه شود كه يادش آمد براي ورود به هاگوارتز از شومينه بايد از الفياس بخواهد تا راه را برايش باز كند. به سرعت به دفتر وزير رفت ، چند ضربه به در زد و منتظر وزير شد ولي صدايي از داخل نيامد پس به اين نتيجه رسيد كه وزير در دفرش نيست ، خواست برگردد كه بخش اسرار برود كه ديد الفياس از آسانسور بيرون آمد. او به سمت هري آمد و با لبخندي گفت : « معلومه خيلي عجله داري » سپس دستش را روي دستگيره ي در گذاشت و در پس از تشخيص هويت وزير در را برايش باز كرد. هري پس از وزير وارد شد و ديد كه شومينه ي اتاق وزير سبز رنگ است ، به وزير نگاهي انداخت ، الفياس به او گفت : « ديدم عجله داري ، خودم رفتم سراغ جيمي و بهش گفتم شومينه ي اتاق من رو به هاگوارتز وصل كنه ، به نظر مينروا اون طرف رو باز گذاشته ، مي توني بري »‌ و به شومينه اشاره كرد. هري به طرف شومينه رفت قبل از اينكه وارد شومينه شود الفياس گفت :« يادت نره چه قولايي دادي » . هري وارد شومينه شد ، دفتر مدير هاگوارتز را در نظر گرفت و فرياد زد : « هاگوارتز »

شومينه ي دفتر هاگوارتز براي لحظه اي سبز شد و مردي كه يك جعبه ي پر نقش و نگار به دست داشت از آن خارج شد. خانم مدير هاگوارتز از پشت ميزش خارج شد و پيش آن مرد ميانسال رفت و به او گفت : « تونستي راضيش كني ؟ »

هري به جاي جواب دادن به جعبه اشاره كرد و به طرف تابلوي دامبلدور به راه افتاد. دامبلدور به او گفت : « مشكلي كه پيش نيومد؟ »

هري گفت : « نه ، فقط الفياس ازم قسم ناگسستني گرفت . »

دامبلدور كه انگار حدس زده بود اين اتفاق بيفتد گفت : « چه قسم هايي ازت گرفت ؟ »

هري طلسم سكوتي روي خودش و آلبوس گذاشت سپس تمام قسم هايي كه خورده بود را به دامبلدور گفت . چهره ي دامبلدور غرق در خنده شد . هري پرسيد: « به چي مي خنديد؟ »

دامبلدور گفت : « الفياس واقعاً شاگرد خوبي براي من بود ، ببينم ازت قول نگرفت كه گذشته رو دست كاري نكني؟ »

هري گفت : « نه »

دامبلدور گفت : « به خاطر اين زرنگيش بود كه هميشه دوست داشتم بهش درس بدم. خوب ديگه ، وقتت كمه ، بهتره شروع كني و به گذشته بري. » هري خواست در جعبه را باز كند كه صداي آلبوس او را از اين كار بازداشت . او گفت : « به نظر من بايد جايي ازش استفاده كني كه كسي تو رو نبينه ، اگر اين جا بخواي فعالش كني ، هري جوان و دوشيزه گرنجر و آقاي ويزلي جوان مطمئناً‌ اين جعبه رو مي بينن. »

هري فكري كرد، دامبلدور درست مي گفت ، ممكن بود سه نوجوان بيست سال پيش زماني كه براي خداحافظي پيش آلبوس ميامدند ، او را مي ديدند. هري گفت : « ولي پس كجا فعالش كنم؟ »

آلبوس گفت : « فكر كنم اگه نزديك دستشويي ميرتل گريان فعالش كني بهتر باشه »

هري گفت : « ولي اگه رون يا هرميون منو ببينن چي ؟ »

دامبلدور گفت : « نگفتم توي دستشويي كه ، نزديك دسشويي ، شايد يه كلاس خالي پيدا بشه ، فكر نكنم توي اون اوضاع جنگ كسي به عقلش برسه به يك كلاس خالي نزديك دستشويي سر بزنه. »

هري كمي فكر كرد ، آلبوس درست مي گفت . ناگهان سوالي برايش پيش آمد. او از آلبوس پرسيد : « اول برم دنبال چوبدستي يا سنگ ؟ »

دامبلدور گفت : « به نظرت ولدومورت به كدومش بيشتر علاقه داره؟ »

هري گفت : « مسلمه ، به چوبدستي »

دامبلدور گفت : « منظورم ولدومورت مرده بود ، ولدومورتي كه حالا شاهزاده ي مردگان شده »

هري كمي فكر كرد ، آلبوس درست مي گفت ، مسلماً حالا ديگه ولدومورت دنبال سنگ مي رفت تا ارتش دوزخي ها و سربازان شيطان (كپي رايت از نبرد خير و شر ) رو به دست بگيره ، پس اول بايد به دنبال سنگ احيا گر مي رفت.

هري گفت : « فكر كنم اول بايد به دنبال سنگ احيا گر برم و بعد به دنبال چوبدستي ، پس من رفتم ديگه » و به طرف در به راه افتاد. ناگهان دامبلدور گفت : « هري درسته كه دست كاري گذشته تاوان داره ولي بعضي وقتا بايد گذشته رو تغيير داد تا آينده بهتر بشه ، پس تا مي توني به خودت و دوستانت كمك كن » و چشمكي به هري زد. لحن صحبت دامبلدور درست شبيه سال سوم بود ، زماني كه دامبلدور به هرميون گفته بود فكر كنم سه دور كافي باشه دوشيزه گرنجر. حالا هري شك نداشت دامبلدور از او خواسته به خودش و دوستانش كمك كند ، البته در گذشته.

هري بالاخره سوالي كه در دلش بود از آلبوس پرسيد. او گفت :‌« چرا همون موقع نگفتين كه بايد هدايا رو به سرزمين مرگ ببرم؟ »

آلبوس كه جا خورده بود گفت : « شايد بعداً بهت گفتم .»

هري ناراحت گفت : « من ديگه اون بچه ي 17 ساله نيستم كه بتونين بهش راحت دروغ بگين ، اگه نمي خواين دليلتون رو بگين ، من مزاحمتون نمي شم. » و به طرف در راه افتاد كه صداي آلبوس او را متوقف كرد.

آلبوس گفت : « به زودي مي فهمي چرا بهت زود تر نگفتم. مطمئن باش »

هري گفت : « مي دونم. و مطمئنم كه به زودي بهم مي گين »

هري با آلبوس و مينروا خداحافظي مختصري كرد ودر حالي كه جعبه را در دست داشت به طرف دستشويي ميرتل گريان به راه افتاد ، همين كه از دفتر خارج شد ، دوباره همان حس آزاردهنده براي سومين بار به او دست داد ، دوباره حس كرد ، هزاران چشم دارند او را نگاه ميكنند ، سرعتش را بيشتركرد تا هم سريع تربه دستشويي برسد و هم از شر آن نگاه ها راحت شود. وقتي به طبقه اي  كه دستشويي ميرتل گريان در آن بود رسيد ، ديگر از شر آن حس خارج شده بود. دري در نزديكي دستشويي بود ، هري در را با آلوهومورا باز كرد و داخل شد . اتاق خفه اي بود و نور آفتاب سعي داشت از لاي پرده ي رنگ و رو رفته خودش را به داخل برساند. دور تا دور اتاق صندلي هاي شكسته ريخته بود و فقط محوطه ي كمي دروسط خالي بود. هري جعبه را وسط اتاق گذاشت ، به ساعتش نگاه كرد ، هنوز 4 دقيقه فرصت داشت ، در جعبه را بازكرد. زمان برگرداني را ديد كه مشخصاتش درست همان بود كه مينروا گفته بود. زمان برگردان را بيرون آورد . به جاي اينكه داخل آن از چيزي پر باشد ، داخلش كاملاً خالي بود و حالت يك ساعت شني را داشت. همان عقربه هايي كه مينرواگفته بود روي سطح بيروني آن قرار داشت. هري نفس عميقي كشيد. طبق گفته ي مينروا و آلبوس بايد عقربه ي قرمز قرمز را 20 دور بر خلاف حركت ساعت مي چرخاند. وقتي كه اين كار را كرد ، چيز عجيبي مشاهده كرد ، از زير عقربه بخاري قرمز رنگ در درون محفظه آزاد شد و عدد 20 را به نمايش گذاشت. سپس عدد عقربه ي آبي را صد و سه دور برخلاف عقربه هاي ساعت چرخاند ، اينبار از زير عقربه آبي ، بخاري آبي در محفظه پيچيد و عدد 103 را نشان داد و سپس با نور قرمز ادغام شد ، رنگ هاي آبي و قرمز در هم مي لوليدند و منظره ي زيبايي را درون محفظه ي شيشه اي به نمايش مي گذاشتند،سپس هري عقربه ي سبز را 6 دور برخلاف حركت عقربه ي ساعت چرخاند و و طبق معمول بخار سبزي عدد3 را نشان داد و با بخارهاي قرمز وآبي ادغام شد ، بخار ها همچنان در هم غوطه مي خوردند ولي اتفاقي نيفتاد ، هري فكر كرد شايد زمان برگردان كار نمي كند ، به همين خاطر انگشتش را روي عقربه سفيد گذاشت ، خواست آن را يك دور بچرخاند كه ياد قولش افتاد ، مي دانست حتي اگر يك ثانيه به عقب تراززماني كه به الفياس قول داده برگردد ، طلسم فعال مي شود واو مي ميرد ،به همين خاطر دستش را از روي عقربه ي سفيد برداشت ، در اين لحظه اتفاق جالبي افتاد ، بخار سفيد رنگي از زير عقربه بيرون زد و داخل محفظه عدد صفر را نشان داد. حالا هر چهار بخار در هم غوطه مي خوردند ، هر لحظه سرعت آنها بيشتر مي شد تا اينكه ناگهان از ديواره ي شيشه اي محفظه خارج شدند و در طول اتاق شروع به پخش شدن كردند ،هري ديگر چيزي در اطافش نمي ديد ، فقط وفقط رنگ هاي گوناگوني مي ديد كه هر لحظه در حال پخش شدن بودند. ناگهان تمام رنگ ها از بين رفت و اتاق به جاي خود بازگشت با اين تفاوت كه الآن شب بود و صداي جيغ از سالن پايين مي آمد. هري چوبدستي خود را بر روي فرق سرش گذاشت و طلسم سرخوردگي را اجرا كرد ، زماني كه حس كرد سرمايي از سرش به پايين جريان پيدا كرده ، مطمئن شد كه طلسم را درست اجرا كرده هري مطمئن بود تنها كسي كه او را مي ديد مودي بود كه او هم مرده بود. پس كسي نمي توانست او را ببيند ولي مي دانست بايد تا حد امكان خود را پنهان كند ، به طرف در رفت ، در را گشود و به سمت سالن ورودي به راه افتاد.

فصل پنجم ... ...  
فصل پنجم : به دنبال ارثيه ها

مدتي طول كشيد تا هري از بهت حرف هرميون بيرون بيايد ، يعني بالاخره مي توانست پيشـگويـي را به تعويق بياندازد و اجازه ي بازگشت ولدومورت را به اين دنيا ندهد. به سرعت بلندشد، و به طـرف سالن ورودي به راه افتاد پودري سيـاه رنگ از گلـدان كنار شومينه برداشت و داخل آتش ريخت ، وقتي كه آتش به رنگ سبـز در آمـد وارد آتـش شد،به آشپزخانه ي منزل رون وهرميون فكــــركـرد،آن رابراي خودمجسم كردوگفت: « گـودريك هالو »

هرميون روي صندلي آشپزخانه نشسته بود ، در كنار دستش كتاب بيدل باز بود و يـك قلم پر و تعدادي كاغذ و كتاب رمز گشايي هرميون روي ميز بود. هري به سرعت به سمت هرميون رفت و گـفـت : « چه خبر ؟ پيداش كردي؟ »

هرميون گفت : « بله پيداش كردم و همين نـيـم سـاعـت پـيـش رمـز گـشـاييـش كردم ولي چيزي ازش نفهميدم ، شايد تو چيزي از اون بفمهي ! »

هرميون صفحه اي از كتاب را باز كرد كه مسلماً در اواخر كتاب بود.  صفحه ي نسبتاً شلـوغـي بود،  در حاشيه ي صفحه نقش هايي از گلهايي پيچك بود كه روي آنها گل هاي ديگري رويـيده بود و اطراف يك متن را پوشانده بود ، در حاشيه ي صفحه علاوه بر گل ، نقش هاي ديگري بود مثل يـك جمجمه ، يك قلب و نقش هاي ديگري كه تمام آنها از يك تنه ي درخت سرچشمه مي گرفتند. مـتـني كـه در وسط بود ، مسلماً از نوشته هاي بسيار قديمي بود و هركس نمي توانست آن را بخوانـد ، انـگــار بـيـدل قصد داشت آن را طوري بنويسد كه كسي نتواند بخواند. مسلما در آن متن رازي بود كه بسيار محـرمانه بود ولي هري به هرميون اعتماد كامل داشت كه مي تواند از عهده ي اين كار بر بيايد. و او هــم جواب اين اعتماد هري را داده بود و توانسته بود اين راز را كشف كند.

هري هنوز هم محو نوع نوشتن بيدل بود .

 


 

هري گفت : « اين نوشته ها چه معني ميده ؟ »

هرميون گفت : « چيزي كه من ازاين متن فهميده بودم رو اينجا نوشتــم »‌وورقـه اي كه روي ورقـه هاي ديگر بود را برداشت و به هري داد.

« زماني كه پيشگويي شيطاني رخ دهد ، ارثيه ها بايد به مبدأ خود برگـردند واگر اين اتفاق نيفتد ، ارثيه ها در مقابل هـم مي ايستنـد و دنـيـا را نابـود مـي كـنـنـد. زمان رخ دادن آن پيشگويي ، اين كتاب را حتماً به دست ميزبـان بـرسـان تا در مقابل پيشــگويي مقـابـلـه كـنـد و شاهزاده ي مردگان را به دنيايي كه از آن آمده برگرداند »

هري چندين بار متن را خواند تا توانست آن را متوجه شود ، همين چند بار خـواندن كـافي بود تا او اين نوشته را حفظ كند و ديگر نيازي به خواندن از روي آن نداشته باشد. او به اين حرف بيدل فكر مي كرد ،« زماني پيشگويي شيطاني رخ دهد ، ارثيه ها بايد به جاي خود برگـردد وگرنـه در مقـابـل هـم قرار مي گيرند و دنيا را نابود مي كنند. » هري به كلمه ي ارثيه فكر مي كرد. معني اين كلـمه چـه بود ؟ هري در مورد تنها ارثيه هايي كه مي دانست ، ارثيه هـــاي وارثـان هاگـوارتـز بود. يـعـني منـظـور بيدل ، شمشير گودريك ، حلقه ي گانت ، جام هافلپاف و تاج راونكلا بود؟ اگر منظورش همين بود بايد زودتــر آن ها را به دست مي آورد به مكان اصلي شان بر مــي گردانــد ، هـري از مبدأ اصـلي شـمـشـير گريفندور مطمئن بود و مي دانست كه بايد آن را به كلاه گروه بندي برگرداند ولي بايد از مبدأ ديگـر ارثـيـه ها با خبر مي شد ، تنها كسي كه مي توانست جواب سوال او را بدهد نوبرت بود كه او هم كيلومتر هــا از او دور بود ، بايد فكري مي كرد ، او به دنبال كسي بود كه از تاريخ هاگوارتز و مؤسسـان آن با خـبر باشد و از همه مهم تر اين اطلاعاتي را كه هري مي خواست در اختيار او قرار دهد ، ذهنش فقط يك جواب به او داد و آن هم آلبوس دامبلدور بود ، ولي او كه مرده بود ، بايد فكري ديگر مي كرد. مشـغـول فـكر بود كه ناگهان دستي بر پيشانيش زد و با خود گفت : « من چقدر خنگم ! خوب مي تــونم بـا تـــابـلوي دامبلدور كه توي دفترش و در هاگوارتزه صحبت كنم ! »

هري با صداي هرميون از افكارش بيرون آمد . هرميون به او گفت : « هري چيزي متوجه شدي؟ من كه چيزي نفهميدم ، ولي بايد طبق گفته ي بيــدل به دنبال ميزبان باشيم ، و اين كتاب رو بـه اون بـديم ،‌اون مي تونه به ما كمك كنه ! »

هري به او گفت : « لازم نيست دنبالش بگرديم چون اون درست جلوت وايساده »

هرميون شكه شد : « چي تو ميزباني؟ اصلاً ميزبان چي هست؟ »

هري گفت : « ميزبان كسيه كه پيشگويي نهايتاً به دست اون مي رسه وميزبان بايد پيشگويي رو به تعويق بندازه ! »

هرميون كتاب را از روي ميز برداشت و به طرف هري رفت و كتاب را به سمت او گرفت گفت : « اگه تو ميزباني ، اين كتاب بايد پيش تو باشه چون بيدل گفته كتاب رو حتماً به ميزبان بده ! »

هري گفت : « من كه رمزگشايي كتاب رو بلد نيستم ! پس پـيـش تـو باشه بهتره ، بازم بگرد ببين چيزي پيدا مي كني؟ » و وقتي اين حرف را زد به طرف شومينه رفت و مشتي پودر فلو از گلدان پايـيـن و كنار شومينه برداشت وداخل آتش ريخت. سپس به هرميون گفت : « من بايد به وزارتخونه برم ، خداحافظ »

هري وارد آتش شد ، شومينه هاي وروديرا در ذهنش تجسم كرد و با فريادي بلند گفت : « وزارتخانه »

هنـگـامي كـه از شومـينـه ي ورودي خارج شـد ، به طـرف مقر آرورها به راه افتاد، هنگامي كه به آنجا رسـيـد، اتـاق را خلوت ديد. مي خـواست هرچه سـريع تـر به سمت دفتر وزير راه بيفتد و اجازه نامه اي براي ديدن مدير هــاگوارتز از او بگيرد ، سريع به راه افتاد و از راهروي خلوت طبقه ي آرورها گذشت و با آسانسور به طرف دفتر وزير به راه افتاد.

هنگامي كه از آسانسور خارج شـد ، الـفـيـاس و دبـون را در راهـرو ديد كه در مورد مسـئـلـه اي بـا هم صحبت مي كردند ، هنگامي كه هري به آنها نزديك شد صداي مشاجره آنها را مي شنيد.

دبون به الفياس گفت: « من كه بهتون گفتم جنـاب وزير ،  اونـجـا خـيـلي مـشـكـوك شـده ، بايد براي سركشي به اونجا بريم »

الفياس به دبون گفت : « بهت گفتم كه اونجا امنه ، خودم اين رو برات تضمين مي كنم »

هري تقريباً به آن دو مرد رسيده بود و با سرفه اي بودنش را به آنها فـهـماند. الفياس هري را ديد و به او گفت : « اوه ... هري خوب شد كه ديدمت ، اين دبون مـغز مـن رو خـورد ، فانـور هم نيست كه اون رو راضي كنه »

هري گفت : « مشكل چيه دبون؟ »

دبون با دلخوري به هري گفت : « دارم به وزير مي گم كه سالين گفته يه وسيله از اتاق زمان گـم شـده ولي وزير مي گن كه دو روز پيش اونجا رو گشتن و چيزي كم نشده »

هري گفت : « به نظر من بايد يه نگاهي بندازيم ، شايد مشكل اساسي پيش بياد ، نظر شما چــيه قربان ؟»

الفياس گفت : « اين دفعه من تسليم ، بريم به بخش اسرار »

و هر سه به طرف اتاق اسرار به راه افتادند. هنگامي كه سوار آسانسور شدند هري از الــفـيـاس پرسيد: « جناب وزير مي تونين يه قرار ملاقات با مدير هاگوارتز برام بزارين؟ »

 الفياس گفت : « هاگوارتز كه الآن تعطيله ،‌كار مهمي با مينروا داري؟ »

هري گفت : « هم بله و هم نه ، چون با آلبوس كار دارم و براي ورود به دفتر مدير به مـيـنروا نياز دارم »

دو مرد( دبون و الفياس) با تعجب به او نگاه كردند ، الفياس گفت : « آلبوس ؟ »

هري كه متوجه اشتباهش شد گفت : « منظورم تابلوي آلبوس در هاگوارتز بود »

خيال دو مرد راحت شد. الفياس گفت : « باشه ، ترتيبش رو مي دم ! بعد از اينكه خــيـال دبـون از بابت اتاق اسرار راحت شد ، ميتوني به ملاقات مينروا بري! »

در همين لحظه آسانسور ايستاد و هري در مقابلش راهرويي تـمـامـاً سـياه را ديد كه روي ديوارهاي آن هيچگونه تابلويي نبود ، اين منظره هري را به ياد سال پنجم هاگوارتز انداخت ، انـگـار همين ديروز بود كه با بچه هاي ارتش دامبلدور به اين مكان آمده بودند تا جان سيريوس را نجات دهـند. ابـتـدا الـفـياس وارد اتاق شد ، بـــه دنبال او دبون و در آخر هم هري وارد شد. پس از بسته شدن در توسط هري سـالن مدور شروع به گردش كرد ، هنگامي كه ديوار از حركت ايستاد ، هري نيرويي بـسـيـار قـوي از پـشـت سرش حس كرد كه كه او را به سمت خود مي كشد. هـري به در پـشـت سـر خود نـگـاه كرد ، پس از مدتي به سمت آن به راه افتاد دستش را به طرف در دراز كرد ، به محض برخــورد دسـت هـري بـه در هري فشاري در بدنش حس كرد كه نزديك بود دست او را از جا بكند.ولي اين اتفاق در زمان كم تـر از يـك ثـانـيـه طول كشيد چون الفياس به سرعت او را از دور كرد و به او گفت : «ديوونه شدي هري؟ تـو اصـلاً مـي دونـي چه چيز وحشتناكي تــوي اون اتاق هست كه مي خواي واردش بشي؟ بهتره ديگه اين كار رو نكني !‌ «

الفياس به سمت در ي كه در طرف چپش قرار داشت رفت و آن را باز كرد. هـري دوباره آن اتـاقـي را ديد كه سال پنجم سيريوس در آن كشته شد. با همان پرده در وسط و پله هايي دور تا دور آن پرده . الفياس گفت : « هميشه اين اتاق رو با اتاق زمان سنج ها اشتباه مي گرفـتم » و خواســت در رابـبـندد كه دست هري را بر شانه اش حس كرد ، الفياس مي دانست كه هـري پـدر خوانده اش را در ايـن اتــاق از دست داده و به او حق مي داد كه ثانيه اي در اين اتاق بماند. او با نگاهـش به هـري فهماند كه مي تواند لحظه اي در اتاق بماند . هري وارد اتاق شد و به طرف پرده رفت ، بعد از چندين سال ، پرده هـم چـنان فريبنده تكان مي خورد و ديگران را به سمت جذب مي كرد ، هري نمي دانست چـنـد دقـيـقـه بـه پرده خيره شده و به گذشته ها فكر مي كرد. به روزي كه آن سگ سياه و بزرگ را در پارك نزديـك خـانه ي خاله اش ديده بود و اتفاقاتي كه در سال سومش افتاد و به وقايع سال چهارم و به اتفاق آن روز شـوم كه او در همين مكان سريوس را از دست داده بود ، او هنوز هم اميد داشـت كه سـريـوس بـا آن لبـخند دوستانه اش پرده را كنار بزند و بازگردد ولي اين يك توهم بيشتر نبود ، هري به سـمت در به راه افـتـاد زماني كه خواست از در خارج شود ، همان زمزمه هايي كه 22 سال پيش و در همين مكان شنيده بـود ، به گوشش رسيد. ولي اين بار زمزمه ها فرق مي كرد ، انگار هزاران نفر از او كمك مي خواستنـد ، هـر كسي از او خواسته اي داشت ، ولي در اين همهمه چيزي نمي شنيد ، كاش تعدادي از آنها سـاكـت مي شدند وفقط يكي از آنها حرف مي زد. همهمه ها هنوز زيـاد بـــود وسـر او را درد مي آورد ، دلش مي خواست از اتـاق خـارج شـود ولي نمي تـوانست در خـواست كمـك آنها را هم ناديده بگيرد ، كم كم اين شلوغي داشت اعصابش را خورد مي كرد ، ناگهان طاقتش تمـام شـد و فـريـاد زد : « ساكت ، يكي تون حرف بزنه بفهمم چي مي گين »

هري اين حرف را از روي عصبانيتش زده بود ولي ناگهان سكوت سردي را كه بر اتاق سايه افكنده بود حس كرد. چهره ي تعجب زده ي دبون و الفياس را ديد ولي برايش مهم نبود ، چون ديگر صداها قطـع شده بود . هري با خود گفت : « حتماً توهم بود. » دوباره به طرف در به راه افتاد ولي صدايي درمانده از پشت سرش شنيد كه دل هر شنونده اي را آب مي كرد صدا به او گفت: « شاهزاده داره مياد، بايد عجله كني ! »

هري يكه خورده بود ، به طرف صدا چرخيد ، به نظر مي رسيد كه صـــدا از پشت پرده مي آيد. هــري گفت : « تو چي گفتي؟ »

صدا دوباره گفت : « شاهزاده داره مياد ، بايد عجله كني ، ارثيـــه هـا رو پـيـدا كـن و به مبدأ برگـردون وگرنه اگه به دست اون بيفتن ، دنيا رو نابود مي كنه ! »

صدا گفت : « دو تا از اونا در هاگوارتزه ، پيداشون كن ! »

هري پيش خود گفت : « بله درسته ، شمشير گودريك وتاج ريونكلا توي هاگوارتزه ولي جـاي فنجان و حلقه ي گانت ها را نمي دانست. »

صدا گفت : « اون ارتش مردگان رو همراه خودش مياره ، جلوي اون رو بگير چون فقط تو مي تـوني ، چون تو ميزبان و دشمن خوني اون هستي »

هري گفت : « چي كار بايد بكنم ؟ به من كمك كن »

ولي ديگر صدايي نيامد ، هري دانست كه صدا ديگر نمي تواند بـه سـوالـهـاي او پـاسـخ بدهد. به همين دليل به طرف دبون و الفياس به راه افتاد ، دو نـــفر از او سوالي نپرسـيـدنـد ولي در نگـاهشـان تـعـجـب موجب مي زد ولي هري مي دانست كه آنها از صدا چيزي نفهميدند ، هري تا زمانـي كـه از اتاق خارج شدند و وارد اتاق زمان سنج شدند ( اتاق زمان سنج همان اتاقيست كه در سال پنجم پر از ساعـت بود و تعداد زيادي زمان برگردان در آن وجود داشت ) ، و الفياس و دبــون مشغول شمارش زمان برگردان ها بودند ،در افكارش غرق شده بود. نهايتاً با صداي الفياس بــه خـودش آمد كه به او گـفـت : « هري بايد بريم »

آنها از در اتاق زمان برگردان خارج شدند و وارد اتاق مدور شدند ، هـري هـنوز آن كشش را از طرف در احساس مي كرد و لي سعي كرد تا با اين حس مبارزه كــنـد و موفـق هـم شـد ، هنـگـامـي كه وارد آسانسور شدند هري يادش افتاد كه اصلاً براي چه به اتاق اسـرار رفتــه بودند از الفياس پرسيد : « چيزي گم شده بود ؟ »

الفياس كه ناراحتي در صدايش موج مي زد گفت : « بله يه زمان برگردان ساده گم شده ، دبـون راست مي گفت ، بايد حواسمون رو بيشتر جمع كنيم ! خدا رو شكر كه زمان برگردان مادر گم نشده ولي چيز مهمي نيست چون كسي كه بايد اون رو فعال كنه ، خودمم ! هركس بوده آدم احمقي بوده ،كه همچين اشتباهي كرده. ولي در هر حال بايد حواسمون رو بيشتر جمع كنيم ! »

هري نمي دانست زمان سنج مادر چيست ولي آن قدر موضوع براي فكركردن بـود كه گـم شـدن يـك زمان سنج مزخرف برايش هيچ اهميتي نداشت ! هنگامي كه آسانسور در طبقه اي كه دفتر وزير درآنجا بود توقف كرد ، دبون به سمت دفترش رفت و وارد آن شد ، هري و الفياس هم به دفتر وزير رفتند. هنگامي كه هري وارد شد از الفياس پرسيد : « لونا كجاست ؟ »

الفياس گفت : « حال آرماندو كوچولو كمي بـدتر شـده،بهـش مرخصي دادم بره خونه!چرا وايـسـادي؟ بشين » و به صندلي كناريش اشاره كرد. هري روي صندلي نشست. الفياس چوبش را درآورد ، كـنـــار پنجره رفت و پاترونوس خود را كه به شكل يك عقاب بود در آسمان رها كرد و بـه جـاي برگـشـت و نشست و به هري گفت : « يه پيغام واسه مينروا فرستادم ، به زودي خبر ميده ! راسـتـي هـري تـوي اتـاق اون اتاق با چه كسي حرف مي زدي؟ »

هري گفت : « با يه صدا كه باهام حرف زد. »

الفياس گفت : « مي دونستي من اون ديوانه سازها رو از اون اتاق به دنياشون...»

در همين موقع يك پاترونوس به شكل گربه از پنجره به سرعــت وارد شـد و چنان الـفـيـاس و هـري را ترساند كه هر دو از جا پريدند و الـفـيـاس بـقـيـه ي حرفش را ناتمام گذاشت ! گربه ي شفاف رنگ به طرف الفياس رفت ، لحظه اي در مقابل او ايستاد و سپس ناپديد شد. الفياس به هري گـفـت : « مـينــروا گفته توي هاگوارتز منتظرته ، الآن به جيمي مي گم شومينه ي اتاق مدير هـاگـوارتـز رو بـه اينجا وصل كنه ، هر وقت شومينه ي اتاق من سبز شد ، مي توني بري ، فـعـلاً خداحافظ » او با هري دسـت داد و از اتاق خارج شد ، حدود سه دقيقه طول كشيد تا شومينه ي اتاق وزير به رنگ سبـــز در آمـد. هـري وارد شومينه شد ، دفتر مدير هاگوارتز را با همان رنگ هاي زيبا تصور كرد و بلند فرياد زد : « هاگوارتز ! »

هنگامي كه از شومينه خارج شد ، همان اتاق آشنا را ديد . درست همانطور كه 20 سـال پـيـش بـعــد از صحبت با دامبلدور از آن خارج شد وبه سمت اتاق ضروريات رفت. هنوز هم آن روز را به ياد داشـت.

روزي كه ولدومورت براي هميشه از بين رفته بود. به ياد آن روز افتاد كه جسد ولــدومورت را از سالن اصلي برداشته بودند و دور از جسد هاي فرد ، تانكس ، لوپين ، كلين كريوي و پـانـزده نفر ديـگركه در راه مبارزه براي او مرده بودند ، قرار داده بودند. به آن لـحـظـه ي زيـبـا فكر كرد و ميدانست كه تا آخر عمرش نمي تواند آن صحنه را فراموش كند. آن روز مگ گونكـال مـيـزها را برگرداند ولي هيچ كس طبق گروه بندي ننشسته بود، هـمـه در كـنـار هـم نـشـسته بودند. معلم ها و شاگردان ، ارواح و والدين ، سانتورها و جن هاي خانگي ، فايرنز در گوشه اي دراز كـشـيـده بــود و گراوپ از ميان پنجره به داخل نگاه مي كرد. و همه غذا ها را در دهان خندانشان مي ريختند. هنوز هم اين خاطره ها برايش اميدي بود كه در بدنش به جريان مي افتاد و به او معني عشق را مي فهماند ، همان عشقي كه دامبلدور از ان دم مي زد. آن روز بود كه هري عشق واقعي را ديد . عشقي كه مثل خورشيـد تـابـناك بود ولي ابري سياه و بد قواره به نام ولدومورت آن را پنهان كرده بود و با نابــود شـدن ولدومورت آن ابر نابود شده بود و عشق به اين دنيا برگشته بود.

هري با صداي سرفه ي مگ گونكال از تفكراتش بيرون امد. چقدر دلش براي ديدن اين زن تنگ شده بود ، سه ماه پيش او را در وزارتخانه ديده بود ولي باز هـم دلـش بـراي او تنگ شده بود ، چروك هاي صورتش به وضوح مشخص بود ولي هنوز همان نگاه مهربان و گرم را داشت !!!

مگ گونكال به هري گفت : «‌با من كاري داشتي هري؟ وزير گفتن موضوع مهمي پيش اومده ! »

هري گفت : « بله ، موضوع مهمي پيش اومده كه بايد با آلبوس صحبت كنم ! اجازه هست‌؟ »

مگ گونكال گفت : « البته اگه خواب نباشه ، خودش هم مي خواست تا باهات صحبت كنه ! »

هري صداي گرمي از پشت سرش شنيد صدايي كه هنوز بعـد از 20 سال بـه او آرامـش مـي داد و او را غرق اميد مي كرد. صدا به او گفت: « هري ... با من كاري داشـتي؟ از يـه پـيـرمرد مـثـل مـن چه كاري واست بر مياد؟ »

هري به سمت تابلو رفت. تابلو هنوز هم مثل سابق بود و چهره ي آرام و مهربان دامبلدور آن را زيـبا تر كرده بود. هري به اندازه ي 20 سال با اين پيرمرد حرف داشت ولي هنوز يادش نرفته بود كه كار مهمي داشته. هري گفت : « مي تونم چند تا سوال ازتون بپرسم؟ »

دامبلدور گفت : « البته پسرم بپرس »

مگ گونكال با توجه به اينكه هري بعد از 20 سال تابلوي مدير سـابـقـش را ديـده ، بـه آرامـي از اتـاق خارج شد تا آنها با هم تنها باشند.

هري از دامبلدور پرسيد : «‌الآن شمشير گودريك كجاست ؟ »

دامبلدور پرسيد :‌« براي چه مي پرسي؟ »

هري گفت : « كار مهمي باهاش دارم. »

دامبلدور گفت : « 20 سال پيش بعد از اينكه از دفترم رفتين ، مينروا شمشير روازآقاي لانگ باتم گرفت

و داخل كلاه گروه بندي قرار داد. البتـه مـن ازش خـواسـتـم كـه ايـن كـار رو بكنه. نگفتي چرا اين رو پرسيدي؟ »

هري گفت : « شما مي دونيد مبدأ ارثيه هاي وارثان كجاست ؟ »

دامبلدور گفت : « اگر منظورت از مبدأ‌ ، محل قرار داشتن اونا باشه ، محل شمشير در كلاه گروه بنـدي و محل تاج ريونكلا در دست مجسمه ي ريونكلا و در اتاق گـروه ريونكلاست ولــــي فكر نكنم بقـيـه ارثيه ها مبدأ ديگري داشته باشند. »

هري كمي فكر كرد ، مگر مي شد فنجان هافلپاف و حلقه ي گانت ها مـبـدأ يي نـداشته باشد ، اگر اين طور باشد ،‌حتماً مشكلي وجود داشت .

هري كمــي فكر كـــرد ، هري به مبدأ ارثيه ها توجهي نكرده بود. ناگهان هري موضوع را فهميد. اصلاً منظور بـيـدل ارثيه هـاي موسسان هاگـــوارتــز نبوده.